اعلانها
پاک کردن همه
مطالب جالب و دانستنیها
6
نوشتهها
6
کاربران
25
واکنشها
1,257
بازدیدها
شروعکننده موضوع 1393/09/20 20:08
خاطرات یک هموطن از سفر به غرب:
در کشور دانمارک با قطار سفر میکردم. بچه ای بسیار شلوغ میکرد. خواستم او را آرام کنم. ب او گفتم اگر آرام باشد برای او شکلات خواهم خرید. آن بچه قبول کرد و آرام شد.
قطار ب مقصد رسید، و من هم خیلی عادی از قطار پیاده شده و راهم را کشیدم و رفتم. ناگهان پلیس مرا خواند و اعلام نمود شکایتی از شما شده مبنی بر اینکه ب این بچه دروغ گفته ای، ب او گفته ای شکلات میخرم ولی نخریدی.
با کمال تعجب بازداشت شدم، در آنجا چند مجرم دیگر بودند مثل دزد، قاچاقچی. آنها با نظر عجیبی ب من مینگریستند ک تو دروغ گفته ای آن هم ب یک بچه!
به هرحال جریمه شده و شکلات را خریدم و عبارتی بر روی گذرنامه ام ثبت کردند ک پاک نمودن آن برایم بسیار گران تمام شد.
آنها گدای یک بسته شکلات نبودند، آنها نگران بدآموزی بچه شان بودند و اینکه اعتمادش را نسبت ب بزرگترها از دست بدهد و فردا اگر پدر و مادرش حرفی ب او زدند، او باور نکند...
نقل از کتاب چرا عقب ماندیم؟ صفحات 45 و 46
1393/09/20 20:23
کاملا باهاشون موافقم. ما خودمون بچه هامونو دروغ گو و دزد و ... بار میاریم. همین دروغ کوچیک همیشه یادش می مونه و تکرارش می کنه بعدا.
ممنون.
1393/09/21 00:34
واقعا دم دانمارکی ها گرم
چقدر از این وعده های شکلات و نمره و... به ما دادن و هیچ... بعد تازه انتظار دارن دکتر مهندس بشن جووناشون مملکتو بسازن
1393/09/22 07:59
ای کاش ما اونجا بودیم.
:19482_eva:مثل اینکه اونجا لولو اگه یه چیزی رو ببره مجرمه و می افته زندان:59292_(5):
فسیل واکنش نشان داد