Header Background day #26
داستان های زیبا و ک...
 
اعلان‌ها
پاک کردن همه

داستان های زیبا و کوتاه نت

60 نوشته‌ها
4 کاربران
0 واکنش‌ها
6,227 بازدیدها
mehdigharibi666
(@mehdigharibi666)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 349
شروع‌کننده موضوع   [#152]

دوستان تو این تایپیک داستان های زیبایی که تو نت می بیننا بزارن البته داستان کوتاه پند اموز.



   
نقل‌قول
mehdigharibi666
(@mehdigharibi666)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 349
شروع‌کننده موضوع  

یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق العاده زیبا است ازدواج کرد.

اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می خوردند، آنها از هم جدا شدند.

طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره ای بسیار معمولی است.

اما به نظر می رسد که دوستم بیشتر و عمیق تر از گذشته عاشق همسرش است.

عده ای آدم فضول در اطراف از او می پرسند:...

فکر نمی کنی همسر قبلی ات خوشگل تر بود؟

دوستم با قاطعیت به آنها جواب می دهد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می رسید.

اما هسمر کنونی ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.

وقتی این حرف را می زند، دوستانش می خندند و می گویند : کاملا متوجه شدیم...

می گویند: زن ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می رسند.

بچه ها هرگز مادرشان را زشت نمی دانند؛

سگ ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی کنند.

اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی آید.

اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.

زیرا "حس زیبا دیدن" همان عشق است ...



   
پاسخنقل‌قول
mehdigharibi666
(@mehdigharibi666)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 349
شروع‌کننده موضوع  

بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است

افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند. اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند.

فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که...

قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.

پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می کند که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.

نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند بسیار تماشایی بود.



   
پاسخنقل‌قول
mehdigharibi666
(@mehdigharibi666)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 349
شروع‌کننده موضوع  

شب از نيمه گذشته بود. پرستار به مرد جواني که آن طرف تخت ايستاده بود و با نگراني چشم به پير مرد بيمار دوخته بود نگاهي انداخت.

پير مرد قبل از اينکه از هوش برود مدام پسر خود را صدا ميزد.

پرستار نزديک پير مرد شدو آرام در گوش او گفت:" پسرت اينجاست او بالاخره آمد."

بيمار به زحمت چشمانش را باز کردو سايه ي پسرش را ديد که بيرون چادر اکسيژن ايستاده بود.

بيمار سکته قلبي کرده بود و دکتر ها ديگر اميدي به زنده ماندن او نداشتند.

پير مرد به آرامي دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندي زد و چشمانش را بست.

پرستار از تخت کنارکه دختري روي آن خوابيده بود يک صندلي آورد تا مرد جوان روي آن بنشيند.بعد از اتاق بيرون رفت.در حالي که مرد جوان دست پير مرد را گرفته بود و به آرامي نوازش مي داد .

نزديک هاي صبح حال پيرمرد وخيم شد. مرد جوان به سرعت دکمه هاي اضطراري را فشار داد.

پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاينه بيمار پرداخت ولي او از دنيا رفته بود.

مرد جوان با ناراحتي رو به پرستار کرد و گفت:"ببخشيد اين پير مرد چه کسي بود؟؟"

پرستار با تعجب گفت:"مگر او پدر شما نبود؟"

مرد جوان گفت:"نه ديشب که براي عيادت دخترم آمدم براي اولين بار بود که او را ديدم."بعد به تخت کناري که دخترش روي آن خوابيده بود اشاره کرد.

پرستار با تعجب پرسيد:"پس چرا همان ديشب نگفتيد که پسرش نيستي؟".

مرد جوان پاسخ داد:" فهميدم که پير مرد مي خواهد قبل از مردن پسرش را ببيند ولي او نيامده بود.آن لحظه که دستم را گرفت فهميدم که او آنقدر بيمار است که نميتواند مرا از پسرش تشخيص بدهد . من ميدانستم که او در آن لحظات چه قدر به من احتياج دارد.....".



