سلام به همگی
همونطور که از اسم انجمن و به خصوص تایک بر میاد معلومه جای تعریف خاطرات بچه ها از شیطونیای مدرسشونه که میدونم کم هم نبوده!
حالا از گانگسترای مدرسه و همچنین بچه های آروووووووووووووم (جهت یاد گیری و آموزش!) میخوام بیان و تجربیات گرانبهاشونو در زمینه این فعالیتای صلح جویانه بین معلمین و ما و مدرسه در اختیار هم بذارن تا هم سطح علمی بالا بره!
هم در شادی هم سهیم بشیم!
و هم یه تجدید خاطره ای داشته باشیم...!
((212))((212))((212))
((204))((204))((204))((204))((204))((204))
پس در کل:خاطرات جالب دوران مدرسه رو اینجا بزارید((61))
بنده انواع و اقسام مورد های انظباتی داشتم کدومو میخوای؟((72))((72))((72))
بعضی هاش هم نمیشه گفت((72))((72))((51))((51))
منتظرم !
هرچی عشقته بذار حال کنیم!
اون مورد خفه کردن هم هرچند بد آموزی داره ولی...!((62))((62))((62))
((86))((86))((86))((86))
ترکیب شد
اهه؟من چرا پست خودم رو حذف کردم؟
منم مورد انظباتی و اینا خیلی داشتم ولی هیچکدوم رو یادم نمی یاد
خوب البته من فقط ناظر بودم ....... ولی یه بار یکی تو زنگ عربی رو صندلی معلم توپ پینتبال گذاشت و معلمم ندید و نشست ...................
البته شانس آورد که توپه نترکید ((42))
اونجوری به من نگاه نکنید کار من نبود ((63))
بابا این قدر در این باره پست نزنید همین یکی بسه
@daren 15772 گفته:
منتظرم !
هرچی عشقته بذار حال کنیم!
اون مورد خفه کردن هم هرچند بد آموزی داره ولی...!((62))((62))((62))
((86))((86))((86))((86))
اوکی
روز دوشنبه بود و زنگ ورزش از اونجایی که دولتی بود دبستان توو حیاطش بازی می کردیم فوتبالو . آغا من پنجم بودم و در اون روز چهارمی ها اومده بودن توحیاط آغا از ما اصرار که برید بیرون ما بازی داریم خوب نرفتن و من سرگروهشونو خفت کردم و داشتم خفه اش می کردم( از عشق به فوتبال خخخخخخخخخ) هیچی یه 20 ثانیه نگه داشتیم داغون شد خخخخخخ پس فرداش دیدیمبی جنبه کل اقوام دور و نزدیک رو آورده مدرسه گفتن بش چشمش چپ شده بود خخخخخخخخخخ آره داش این یکیش بود((72))((72))
زنگ اخر رو زبونه ی در کلاسمون چسب قطره ای ریختیم که فرداش مجبور شدن درو بشکنن تا در باز بشه
من از اذیت کردن معلما بگیر تا دانش اموزا یه بار یه مخبر کلاسمون(همون..........مال) رفته بود را پورت یکی از بچه ها رو داده بود زنگ اخر یعنی به قدری زدیمش که دیگه تا آخر سال جرات نکرد .............مالی کنه.
@majidking 15826 گفته:
اوکی
روز دوشنبه بود و زنگ ورزش از اونجایی که دولتی بود دبستان توو حیاطش بازی می کردیم فوتبالو . آغا من پنجم بودم و در اون روز چهارمی ها اومده بودن توحیاط آغا از ما اصرار که برید بیرون ما بازی داریم خوب نرفتن و من سرگروهشونو خفت کردم و داشتم خفه اش می کردم( از عشق به فوتبال خخخخخخخخخ) هیچی یه 20 ثانیه نگه داشتیم داغون شد خخخخخخ پس فرداش دیدیمبی جنبه کل اقوام دور و نزدیک رو آورده مدرسه گفتن بش چشمش چپ شده بود خخخخخخخخخخ آره داش این یکیش بود((72))((72))
مجید هنوزم این شکلی هستی؟؟؟
داداش ببخشیدا ولی اون موقع خیلی وحشی بودیا
اقا من فقظ یه بار یادم میاد اول راهنمایی یه پسر قلدر داشتیم منم از قلدرا متنفر بودم یه بار که داشت برای یکی قلدری می کرد از هم جداشون کردم بعد بچه پرو اومد منو بزنه منم دوتا دستش رو از پشت گرفتم کبوندمش توی دیوار و جلو کل کلس بهش حقارت دادم بعد که یکی از دستاش رو ول کردم با مشت چن بار کبوند توی بازوم منم با وجود درد انگار نه انکار خیلی جدی خیره شده بودم توی صورتش بدبخت ترسید کتم رو گرفته بود ولش اومدم درش بیارم بچه ها گفتن غلظ کرد ولش کن
شاید منم کتک می خوردم ولی باعث شد خیلی بترسه دیگه هیچوقت جلوی من قلدری نکنه
ترسو هم بودا
ایول محمد حسین حال کردم ((108))((108))((223))
من یکی هیچ وقت فیزیکی در گیر نشدم ... کلا بیشتر کارهامون با سیاست و مخفی کاری بود تا درگیری رو در رو ((216))
یه چند تا شو همون ور گفتم، نقل قول می کنم فقط
(72))
ما دوم و سوم راهنمایی بودیم . در مون یک پنجره ی کوچیک داشت که شیشه ای بود. ما داشتیم دعوا می کردیم، طوری در رو کوبوندیم به هم که شیشه هه هزار تیکه شد
( این ماجرا هر دو سال متوالی تکرار شد!! کیفیت شیشه بد بوده، به ما چه؟ :-" )
بعدشم سال سوم آخر سال در رو از جا در آوردیم و با جمعی از دوستان از پله ها بردیمش پایین و توی حیاط.
