Header Background day #24
آگاه‌سازی‌ها
پاک‌کردن همه

کارگاه داستان نویسی فانتزی 1 نژاد جدید بسازیم

64 ارسال‌
31 کاربران
195 Likes
33 K نمایش‌
Jayaslan
(@jayaslan)
Trusted Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 31
 
1-برای برای نژاد خود اسم انتخاب کنید.از تغییر دادن جزئی نژادهایی که اشخاص دیگر ساخته اند نترسید,فقط مطمئن شوید که از
خودتان باشد .(برای مثال بجای الف میتوانید الف های بیابانی و یا Low Elf استفاده کنید)

سایسگاد

2-تصمیم بگیرید که نژاد شما کجای دنیایتان قرار دارد.کشیدن نقشه برای منطقه تان میتواند به شما کمک کند

سایسگاد ها زمانی شکل میگیرن که روح یک موجود زنده به خاطر دلایل مختلفی از کالبدش خارج شده باشه. در اون زمان کالبد خالی و بدون روح اون موجودات به سایسگاد تبدیل میشه. به همین خاطره که اونها همه جا پیدا میشن

3-شکل ظاهری شخصیتهایتان را بنویسید.آیا آنها اقلب پوستی سبز روشن و یا چشمانی به رنگ فندقی دارند ؟چرا ؟خلاق باشید!
و فراموش نکنید که به آنها دم و یا بازوهای اضافی بیافزایید

لازم به توضیحی اینجا نیس

4-نژادتان را نقاشی کنید (اختیاری ).

:دینقاشیم در حد بچه دوم دبستانه

5-وبژگی های شخصیتی نژادتان را توصیف کنید(آیا آنها پلید اند و یا همیشه نقش مثبت حوادث اند

زمانی که انسان یا هرگونه موجود زنده دارای روح دیگری با یک سایسگاد تماس پیدا کنه قسمتی از روحش وارد کالبد اون سایسگاد میشه. بعد از اون شخصیت اون سایسگاد دقیقا میشه مانند همون آدم. فقط بدنش متفاوته. البته این همیشه جواب نمیده و اگر روح شخصی که با سایسگاد تماس پیدا میکنه ضعیف باشه موقع درهم شکستن از بین میره. و این تاثیرات منفی ای هم روی سایسگاد داره از اونجا که اون یکجورایی ناپاک میشه و روح نفر بعدی ای که اونو لمس کنه با روه نفله شده ی اون شخص ظعیف قبلی که تو بدن سایسگاد بجا مونده ترکیب میشه و ... خب همه چیز خراب میشه. البته این مشکل اگه روح کسی که سایسگادو لمس میکنه قوی باشه پیش نمیاد
قبل از اینکه روحی با سایسگاد ها ترکیب بشه اونها قادر به انجام هیچ کاری بجز ابتدایی ترین کارها که تو غرایظشون حک شده نیستن. به طور ساده مثل یک مشت زامبی بی مغزن

6-آیا نژاد شما هیچ گونه خویشاوندان نزدیکی دارد ؟

خیر

7-پیشینه ی نژادتان رو توضیح دهید.

نیازی نیست 🙂
توضیحات اضافه : سایسگاد ها واقعا ارزشمندن به طوری که کار بعضی افراد تنها درست کردن یا معامله چنین موجوداتیه. دلیل این هم ساده است چون که سایسگاد ها میتونن به یک یجورایی توانایی جاودانگی ببخشن.


   
پاسخنقل‌قول
Sorna
(@sorna)
Noble Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 600
 

اربابان طبیعت
قبیله ای که مردم ان توانای جداکردن روح خود از جسمشان و ترکیب ان با حیوانات را دارند کودکان میتوانند با تمامی حیوانات ارتباط برقرار کنند تا بتوانند حیوانی را که بیشترین همخوانی را با روحشان دارد پیدا کنند در زمان بلوغشان انان با حیوان خاصی خود با یک مراسم ایینی خاص و قربانی برای خدایشان پیوند برقرار میکنند که این پیوند ابدی است اگر روح فرد و روح حیوات نتوانند باهم ارتباط برقرار کنند فرد روحش را از دست میدهد و به یک دیو روح تبدیل میشود که تشنه گرفتن روح موجودات زنده است و این گونه زندگی میکند ولی کسانی که موفق می شوند میتوانند در مواقعی با ان حیوان یکی شوند و به اختیار نیز از انان جدا شوند


   
پاسخنقل‌قول
wrahw992
(@wrahw992)
Eminent Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 21
 

عنکبوت مالاریان
این نوع عنکبوت با حدود16 پا و دوجفت بال و جسه تغیر سایز پذیر خود جزو خطرناک ترین و ترسناک ترین جاندار از رده عنکبوتیان است. غذای مورد علاقه این نوع عنکبوت مغز جانداران است. معز جانداران زنده باعث افزایش سرعت رشد آنها میشود و خوردن مغز انسان های زنده بویژه کودکان به آنها نیروی جادویی میبخشد. خاستگاه این عنکبوت از سرزمین های آفریقای جنوبی و عربستان است. در حال حاضر این جاندار در بیابان های کویر لوت پیدا میشود. در هنگام مواجهه با این جاندار سوراخ های بینی دهان و گوش های خود را پوشانده و سریع تر از مکان دور شوید . البته خوشبختانه سرعت بسار پایینی دارد و توانایی پریدن نیز ندارد. این عنکبوت تخم ریزی خود را در مغز جانداران زنده میکند


   
Atish pare reacted
پاسخنقل‌قول
AmbrellA
(@ambrella)
Famed Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 1038
 

مارین
خدای زشت رویان، الهه ای ساخته شده از ترس و وحشت. دارای چهره ای زشت بدنی ناقص و ناهمگون چشمانی برامده و دستانی به نازکی نی بود که بر ان پوست کشیده شده است.
انگشتانی به هم پیچیده که از ناخن های دراز ان برای برش گوشت نیز میشود استفاده کرد. زبانی دو شاخه همچون مار و لبانی زخیم و پوف کرده به رنگ کبود. رنگ پوستش سیاه و زخم هایی گندیده در سراسر بدنش به وفور یافت میشد.
سری با اندک مویی که در ان داشت او را به ترسناک ترین موجود در زیر هفت اسمان مبدل ساخته بود.