   
پاسخنقل‌قول
mehdigharibi666
(@mehdigharibi666)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 349
شروع‌کننده موضوع  

منشی رئیس با خود فکر کرد شاید برای گرفتن تخفیف شهریه آمده اند یا شاید هم پسرشان مشروط شده است و می خواهند به رئیس دانشگاه التماس کنند.

پیرمرد مؤدبانه گفت: ببخشید آقای رییس هست؟

منشی با بی حوصلگی گفت: ایشان تمام روز گرفتارند.

پیر مرد جواب داد : ما منتظر می مونیم.

منشی اصلاً توجهی به آنها نکرد و به این امید بود که بالاخره خسته می

شوند و پی کارشان می روند. اما این طور نشد. بعد از چند ساعت ، منشی خسته شد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رییس شود ، هرچند ازاین کار اکراه داشت.

وارد اطاق رئیس شد و به او گفت : دو تا دهاتی آمده اند و می خواهند شما راببینند . شاید اگرچند دقیقه ای آنها را ببینید، بروند. رییس با اوقات

تلخی آهی کشید و سرتکان داد. نفر اول برترین دانشگاه کشور .....

ارائه دهنده چندین مقاله در همایش های علمی بزرگ دنیا و مجلات تخصصی ، صاحب چندین نظریه در مجامع و همایش بین المللی حتماً برای وقتش بیش از دیدن دو دهاتی برنامه ریزی کرده است. به علاوه اصلا دوست نداشت دو نفر با لباس های مندرس وارد اتاقش شوند و روی صندلی های چرمی اوریژنال لدر اطاقش بنشینند.

با قیافه ای عبوس و در هم از اطاق بیرون آمد. اما پیر زن و پیر مرد رفته

بودند. بویی آشنا به مشامش خورد. شاید به این دلیل بود که خودش هم در روستا بزرگ شده بود.رئیس رو به منشی کرد و گفت : نگفتن چیکار دارن . منشی از اینکه آنها آنجا را ترک کرده بودند با رضایت گفت : نه . از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و به اطاقش برگشت. موقع ناهار رئیس پیام های صوتی موبایلش را چک کرد : سلام پسرم ، می خواستم مادرت رو ببرم دکتر . کیف پولم رو در ترمینال دزدیدن ، اومدیم دانشگاه ازت کمی پول قرض کنیم . منشی راهمون نداد . وقتی شماره موبایلت هم را هم گرفتم دوباره همون خانم نگذاشت با هات صحبت کنم و گفت پیغام بذاریم. الان هم داریم برمی گردیم خونه ...



   
پاسخنقل‌قول
mehdigharibi666
(@mehdigharibi666)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 349
شروع‌کننده موضوع  

در يك پارك زني با يك مرد روي نيمكت نشسته بودند و به كودكاني كه در حال بازي بودند نگاه ميكردند. زن رو به مرد كرد و گفت پسري كه لباس ورزشي قرمز دارد و از سرسره بالا ميرود پسر من است . مرد در جواب گفت : چه پسر زيبايي و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسري كه تاب بازي ميكرد اشاره كرد .

مرد نگاهي به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : سامي وقت رفتن است .

سامي كه دلش نميآمد از تاب پايين بيايد با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقيقه . باشه ؟

مرد سرش را تكان داد و قبول كرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند . دقايقي گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد : سامي دير ميشود برويم . ولي سامي باز خواهش كرد 5 دقيقه اين دفعه قول ميدهم .

مرد لبخند زد و باز قبول كرد . زن رو به مرد كرد و گفت : شما آدم خونسردي هستيد ولي فكر نميكنيد پسرتان با اين كارها لوس بشود ؟

مرد جواب داد دو سال پيش يك راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه سواري زير گرفت و كشت . من هيچگاه براي تام وقت كافي نگذاشته بودم . و هميشه به خاطر اين موضوع غصه ميخورم . ولي حالا تصميم گرفتم اين اشتباه را در مورد سامي تكرار نكنم . سامي فكر ميكند كه 5 دقيقه بيشتر براي بازي كردن وقت دارد ولي حقيقت آن است كه من 5 دقيقه بيشتر وقت ميدهم تا بازي كردن و شادي او را ببينم . 5 دقيقه اي كه ديگر هرگز نميتوانم بودن در كنار تام از دست رفته ام را تجربه كنم



