Header Background day #26
داستان های زیبا و ک...
 
اعلان‌ها
پاک کردن همه

داستان های زیبا و کوتاه نت

60 نوشته‌ها
4 کاربران
0 واکنش‌ها
6,228 بازدیدها
mehdigharibi666
(@mehdigharibi666)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 349
شروع‌کننده موضوع   [#152]

دوستان تو این تایپیک داستان های زیبایی که تو نت می بیننا بزارن البته داستان کوتاه پند اموز.



   
نقل‌قول
mehdigharibi666
(@mehdigharibi666)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 349
شروع‌کننده موضوع  

زن کشاورزی بیمار شد ، کشاورز به سراغ یک راهب بودایی رفت و از او خواست برای همسرش دعا کند.

راهب دست به دعا بر داشت و از خدا خواست همه بیماران را شفا بخشد.

ناگهان کشاورز دعای او را قطع کرد و گفت :صبر کنید ! از شما خواستم برای همسرم دعا کنید و شما دارید برای همه بیماران دعا می کنید !

راهب گفت :من دارم برای همسرت دعا می کنم .

کشاورزگفت :اما برای همه دعا کردید ، با این دعا ، ممکن است حال همسایه ام که مریض است ، خوب بشود و من اصلا از او خوشم نمی اید .

راهب گفت :تو چیزی از درمان نمی دانی ، وقتی برای همه دعا می کنم دعاهای خودم را با دعاهای هزاران نفر دیگری که همین الان برای بیماران خود دعا میکنند ، متحد می کنم ، وقتی این دعاها با هم متحد شوند ، چنان نیرویی مییابند که تا درگاه خدا می رسند و سود ان نصیب همگان می شود .

دعا های جدا جدا و منفرد ، نیروی چندانی ندارد و به جایی نمی رسد !



   
پاسخنقل‌قول
mehdigharibi666
(@mehdigharibi666)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 349
شروع‌کننده موضوع  

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنهاازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .

شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می كردند . یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :

درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند .

بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .

در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :*(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود .

بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .

سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگر مساوی است . تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند .



   
پاسخنقل‌قول
mehdigharibi666
(@mehdigharibi666)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 349
شروع‌کننده موضوع  

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟

راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.

به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد!



   
پاسخنقل‌قول
mehdigharibi666
(@mehdigharibi666)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 349
شروع‌کننده موضوع  

جواب يك دانشجوي دانشگاه واشنگتن به يك سوال امتحان شيمي، آنچنان جامع و كامل بوده كه توسط پرفسورش در شبكه جهاني اينترنت پخش شده و دست به دست گشته و حالا جلوي روي شماست. گمان مي كنم خواندنش خالي از لطف نباشد.

پرسش:آيا جهنم اگزوترم(دفع كننده گرما) است يا اندوترم(جذب كننده گرما)؟

اكثر دانشجويان براي پاسخ، به قانون بويل-ماريوت استناد كردند كه بر اساس آن حجم مقدار معيني گاز در دماي ثابت، به طور معكوس با فشار وارده بر آن گاز متناسب است. اما يكي از دانشجويان چنين نوشت:

نخست بايد بفهميم كه حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير مي كند. به اين منظور نياز به دانستن تعداد ارواح فرستاده شده به جهنم داريم. تصور مي كنم همگي قبول دارند كه يك روح اگر وارد جهنم شد، آن را ترك نخواهد كرد. پس واضح است كه تعداد ارواحي كه جهنم را ترك مي كنند برابر است با صفر.

همچنين براي آگاهي از تعداد ارواحي كه به جهنم فرستاده مي شوند نگاهي به اديان متداول در دنيا مي اندازيم. برخي اديان مي گويند اگر كسي از پيروان آنها نباشد به جهنم مي رود. ازآنجا كه بيش از يك مذهب چنين باوري را ترويج مي كند و هيچكس به بيش از يك مذهب اعتقاد ندارد، مي توان چنين برداشت نمود كه همه ارواح به جهنم فرستاده مي شوند!

