Header Background day #22
اعلان‌ها
پاک کردن همه

شهری بود که همه ی اهالی آن دزد بودند.

17 نوشته‌ها
15 کاربران
46 واکنش‌ها
1,699 بازدیدها
the ship
(@the-ship)
Reputable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 366
شروع‌کننده موضوع   [#3690]

طنزی از ایتالینو کالوینو:

شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند..

شهر دزدها

شب‌ها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی‌داشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه !

حوالی سحر با دست پر به خانه برمی‌گشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود !!!

به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید...

داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت می‌گرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها دولت هم به سهم خود سعی می‌کرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را می‌کردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن را بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری می‌شد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده...!

روزی، چطورش را نمی‌دانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که می‌خورد، سیگاری دود می‌کرد و شروع می‌کرد به خواندن رمان...

دزدها می‌آمدند؛ چراغ خانه را روشن می‌دیدند و راهشان را کج می‌کردند و می‌رفتند...

اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود و هرشبی که در خانه می‌ماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین می‌گذارد و روزبعدهم چیزی برای خوردن ندارد !!!

بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن می‌توانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمی‌گشت؛ ولی دست به دزدی نمی‌زد ، آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود.

می‌رفت روی پل شهر می‌ایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه می‌کرد و بعد به خانه برمی‌گشت و می‌دید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است...

در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود !

چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود!

او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد می‌شد، می‌دید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه‌ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد می‌زد.

به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمی‌زد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم می‌زدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به‌دردنخوری خالی شده بود) دستبرد می‌زدند، دست خالی به خانه برمی‌گشتند و وضعشان روز به روز بدتر می‌شد و خود را فقیرتر مي‌یافتند...

به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را آشفته تر می‌کرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر می‌شدند.

به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوجه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته می‌کشد و به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی ؟!!!

قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانت‌های هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی می‌کردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا می‌کشید و آن دیگری هم از ...

اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدست‌ها عموماً فقیرتر می‌شدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی می‌کشیدند، فقیر می‌شدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها می‌دزدیدند.

فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد...!

به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمی‌آوردند، صحبت‌ها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند...

ایتالو کالوینو (۱۵ اکتبر ۱۹۲۳ - ۱۹ سپتامبر ۱۹۸۵) یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان ایتالیایی قرن بیستم است. بسیاری از آثار وی به زبان فارسی ترجمه شده‌است. او نویسنده، خبرنگار، منتقد و نظریه‌پرداز ایتالیایی است که فضای انتقادی آثارش باعث شده او را یکی از مهم‌ترین داستان نویس‌های ایتالیا در قرن بیستم بدانند.



   
Dark-Lord، Nightsky، ELENOOR و 20 نفر واکنش نشان دادند
نقل‌قول
M.A.S.K
(@m-a-s-k)
Noble Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 1075
 

خونده بودم..ولی بارم ممنون قشنگک بود



   
the ship واکنش نشان داد
پاسخنقل‌قول
reyhane.ramooz
(@reyhane-ramooz)
Noble Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 1143
 

خیلی قشنگ بود

داستانش در حد یه فیلسوفه



   
پاسخنقل‌قول
Mr_vaziri
(@mr_vaziri)
Famed Member
عضویت: 7 سال پیش
نوشته‌ها: 2565
 

با حال بود ممنون



   
kianaz واکنش نشان داد
پاسخنقل‌قول
Bookbl
(@bookbl)
Noble Member
عضویت: 7 سال پیش
نوشته‌ها: 1697
 

آخه چرا اون درستکاره اونجوری کرد ؟؟؟ اگه ببینمش می زنم چپل چلاقش می کنم !



   
mahta.1378 و kianaz واکنش نشان دادند
پاسخنقل‌قول
kianaz
(@kianaz)
Estimable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 142
 

هوممم باس مینداختنش بیرون از شهر...

چرخش زندگی اون مردم رو بهم زد یارو با اینکه کارشون دزدی بوده ولی به نظرم خب داشتن زندگیشونو میکردن اون یارو اومد روال زندگیشونو به هم رخیت خو باعث شد یه عده بد بخت شن....

هوم ولی جدا داستانش خیلی خوب بود



   
mahta.1378 و the ship واکنش نشان دادند
پاسخنقل‌قول
sepehrjava2
(@sepehrjava2)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 657
 

جالب بود

ولی یه فزد درستکار کاراش همیشه درست نیست

اکثر کارای وحشتناک دنیا رو افراد خوب با نیت های خوب انجام دادن



   
mahta.1378 و the ship واکنش نشان دادند
پاسخنقل‌قول
the ship
(@the-ship)
Reputable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 366
شروع‌کننده موضوع  

من برداشتم اینه که اون فرد درستکار نباید قبول میکرد که بره بیرون تا ازش دزدی کنن. باید سر اعتقادش میموند و نمیزاشت ازش دزدی کنن. درحقیقت اون با این کارش با بستن چشماش روی اشتباه دیگران همه چیزو بدتر کرد. اگه این کارو نمیکرد اوضاع این نمیشد.



   
mahta.1378 و Leyla واکنش نشان دادند
پاسخنقل‌قول
Dokhtare Ashoob
(@dokhtare-ashoob)
Reputable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 421
 

خیلی هم عااااااااااااااالیییییییییی



   
mahta.1378 و the ship واکنش نشان دادند
پاسخنقل‌قول
Dark-Lord
(@dark-lord-2)
Trusted Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 42
 

ممنون

داستان قشنگی بود.



   
mahta.1378 و the ship واکنش نشان دادند
پاسخنقل‌قول
SIR M.H.E
(@sir-m-h-e)
Noble Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 1263
 

ممنون.خیلی جالب بود



   
the ship واکنش نشان داد
پاسخنقل‌قول
S.M.M.E
(@s-m-m-e)
Active Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 5
 

مگه حرفي برا گفتن مونده((71))



   
the ship واکنش نشان داد
پاسخنقل‌قول
mr.red
(@mr-red)
Reputable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 303
 

خیلی خوب بود.

واقعا ارزشش رو داشت که وقت بگذارم.

ممنون



   
the ship واکنش نشان داد
پاسخنقل‌قول
فسیل
(@smhmma)
Famed Member
عضویت: 7 سال پیش
نوشته‌ها: 3077
 

خیلی قشنگ و جالب بود

ولی خب حالا مبدا داستان رو بگیرید شهری که همه درستکارند

و دزدی وارد ان می شد...



   
پاسخنقل‌قول
hosein_aa
(@hosein_aa)
Estimable Member
عضویت: 7 سال پیش
نوشته‌ها: 115
 

اقا همش تقصير اين ادم هاي درستكاره، خب مثل بچه ادم تو هم ميرفتي دزدي، الان جامعه را به گند كشيدي خوشحالي؟

اصلاً‌بايد اين يارو را بگيرن اعدام كنند .

داستانش جالب بود،‌ دستت درد نكنه.



   
Nightsky و the ship واکنش نشان دادند
پاسخنقل‌قول
صفحه 1 / 2
اشتراک‌گذاری: