Header Background day #28
اعلان‌ها
پاک کردن همه

طنز

213 نوشته‌ها
20 کاربران
5 واکنش‌ها
20.9 هزار بازدیدها
s.mt40
(@s-mt40)
Estimable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 173
شروع‌کننده موضوع   [#100]

در این تاپیک می خواهم که هر چی طنز بلد هستید رو بگذارید البته به دور از مسایل حلاف عرف و شرع



   
نقل‌قول
mahmoodramtin
(@mahmoodramtin)
Trusted Member
عضویت: 4 سال پیش
نوشته‌ها: 87
 

418058_312109158842983_228640797189820_767891_434262079_n.jpg

کیف یک دختر



   
پاسخنقل‌قول
mahmoodramtin
(@mahmoodramtin)
Trusted Member
عضویت: 4 سال پیش
نوشته‌ها: 87
 

مغز چیست؟

ارگانی از بدن که ما فکر می کنیم فکر می کند!



   
پاسخنقل‌قول
mahmoodramtin
(@mahmoodramtin)
Trusted Member
عضویت: 4 سال پیش
نوشته‌ها: 87
 

701_351855324909878_2009583220_n.jpg

دکتر موفق در عمل



   
پاسخنقل‌قول
mr.sohrab
(@mr-sohrab)
عضو Admin
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 999
 

پسر محمود جان اين كيف دخترا خيلي خوب بودم كف كردم . خودم نمونش را ديدم به دوستم ميگم ميشه يه ادامس بهم بدي ميگه از تو كيفم بردار .

من كيفش را باز كردم و همه چي پيدا كردم الا ادامس تا خودش اومد داد بهم .

جالبش هم اينجاست انگار هر چيزي يه جاي مخصوص تو كيف داره مثلا سمت راست زير لاك ناخن بغل ايينه !!!!!



   
پاسخنقل‌قول
DEE
 DEE
(@dee)
New Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 2
 

1333470599463542_large.jpg

اینم از یک ترول خون آشامی



   
پاسخنقل‌قول
mr.sohrab
(@mr-sohrab)
عضو Admin
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 999
 

يعني من نمي دونم چطور بگم عاشق اين چشم هاي ترولي هستم كه از خوشحالي از حدقه بيرون زده . خيلي باحاله

دي جان دستت طلا



   
پاسخنقل‌قول
mahmoodramtin
(@mahmoodramtin)
Trusted Member
عضویت: 4 سال پیش
نوشته‌ها: 87
 

534419_346917432068048_180827991_n.jpg

این یک واقعیت جالبه



   
پاسخنقل‌قول
mahmoodramtin
(@mahmoodramtin)
Trusted Member
عضویت: 4 سال پیش
نوشته‌ها: 87
 

548217_505295599482985_1831146378_n.jpg

اینم برای mr.sohrab



   
پاسخنقل‌قول
mr.sohrab
(@mr-sohrab)
عضو Admin
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 999
 

اين قدر خوب بود كه با تشكر جواب نميداد و لايكت كردم .



   
پاسخنقل‌قول
mahmoodramtin
(@mahmoodramtin)
Trusted Member
عضویت: 4 سال پیش
نوشته‌ها: 87
 

600609_338467136227271_150778534996133_778450_251321250_n.jpg

اینم زندگی من



   
پاسخنقل‌قول
mahmoodramtin
(@mahmoodramtin)
Trusted Member
عضویت: 4 سال پیش
نوشته‌ها: 87
 

عشق لاتی!((31))((226))

آره ... داشتیم چی میگفتیم ؟

بنویس ...

ما رو دیوونه و رسوا کردی ،حالیته ؟ ...

ما رو آواره صحرا کردی ، حالیته ؟ ...

آخه ما هم واسه خودمون معقول آدمی بودیم...

دست کم هرچی که بود آدم بی غمی بودیم ،حالیته ؟ ....

سر و سامون داشتیم ...

کس و کاری داشتیم ...

ای دیگه ... یادش به خیر ...

ننمون جورابمونو وصله میزد...

مارو نفرین میکرد....

بابامون.... خدابیامرز ....سرمون داد میکشید.....بهمون فحش میداد

...با کمربند زمون اجباریش پامونو محکم میبست .....ترکه های آلبالو رو .... رو کف پامون میشکست ،حالیته ؟ ...

هی دیگه ... یاد اون روزا به خیر ...

چون بازم هرچی که بود .... سر و سامونی بود .... حالیته ؟ ....