با در نظر گرفتن آمار مرگ و مير و زاد و ولد، تعداد ارواح در جهنم پيوسته افزايش مي يابد. بنابراين تغيير حجم جهنم به اين صورت خواهد بود:

طبق قانون بويل-ماريوت با ورود هر روح به جهنم، حجم آن تحت فشار و دماي ثابت افزايش مي يابد و دو موقعيت ممكن است پديد آيد:

1)اگر جهنم آهسته تر از ورود ارواح به آن منبسط گردد، دما و فشار به تدريج بالا خواهد رفت تا جهنم منفجر شود.

2) اگر جهنم سريع تر از ورود ارواح به آن منبسط گردد، دما و فشار به تدريج پايين خواهد آمد تا جهنم يخ بزند.

اما راه حل نهايي را مي توان در گفته همكلاسي ام "ترزا" يافت كه مي گويد: مگه جهنم يخ بزنه كه با تو ازدواج كنم! با توجه به اين كه تا امروز اين افتخار نصيب من نشده (و احتمالاً هيچگاه نخواهد شد!)، لذا نظريه شماره 2 اشتباه بوده ، جهنم هرگز يخ نخواهد زد و اگزوترم است



   
پاسخنقل‌قول
mehdigharibi666
(@mehdigharibi666)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 349
شروع‌کننده موضوع  

روزی در یک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر از غذا را نقاشی خواهند کرد. ولی وقتی داگلاس نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد، معلم شوکه شد! او تصویر یک دست را کشیده بود، ولی این دست چه کسی بود؟

بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم تعجب کردند. یکی از بچه ها گفت: من فکر می کنم این دست خداست که به ما غذا می رساند.

یکی دیگر گفت:شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش می دهد.

هر کس نظری می داد تا این که معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید: این دست چه کسی است، داگلاس؟

داگلاس در حالی که خجالت می کشید، آهسته جواب داد:خانم معلم، این دست شماست.

معلم به یاد آورد از وقتی که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه های مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد.

شما چطور؟! آیا تا به حال بر سر کودکی یتیم دست نوازش کشیده اید؟



   
پاسخنقل‌قول
mehdigharibi666
(@mehdigharibi666)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 349
شروع‌کننده موضوع  

زمانی کرزوس به کورش بزرگ گفت: چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی؟

کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟

كرزوس عددی را با معیار آن زمان گفت؛ سپس کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد.

سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید. مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند.

وقتی که مال های گرد آوری شده را حساب کردند، از آنچه کرزوس انتظار داشت بسیار بیشتر بود!

کورش رو به کرزوس کرد و گفت: ثروت من اینجاست. اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم، همیشه باید نگران آنها بودم. زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد و بخششی که پاداشش اعتماد است بزرگترین گنج هاست.



   
پاسخنقل‌قول
mehdigharibi666
(@mehdigharibi666)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 349
شروع‌کننده موضوع  

شاهزاده ای در باغ قصر با پسر باغبان سرگرم بازی بود، اما ناگهان با هم دعوا کردند و پسر باغبان به شاهزاده فحش داد. شاهزاده خشمگین شد و پیش پدرش رفت و گفت: پدر ! پسر باغبان به من فحش داد.

وزیر به پادشاه گفت:قربان! بی درنگ دستور بدهید باغبانزاده بی ادب را بکشند! سردار گفت:باید زبانش را ببرند! برادر پادشاه گفت:باید او را از شهر بیرون کرد. اما پادشاه بدون توجه به حرف های حاضران به پسرش گفت: پسرم بهترین کار این است که پسر باغبان را ببخشی و اگر نمی توانی او را ببخشی تو هم فقط به او فحش بده! اما اگر بخواهی بلایی بر سر او بیاوری، مردم گناه را بر گردن من می اندازند و مرا ستمگر و بی انصاف به حساب می آورند و می گویند که من به یک کودک هم رحم نمی کنم! (بر اساس حکایتی از گلستان سعدی)



   
پاسخنقل‌قول
mehdigharibi666
(@mehdigharibi666)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 349
شروع‌کننده موضوع  

روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او برروی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند،نشسته است.

گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است درویش محترم؟! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام،اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما،کاملا سرخورده شدم.

درویش خنده ای کرد و گفت:من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو

همراه شوم.

با گفتن این حرف،درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد.او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند.

