بر سنگ مزار کشـیـشـی چنین نوشته بود:
جوان که بودم ، می خواستم دنیا را ارشاد و متحول کنم و به این دلیل به کلیسا پیوستم.
چند سال بعد عاجز از ایجاد تحول در دنیا ، تصمیم گرفتم تمرکزم را روی مردم کشورم بگذارم
و مدتی بعد تمرکزم را روی شهرم گذاشتم
و کمی بعد، روی محله ای که کلیسایم درآن بود.
به میانسالی که رسیدم خسته و عاجز از ایجاد تحول در دنیا و کشور وشهر و محله ام ، تصمیم گرفتم فقط به خانواده ام بپردازم .
وقتی به پیری رسیدم ، دیدم تنها کسی که قادر به ایجاد تحول دراو بوده ، "خودم" بوده ام .
و امروز که در آستانه مرگم ، اعتراف می کنم که اگر از ابتدا به ایجاد تحول و آگاهی در خودم پرداخته بودم ، چه بسا شعاع آن به خانواده ؛ محله ؛ شهرو کشورم هم گسترده می شد و چه بسا می توانستم در دنیا تحولی به وجود بیاورم.
يه جا خواندم كه نوشته بود:
دوستم مجرد بود مي خواست دنيا را عوض كنه ولي الان كه ازدواج كرده حتي نميتوانه شبكه تلويزيونو عوض كنه ((200))