توی اهنگی غوطه ور بودیم. آهنگ زندگی. که فقط و فقط برای خودم و خودت می نواخت. دست هایمان توی دست های هم بود. اون می نواخت و ما توی زندگی می رقصیدیم. به فکرم آهنگش تمام نمی شد. تو هم همین فکر رو می کردی.
آهنگ ساز زنگی، خوب می نواخت. ما هم خوب گوش می کردیم.
دنیامون رو پر کرده بود. گوش ها یمان فقط صدای همدیگر را می شنید.
روز ها می گذشت و تو هم احساس من را داشتی...
اما کم کم احساس می کردم نوازنده ی زنگی دیگه برای من خوب نمی نوازد.
و چند روز گذشت. وقتی آن حرف ها را زدی، وقتی آن رفتار رو کردی. وقتی چهره ات را در آن حال دیدم. وقتی...
فهمیدم چرا نوازنده خوب نمی زند. فهمیدم که هر روز آهنگ زندگی رو به غم می رود.
از آن روز تار های زندگی ام هر روز پاره می شد.
و هر بار غم انگیز تر می نواخت.
باز هم خودم را غرق آهنگ زندگی ام کردم. اما یادت باشد هیچ وقت شاد نمی نوازد.
و همین طور یک خواهشی دارم. لطفا دوباره آهنگ زندگی ام را به هم نریز.
آهنگ افسوس برانگیزی که خودت ساختی و تقدیمم کردی...
موافقم اگه کمی بخشی از رومنس کار کم بشه و بیشتر فضا سازی و جو خود کار نمایان بشه .
در کل عالی بود خیلی کیف کردم .
ممنون خسته نباشی .