بعد از مدت کوتاهی،گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت:من کاسه ی گدایی ام را در چادر تو جا گذاشته ام.من بدون کاسه ی گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم.

صوفی خندید و گفت:دوست من،گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند،نه در دل من،اما کاسه ی گدایی تو،هنوز تو را تعقیب میکند!

"در دنیا بودن،وابستگی نیست. وابستگی،حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید میشود،این را وارستگی میگویند"



   
پاسخنقل‌قول
mehdigharibi666
(@mehdigharibi666)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 349
شروع‌کننده موضوع  

جنایتکاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.

چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.

او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود.

بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.

دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.

بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و…. پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.

میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم.سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی می خواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت. آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه در مقابل مغازه به چشمش خورد.

میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت. عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.

زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.

عکس العمل مرد پرتقال فروش

میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.

پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.

سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.

او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.

دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.

او ناگهان ایستاد و با کمال تعجب چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.

موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : “آن روزنامه را من پیش تو گذاشته بودم، حالا برو پشتش را بخوان”.

سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.

میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم . هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.

بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد!



   
پاسخنقل‌قول
mehdigharibi666
(@mehdigharibi666)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 349
شروع‌کننده موضوع  

پسر بچه نه ساله اي تصميم گرفت جودو ياد بگيرد . پسر دست چپش را دريک حادثه از دست داده بود ولي جودو را خيلي دوست داشت به همين دليل پدرش او را نزد استاد جودوي ژاپني معروفي برد و از او خواست تا به پسرش تعليم دهد .

استاد قبول کرد . سه ماه گذشت اما پسر نمي دانست چرا استاد در اين مدت فقط يک فن را به او ياد مي دهد . يک روز نزد استاد رفت و با اداي احترام به او گفت: " استاد ، چرا به من فنون بيشتري ياد نمي دهيد ؟"

استاد لبخندي زد و گفت : " همين يک حرکت براي تو کافي است ."

پسر جوابش را نگرفت ولي باز به تمرينش ادامه داد . چند ماه بعد استاد پسر را به اولين مسابقه برد . پسر در اولين مسابقه برنده شد . پدر و مادرش که از پيروزي بسيار شاد بودند ، بشدت تشويقش مي کردند.

پسر در دور دوم و سوم هم برنده شد تا به مرحله نهايي رسيد . حريف او يک پسر قوي هيکل بود که همه را با يک ضربه شکست داده بود . پسر مي ترسيد با او روبرو شود ولي استاد به او اطمينان داد که برنده خواهد شد . مسابقه آغاز شد و حريف يک ضربه محکم به پسر زد . پسر به زمين افتاد و از درد به خود پيچيد . داور دستور قطع مسابقه را داد . ولي استاد مخالفت کرد و گفت :" نه ، مسابقه بايد ادامه يابد ."

پس از اين دو حريف باز رو در روي هم قرار گرفتند و مبارزه آغاز شد ، در يک لحظه حريف اشتباهي کرد و پسر با قدرت او را به زمين کوبيد و برنده شد!

پس از مسابقه پسر نزد استاد رفت و با تعجب پرسيد : " استاد من چگونه حريف قدرتمندم را شکست دادم ؟

استاد با خونسردي گفت : " ضعف تو باعث پيروزي ات شد ! وقتي تو آن فن هميشگي را با قدرت روي حريف انجام دادي تنها راه مقابله با تو اين بود که دست چپ تو را بگيرد در حالي که تو دست چپ نداشتي ."



   
پاسخنقل‌قول
mehdigharibi666
(@mehdigharibi666)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 349
شروع‌کننده موضوع  

خاخامی در میان مردم محبوبیت زیادی داشت ، همه مسحور گفته هایش می شدند . همه به جز اسحاق که همیشه با تفسیرهای خاخام مخالفت می کرد و اشتباهات او را به یادش می آورد . بقیه از اسحاق به خشم می آمدند ، اما کاری از دستشان بر نمی آمد .

روزی اسحاق در گذشت . در مراسم خاکسپاری ، مردم متوجه شدند که خاخام به شدت اندوهگین است.

یکی گفت : چرا اینقدر ناراحتید ؟ او که همیشه از شما انتقاد می کرد !

خاخام پاسخ داد : من برای دوستی که اکنون در بهشت است ناراحت نیستم . برای خودم ناراحتم .وقتی همه به من احترام می گذاشتند ، او با من مبارزه می کرد و مجبور بودم پیشرفت کنم .حالا رفته ، شاید از رشد باز بمانم .



   
پاسخنقل‌قول
mehdigharibi666
(@mehdigharibi666)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 349
شروع‌کننده موضوع  

در خلال یک نبرد بزرگ,فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن را داشت. فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان کامل داشت ولی سربازان وی دو دل بودند.

فرمانده سربازان را جمع کرد ,سکه ای از جیب خود بیرون آورد , رو به سربازان کرد و گفت:سکه ای را بالا می اندازم,اگر رو بیاید پیروز میشویم و اگر پشت بیاید شکست میخوریم.

بعد سکه را به بالا پرتاب کرد.سربازان همه به دقت به سکه نگاه کردند تا به زمین رسید.

سکه به سمت رو افتاده بود.

سربازان نیروی فوق العاده ای گرفتند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.

پس از پایان نبرد,معاون فرمانده نزد او آمد و گفت:قربان,شما واقعا میخواستید سرنوشت جنگ را به یک سکه واگذار کنید؟ فرمانده با خونسردی گفت:بله و سکه را به او نشان داد...

هر دو طرف سکه رو بود .



   
پاسخنقل‌قول
mehdigharibi666
(@mehdigharibi666)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 349
شروع‌کننده موضوع  

ماري كوچولو دخترك 5 ساله زيبائي بود با چشماني روشن. يك روز كه با مادرش براي خريد به بازار رفته بودند، چشمش به يك گردنبند مرواريد پلاستيكي افتاد. از مادرش خواست تا گردنبند را برايش بخرد. مادر گفت كه اگر دختر خوبي باشد و قول بدهد كه اتاقش را هر روز مرتب كند، آن را برايش ميخرد. ماري قول داد و مادر گردنبند را برايش خريد. ماري به قولش وفا كرد؛ او هر روز اتاقش را مرتب ميكرد و به مادر كمك ميكرد. او گردنبند را خيلي دوست داشت و هر جا ميرفت، آن را با خودش ميبرد. ماري پدر دوست داشتني داشت كه هر شب برايش قصه ميگفت تا او بخوابد. شبي بعد از اينكه داستان به پايان رسيد، بابا از او پرسيد: ماري، آيا بابا را دوست داري؟ ماري گفت: معلومه كه دوست دارم. بابا گفت پس گردنبند مرواريدت را به من بده! ماري با دلخوري گفت:نه! من آن را خيلي دوست دارم، بياييد اين عروسك قشنگ را به شما ميدهم، باشد؟ بابا لبخندي زد و گفت: آه، نه عزيزم! بعد بابا گونهاش را بوسيد و شب بخير گفت. چند شب بعد، باز بابا از ماري مرواريدهايش را خواست ولي او بهانهاي آورد و دوست نداشت آنها را از دست بدهد. عاقبت يك شب دخترك گردنبندش را باز كرد و به بابايش هديه كرد. بابا در حالي كه با يك دستش مرواريدها را گرفته بود، با دست ديگر از جيبش يك جعبه قشنگ بيرون آورد و به ماري كوچولو داد. وقتي ماري در جعبه را باز كرد، چشمانش از شادي برق زد: خداي من، چه مرواريدهاي اصل قشنگي! بابا اين گردنبند زيباي مرواريد را چند روز قبل خريده بود و منتظر بود تا گردنبند ارزان را از او بگيرد و يك گردنبند پرارزش را به او هديه بدهد.



   
پاسخنقل‌قول
mehdigharibi666
(@mehdigharibi666)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 349
شروع‌کننده موضوع  

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .

پیرمرد از دختر پرسید :

- غمگینی؟

نه .

- مطمئنی ؟

نه .

- چرا گریه می کنی ؟

دوستام منو دوست ندارن .

- چرا ؟

جون قشنگ نیستم .

- قبلا اینو به تو گفتن ؟

نه .

- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .

راست می گی ؟

- از ته قلبم آره

دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.

چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!



   
پاسخنقل‌قول
mehdigharibi666
(@mehdigharibi666)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 349
شروع‌کننده موضوع  

در کشور چین، دو مرد روستایی می خواستند برای یافتن شغل به شهر بروند. یکی از آن ها می خواست به شانگهای برود و دیگری به پکن. اما در سالن انتظار قطار، آنان برنامه خود را تغییر دادند زیرا مردم می گفتند که شانگهایی ها خیلی زرنگ هستند و حتی از غریبه هایی که از آنان آدرس می پرسند پول می گیرند اما پکنی ها ساده لوح هستند و اگر کسی را گرسنه ببینند نه تنها غذا، بلکه پوشاک به او می دهند.

فردي كه مي خواست به شانگهاي برود با خود فكر كرد: «پكن جاي بهتري است، كسي در آن شهر پول نداشته باشد، باز هم گرسنه نمي ماند. با خود گفت خوب شد سوار قطار نشدم و گرنه به گودالي از آتش مي افتادم.»

فردي كه مي خواست به پكن برود پنداشت كه شانگهاي براي من بهتر است، حتي راهنمايي ديگران نيز سود دارد، خوب شد سوار قطار نشدم، در غير اين صورت فرصت ثروتمند شدن را از دست مي دادم. هر دو نفر در باجه بليت فروشي، بليت هايشان را با هم عوض كردند. فردي كه قصد داشت به پكن برود بليت شانگهاي را گرفت و كسي كه مي خواست به شانگهاي برود بليت پكن را به دست آورد.

نفر اول وارد پكن شد. متوجه شد كه پكن واقعا شهر خوبي است. ظرف يك ماه اول هيچ كاري نكرد. همچنين گرسنه نبود. در بانك ها آب براي نوشيدن و در فروشگاه هاي بزرگ شيريني هاي تبليغاتي را كه مشتريها مي توانستند بدون پرداخت پول بخورند، مي خورد.

فردي كه به شانگهاي رفته بود، متوجه شد كه شانگهاي واقعا شهر خوبي است هر كاري در اين شهر حتي راهنمايي مردم و غيره سود آور است. فهميد كه اگر فكر خوبي پيدا شود و با زحمت اجرا گردد، پول بيشتري به دست خواهد آمد. او سپس به كار گل و خاك روي آورد.

پس از مدتي آشنايي با اين كار، 10 كيف حاوي از شن و برگ هاي درختان را بارگيري كرده و آن را «خاك گلدان» ناميد و به شهروندان شانگهايي كه به پرورش گل علاقه داشتند فروخت.

در روز 50 يوان سود برد و با ادامه اين كار در عرض يك سال در شهر بزرگ شانگهاي يك مغازه باز كرد.

او سپس كشف جديدي كرد؛ تابلوي مجلل بعضي از ساختمان هاي تجاري كثيف بود. متوجه شد كه شركت ها فقط به دنبال شستشوي عمارت هستند و تابلو ها را نمي شويند. از اين فرصت استفاده كرد. نردبان، سطل آب و پارچه كهنه خريد و يك شركت كوچك شستشوي تابلو افتتاح كرد.

شركت او اكنون 150 كارگر دارد و فعاليت آن از شانگهاي به شهرهاي هانگجو و ننجينگ توسعه يافته است.

او اخيرا براي بازاريابي با قطار به پكن سفر كرد. در ايستگاه راه آهن، آدم ولگردي را ديد كه از او بطري خالي مي خواست. هنگام دادن بطري، چهره كسي را كه پنج سال پيش بليط قطار را با او عوض كرده بود به ياد آورد.

خلاقيت و استعداد در برخورد با مشكلات شكوفا و نمايان مي شود. در دنياي كسب و كار، آنان كه آرامش را در بستن چشم ها بر تحولات دنياي اطراف مي جويند، مرگ زودرس را استقبال مي كنند. يك رهبر موفق به استقبال تهديدها رفته و از دل آن ها فرصت هاي ناب كشف مي كند. آنهايي كه از جاي خود مي جنبند، گاهي مي بازند، آنهايي كه نمي جنبند هميشه مي بازند.



   
پاسخنقل‌قول
صفحه 3 / 4