ننه ای بود که نفرین بکنه .... بعد نصف شب پاشه لحاف رو آدم بکشه .... که مبادا پسرش خدانکرده بچٌاد ....که مبادا نور چشمش سینه پهلو بکنه .... حالیته ؟ ...

هه ... بابایی بود که گاه و بیگاه سرمون داد بزنه ،باهامون دعوا کنه ،پامونو فلک کنه .. بعد صبح زود پاشه ما رو تو خواب بغل کنه ... اشکهای شب قبلو که روی صورتمون ماسیده بود ... کم کمک با دستای زبر خودش ... پاک بکنه ... حالیته ؟ ...

میدونی ؟ ... بابامون چند سال پیش ،عمرشو داد به شوما ... هرچی خاک اونه عمر تو باشه ... مرد زحمتکشی بود ... خدا رحمتش کنه ... ننه هم کور و زمینگیر شده... ای دیگه ... پیر شده ...

بیچاره غصه ما پیرش کرد ،غم رسوایی ما کور و زمینگیرش کرد .. حالیته ؟

اما راستش چی بگم ... تخصیر ما که نبود ... هرچی بود زیر سر چشم تو بود ... یکباره تو راه ما سبز شدی ... ما رو عاشق کردی .... ما رو مجنون کردی ... ما رو داغون کردی ... حالیته ؟

آخه آدم چی بگه قربونتم ؟ .... حالا از ما که گذشت ... بعد از این اگر شبی ... نصفه شبی به کسونی مث ما قلندر و مست و خراب ... تو کوچه برخوردی ... اون چشارو هم بذار .... یا اقلکن دیگه این ریختی بهش نیگا نکن ... آخه من قربون هیکلت برم ... اگه هر نیگا بخواد اینجوری آتیش بزنه ... پس باهاس تموم دنیا تا حالا ، سوخته باشه ...

... حالیته ؟ ....

... نه دیگه ، نه دیگه این واسه ما دل نمیشه ...



   
پاسخنقل‌قول
mahmoodramtin
(@mahmoodramtin)
Trusted Member
عضویت: 4 سال پیش
نوشته‌ها: 87
 

كودك شيطون

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.

کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»

رییس پرسید: «بابا خونس؟»

صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»

رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»

ـ بله

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

دوباره صدای کوچک گفت: «نه»

رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟»

کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»

رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»

کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟»

ـ مشغول چه کاری است؟

کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.»

رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»

صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»

رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»

کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.»

رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»

کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: من



   
پاسخنقل‌قول
mahmoodramtin
(@mahmoodramtin)
Trusted Member
عضویت: 4 سال پیش
نوشته‌ها: 87
 

246474_314478058632987_116614398419355_715958_679214891_n.jpg

تفاوت ازدواج در دهه70و90



   
پاسخنقل‌قول
mahmoodramtin
(@mahmoodramtin)
Trusted Member
عضویت: 4 سال پیش
نوشته‌ها: 87
 

578472_375737102462032_337092466326496_979676_1668700994_n.jpg

اینم یه عکس دیگه برای وبمسترمون که به این ترول ها علاقه داره



   
پاسخنقل‌قول
mahmoodramtin
(@mahmoodramtin)
Trusted Member
عضویت: 4 سال پیش
نوشته‌ها: 87
 

مرد جوان :ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده؟

پیرمرد:معلومه که نه

چرا آقا ...مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین ؟؟

یه چیزایی کم میشه ...و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه

ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟؟

ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر میکنی و شاید فردا دوباره از من

ساعت رو بپرسی نه؟؟

خوب ..آره امکان داره

امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیشتر باز هم ، همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من

اسم و آدرسم رو هم بپرسی

خوب... آره این هم امکان داره

یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور ورا رد میشدم گفتم یه سری به شما

بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم..و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم

باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی

که کی اونو درست کرده

آره ممکنه

بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر

خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت بیاد

لبخندی بر لب مرد جوان نشست

در این زمان هست که تو هی میخوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش میخوای باهات

قرار بزاره و یا این که با هم برین سینما

مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد

دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و همیشه چشم انتظارته که بیای

و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست میکنی که باهات

ازدواج کنه

مرد جوان دوباره لبخند زد

یه روزی هر دو تاتون میایین پیش من و به عشقتون اعتراف میکنین و از من واسه عروسیتون

اجازه میخواین

اوه بله ...حتما و تبسمی بر لبانش نشست

پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت:من هیچ وقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با آدمی

مث تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه...میفهمی؟؟؟

((72))((72))((72))((72))((72))((72))



   
پاسخنقل‌قول
صفحه 8 / 15