چشم یک روز گفت:
" من در آن سوی دره ها کوهی را می بینم که از مه پوشیده شده است. این زیبا نیست؟"
گوش لحظه ای خوب گوش داد. سپس گفت:
" پس کوه کجاست؟ من که کوهی نمی شنوم."
آنگاه دست در آمد و گفت"من بیهوده می کوشم آن کوه را لمس کنم. من کوهی نمی یابم."
بینی گفت:
"کوهی در کار نیست. من او را نمی بویم."
آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید و همه درباره ی وهم شگفت چشم گرم گفتگو شدند و گفتند :
" چشم از راه به در شده است ."
...
جبران خلیل جبران
همینه میگن نخود هر آشی شدن
)
)
ممنون. بازم از این حکایتا بزار.
چه اسمی داره این جبران
.
.
.
قشنگ بود
خخ این همین چیزیه که هر کس در توان خودش میتونه درک داشته باشه
@Cyrus-The-Great 71165 گفته:
همینه میگن نخود هر آشی شدن
)
)
((231))((231))((231)) آقا نکته ی داستان اینه که هرچیزی که ما درکش نمیکنیم به خاطر نداشتن فهم و توانایی و وسایل لازمش دلیل بر نبودنش نیست. هرچند نخود آش هم میتونه معنا بده. مثلا پیامبرا که درک میکردن ولی بقیه چون نمی فهمیدنشون آزارشون میدادن و میگفتن دیوونن.
@the ship 71232 گفته:
((231))((231))((231)) آقا نکته ی داستان اینه که هرچیزی که ما درکش نمیکنیم به خاطر نداشتن فهم و توانایی و وسایل لازمش دلیل بر نبودنش نیست. هرچند نخود آش هم میتونه معنا بده. مثلا پیامبرا که درک میکردن ولی بقیه چون نمی فهمیدنشون آزارشون میدادن و میگفتن دیوونن.
نکته جالبش اینه که نه من اولش گرفتم منظوز تو چی بوده.. نه تو منظور من. من با ته مایه های طنز بهش نگاه کردم.((99))
فقط یه لحظه لرزیدم.....
این لرز هایی هستش انگار برق گرفتت
یه جور حس عجیبی بود......
از اول مشخص بود چشم از راه بدر شده!
ميگن ان دنيا هم عليه ادم شهادت ميده و بقيه اعضا را مي فروشه،كلاً خيلي بي وجدانه،براي همين بقيه بهش اعتماد ندارند .
قشنگ بود، ممنون.