یه جمعی مشغول در شستن شدن تا با شیلنگ آب تمیزش کنن ( خونه تکونی عید بود :-" ) بعدشم چادر چند تا بچه ها رو به هم وصل کردیم گذاشتیمش جای در :-"
یه بار هم نزدیک بود تخته سیاه رو به چند قسمت مساوی تقسیم کنیم!!! یه جاهاییش هم خورد شد!
یه ماجرایی هم بود که ما امتحانای ترم یک که تموم میشد، چند تا از دوستان سه تا کیک می خریدن، با مخلفات لازم ( شیر کاکائو، چای، فشفه و این جور چیزا :-" ) بادکنک می آوردیم و باد می کردیم و اصن یه وضعی
کلا روز بعد امتحانا معلمه هیچ کار نمی تونست بکنه. فقط جشن می گرفتیم!!!
اینا شیطنت نیست زیاد، ماجراست :
یه بار دیگه هم سر مسابقات میان پایه ای بود. همیشه زمان خیریه که میشد چند تا از این مسابقات برگذار میشد،، پول بلیطش رو برای خیریه می دادن. ( یه والیبال میان پایه ای بود، یه والیبال بین معلم ها و دانش آموزا و یه وسطی.) قرار بود اولا با دوما مسابقه بدن، برنده شون با سوما. ما اول بودیم، تیممون اول از دوما برد بعد از سوما. راه افتاده بودیم توی راهرو های مدرسه شعار می دادیم، تو دفتر می رفتیم اعلام می کردیم و کلا مدرسه رو ریخته بودیم به هم
توی همون مسابقات ولی دور معلم هاش بچه ها وسط بازی پاشنه ی کفش معلم ها رو شیکوندن ( آخه یکی نبود بهش بگه کی با این کفشا وسطی بازی می کنه ) دوستان رو به روییش هم نه گذاشتن نه برداشتن گفتن اون یکی رو هم بشکنین
یه بارم فکر کنم سر بازی های المپیک بود، درست یادم نمیاد. ال سی دی مدرسه رو روشن کردیم و شروع کردیم والیبال نگاه کردن. زنگ خورد و ما نمی خواستیم بریم کلاس. بین جمعیت حاضر جلوی ال سی دی هماهنگ کردیم، شروع کردیم ایران ایران گفتن. حدودا نصف زنگ کلاس تموم شد که ناظما تونستن ما رو بفرستن کلاس، بازم بین کلاس هم بچه ها معلما رو مجبور می کردن که اجازه بدن برن بیرون، می اومدن نتیجه لحظه به لحظه رو اعلام می کردن
یه بار هم توی حیاط شیلنگ آب رو روی معلم گرفتیم! آب بازی و این حرفا! حدودا نیم ساعت! بعدشم عملیات مخفی و اینا بود چون معلمه ما رو ندید! بعد یکی از دوستان بوق کلاس رفت لومون داد((231)) رفته بودیم کلاس از سر و روش آب می چکید و مدیر ما رو تنبیه می کرد!! آخرش من با معلمه و مدیر حرف زدم و راضی شون کردم بیخیال بشن ( البته خب ذکر نکردم یکی از مغزای متفکر حمله خودم بودم ((72))) مدیره هم که عاشق من بود بیخیال شد ((216))کلا من سوگلی بودم ((72))
بازم خیلی هست ولی زیاد یادم نمیاد...
به سلامتی از ظهر یه صفحه زیاد شده!
چه بچه های آروم و بی دردسری هستیم ما!
به ما میگن کرم کتاب!اصلا شلوغ کاری بلد نیستیم که!((51))((51))((51))