   
پاسخنقل‌قول
mehdigharibi666
(@mehdigharibi666)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 349
شروع‌کننده موضوع  

اولین روزهایی که در سوئد بودم، یکى از همکارانم هر روز صبح مرا با ماشینش از هتل برمی داشت و به محل کار می برد. ماه سپتامبر بود و هوای سوئد در این ماه کمى سرد و گاهی هم برفى است. در آن زمان، 2000 کارمند ولوو با ماشین شخصى به سر کار می آمدند.

ما صبح ها زود به کارخانه می رسیدیم و همکارم ماشینش را در نقطه دورترى نسبت به ورودى ساختمان پارک می کرد و ما کلی پیاده راه می پیمودیم تا وارد ساختمان محل کارمان شویم. روز اوّل، من چیزى نگفتم، همین طور روز دوم و سوم. تا اینکه بالاخره روز چهارم به همکارم گفتم:

"آیا جاى پارک ثابتى داری؟ چرا ماشینت را این قدر دور از در ورودى پارک می کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟

او در جواب گفت:چون ما زود می رسیم و وقت براى پیاده رفتن داریم.

بعد ادامه داد: باید این جاهای نزدیک را براى کسانى خالی بگذاریم که دیرتر می رسند و احتیاج به جاى پارکى نزدیک تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند.



   
پاسخنقل‌قول
mehdigharibi666
(@mehdigharibi666)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 349
شروع‌کننده موضوع  

سه نفر زن می خواستند از سر چاه آب بیاورند. در فاصله ای نه چندان دور از آن ها پیر مرد دنیا دیده ای نشسته بود و می شنید که هریک از زن ها چه طور از پسرانشان تعریف می کنند.

زن اول گفت : پسرم چنان در حرکات اکروباتی ماهر است که هیچ کس به پای او نمی رسد.

دومی گفت :پسر من مثل بلبل اواز می خواند. هیچ کس پیدا نمی شود که صدایی به این قشنگی داشته باشد .

هنگامی که زن سوم سکوت کرد، آن دو از او پرسیدند :

پس تو چرا از پسرت چیزی نمی گویی؟

زن جواب داد : در پسرم چیز خاصی برای تعریف کردن نیست. او فقط یک پسر معمولی است .ذاتا هیچ صفت بارزی ندارد.

سه زن سطل هایشان را پر کردند و به خانه رفتند . پیرمرد هم آهسته به دنبالشان راه افتاد. سطل ها سنگین و دست های کار کرده زن ها ضعیف بود .به همین خاطر وسط راه ایستادند تا کمی استراحت کنند؛ چون کمرهایشان به سختی درد گرفته بود. در همین موقع پسرهای هر سه زن از راه رسدند .پسر اول روی دست هایش ایستاد و شروع کرد به پا دوچرخه زدن. زن ها فریاد کشیدند: عجب پسر ماهر و زرنگی است!

پسر دوم هم مانند یک بلبل شروع به خواندن کرد و زن ها با شوق و ذوق در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود، به صدای او گوش دادند.

پسر سوم به سوی مادرش دوید. سطل را بلند کرد و آن را به خانه برد.

در همین موقع زن ها از پیرمرد پرسیدند: نظرت در مورد این پسرها چیست؟

پیرمرد با تعجب پرسید:

منظورتان کدام پسرهاست ؟من که اینجا فقط یک پسر می بینم.



   
پاسخنقل‌قول
mehdigharibi666
(@mehdigharibi666)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 349
شروع‌کننده موضوع  

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .....

یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم .....

آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش .....

همینجور که داشت کارشو می کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟

پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمینو گُوشت بده نِنه .....

قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه بدم؟

پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!

قصاب اشغال گوشت های اون جوون رو می کند می ذاشت برای پیره زن .....

اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می کرد گفت: اینارو واسه سگت می خوای مادر؟

پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟

جوون گفت اّره ..... سگ من این فیله ها رو هم با ناز می خوره ..... سگ شما چجوری اینا رو می خوره؟

پیرزن گفت: مُخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُخُوره .....

جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اینا رو برا بچه هام می خام اّبگوشت بار بیذارم!

جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن .....

پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگرفته بُودی؟

جوون گفت: چرا

پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُخُوریم نِنه .....

بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.



   
پاسخنقل‌قول
youra
(@youra)
Prominent Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 515
 

این اخریه تکراری بود که؟



   
پاسخنقل‌قول
mr.sohrab
(@mr-sohrab)
عضو Admin
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 999
 

یورا جان من که پست تکراری ندیدم ؟؟!!!

اگه پیدا کردی شماره پست ها را بده تا ادغامشون کنم .



   
پاسخنقل‌قول
mehdigharibi666
(@mehdigharibi666)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 349
شروع‌کننده موضوع  

راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت !

راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ,تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی …؟!

زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد.اما راه ديگري براي امرار معاش پيدا نكرد ....

بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت .اما هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست .....

راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ این گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند !!!

و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد , هر مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت ...

راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای , آن هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش !

زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟

خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد ...

روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین , روح راهب را به دوزخ بردند !

در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد : خدایا , این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود ؟!

یکی از فرشته ها پاسخ داد : " تصمیمات خداوند همواره عادلانه است .. تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی , این زن روز وشب دعا می کرد . روح او , پس از گریستن , چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم . اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم !!! "

از کتاب : " پدران .. فرزندان . نوه ها "

اثر : پائولو کوئلیو



   
پاسخنقل‌قول
mr.sohrab
(@mr-sohrab)
عضو Admin
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 999
 

بببین کی اومممممده !!!

سلام حاج مهدی ! می دونم اسپم دارم میزنم ولی دمت گرم . دلم برات یه ذره شده ها !!!

جونم برای اهل دل بگه که حاج مهدی ما رفته سربازی !!!

بزن دست قشنگه رو



   
پاسخنقل‌قول
s.mt40
(@s-mt40)
Estimable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 173
 

پیرمردبه من نگاه کردوپرسید

چندتادوست داری؟

گفتم چرابگم ده یابیست تا...

جواب دادم فقط چندتایی

پیرمردآهسته ودرحالیکه سرش راتکان می دادگفت:

توآدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری

ولی درموردآنچه که می گویی خوب فکرکن

خیلی چیزهاهست که تو نمی دونی

دوست فقط اون کسی نیست که

توبهش سلام می کنی

دوست دستی است که توراازتاریکی

وناامیدی بیرون می کشد

درست هنگامی دیگرانی که توآنهارادوست

می نامی سعی دارند تورابه درون آن بکشند

دوست حقیقی کسی است

که نمی تونه تورارها کنه

صدائیه که نام تورازنده نگه می داره

حتی زمانی که دیگران تورابه فراموشی سپرده اند

امابیشترازهمه دوست یک قلب است

یک دیوارمحکم وقوی

درژرفای قلب انسان ها

جایی که عمیق ترین عشق هاازآنجامی آید!

پس به آنچه می گویم خوب فکرکن

زیراتمام حرفهایم حقیقت است

وفرزندم یکباردیگرجواب بده

چندتادوست داری؟

سپس ایستاد ومرانگریست

درانتظارپاسخ من

بامهربانی گفتم

اگرخوش شانس باشم...فقط یکی

وآن تویی -;{@-;{@



   
پاسخنقل‌قول
s.mt40
(@s-mt40)
Estimable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 173
 

شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید.

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.

مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.

همه تعجب کردند.

مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".



   
پاسخنقل‌قول
mehdigharibi666
(@mehdigharibi666)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 349
شروع‌کننده موضوع  

مرسی تارک خیلی قشنگ بود وقعا ممنونم شاید دوستان عبرت بگیرند که عاشقی فقط به خاطر زیبایی ظاهری نیست



   
پاسخنقل‌قول
صفحه 4 / 4