مارین دختر شاه لورن یکی از زیبا ترین پادشاهان و مادرش ملکه فدورا از زنان برجسه و زیبا روی کشورش بود اما در هنگام زایمان حادثه ای ترسناک بر بچه رخ داد که خود داستانی دارد. اما خلاصه ان این است که:
گدایی به دربار شاه وارد شده بود و از او طلب رحمت نمود اما در مقابل شاه و ملکه گدا را انقدر کتک زدند که صورت ان گدا قابل تشخیص نبود و در روزی برفی ان را از شهر مانند لکه سیاهی از زباله بر دامن سفید برفی خارج از شهر انداختند. ان شب گدا از سرما و از شدت زخم هایی که بر او وارد شده بود مرد و جنازه اش طعمه حیوانات گرسنه زمستان شد.
ماه ها از زمان این اتفاق گذشته بود که در شب زایمان ملکه به یکباره سایه ای خمیده همچون ان گدا بر دیوار اتاق ملکه نشست، با دیدن ان سایه ملکه چنان وحشت کرد که در جا جان سپرد و طبیبان با فشار و تلاش زیادی فرزند درون شکم او را به دنیا اوردند اما چهره ای که در ان فرزند وجود داشت چنان زشت بود که هر کسی با دیدن ان از فرط وحشت فریاد کشان و جیغ کشان از او میگریخت.
صدای خنده ان گدا را تمام ساکنان قصر در ان شب ترسناک شنیدند. و دیگر هیچ گاه اثری از ان سایه ترسناک در قصر دیده نشد و پدر فرزند دستور داد پارچه ای بر صورت زشت ان بیندازند و ان را یک ماه در اعماق تاریک زندان قصرش بدون خوراک قرار دهند. اما بعد از یک ماه زمانی که برای بردن بدن مرده ان بچه اقدام شد بر خلاف انتظار همه طفل هنوز زنده بود و تکان میخورد.
از ان زمان پانصد سال گذشته بود و پدر و فرزندان نسل در نسل بر بالای ان زندان تاریک در خوشی و عیش و نوش زندگی کردند اما بدون استثنا همگی در مستی شبانه و در اثر شنیدن صدا های گریه کودکی از اعماق قلعه جان سپرده بودند.
زمان گذشت تا به اینکه پادشاهان بعد قلعه را رها کردند و از نفرین ان کودک به قلعه ای دیگر در ان سوی رود پناه بردند و دستور سوزاندن قلعه را دادند. قلعه سنگی بعد از سوختن تیرک ها و عمود های چوبی اش به سرعت فرو ریخت و به تلی از سنگ بدل گشت. اما این بار دیگر پایان کار نبود. صدا همچنان پادشاهان را یکی پس از دیگری می ازرد گویی نفریینی است که بر تاجداران ان سرزمین نهاده شده بود.
بعد از هزار سال حکومت حاکمان وحشت زده و دیوانه سرزمین رو به ویرانی نهاده بود که سرداری دلیر از ان دیار تصمیم به پایان دادن به این نفرین را گرفت.
با یک هزار سرباز شجاع که هر کدام صدها نبرد را پشت سر گذاشته بودند و از مرگ نحراسیده بودند و پنجه در پنجه با الهه مرگ جنگیده بودند به مکان قلعه باستان سرزمینشان رفتند.
با حفاری هایی درب ورودی زندان یافت شد و سردار با شمشیری کشیده و یک هزار سرباز پشت سرش پا به دخمه های تاریک نهاد.
به سرعت نور مشعل های روغنی دخمه ها را یکی پس از دیگری روشن میکرد و استخوان های پوسیده را که از دوران که کهن در زندان مانده بودند را در مقابل چشمان همگان ظاهر کرد.
استخوان های زندانیانی که از ترس یا بر گوشه ای چمباتمه زده و سرخود را در میان دست خود گرفته بودند یا میله های زندان را میفشردند تا شاید راه برای نجات یابند اما همگان بدون استثنا در هراس با مرگی ترسناک با دهانی باز مرده بودند که نشان فریاد های قبل از مرگشان داشت.
اما سربازان دلیر هیچ هراسی از خود نشان ندادند و به راه خود به اعماق سیاه ان دخمه ادامه دادند و در نهایت محرابه ای سنگی را یافتند که در بالایش قنداقه ای کوچک قرار داشت.
یک هزار سرباز در اطراف وصیع ان محراب با شمشیر های کشیده و مشعل هایی در دست اماده کشتار به قنداقه ای کهنه در مقابلشان خیره شده بودند. هر کدام در ان لحظه میتوانست صدای ناله ای ضعیف را در ذهن خود بشنود اما با قدرت و تجربه خود از ان نهراسیدند و با یک هزار مشعل که به سوی محراب پرتاب کردند انجا را به اتش کشیدند.
و اما این پایان کار نبود بلکه تازه تولدی بر ترسناک ترین الهه دنیا داشت " مارین متولد شد."


   
پاسخنقل‌قول
صفحه 5 / 5
اشتراک: