Header Background day #13
آگاه‌سازی‌ها
پاک‌کردن همه

کارگاه دوم.بیاید داستان بومی بنویسیم.

20 ارسال‌
10 کاربران
46 Likes
5,062 نمایش‌
proti
(@proti)
عضو Moderator
عضو شده: 6 سال قبل
ارسال‌: 1560
شروع کننده موضوع  

بله بله
این تاپیک در راستای تاپیک داستان بومی هستش
اونجا درباره چطور یک داستان بومی بنویسیم حرف میزنیم
اینجا دست جمعی یه داستان بومی مینویسیم.ببینیم بومی نویسی اونجوری که بعضی دوستان میگن سخت هست یا نه.

خودمم شروع میکنم و یکی از اولین متنهای بومیم رو میذارم اینجا ببینیم میتونیم این رو با کمک هم به سرانجام برسونیم یا نه؟
اینم بگم این خطوطی که مینویسم واقعا اتفاق افتاده:16:
کسی نمیدونه ای داستان دقیقا مال چه زمانیه.سیصد سال شایدم سیصد و پنجاه سال پیش
پدربزرگ یک کاسه انار دان شده را جلوی پسر بچه گذاشت.چشمهای هوشیار پسرک کنجکاو و منتظر بود.او مثل همیشه مشتاق شنیدن داستانهای پدربزرگش بود.بقیه اعضای خانواده هرکدام چندین بار این داستان را شنیده بودند با این حال همگی مشتاق شنیدن آن بودند.این یک داستان خانوادگی بود.داستانی که نسل به نسل گفته شده بود
تا جایی که پدر به یاد می آورد پدربزرگ او و تا جایی که پدربزرگ بیاد داشت پدر پدربزرگ و پدر بزرگ او هم آن را برای فرزندانش تعریف کرده بود و حالا در آغاز شب یلدا پدربزرگ برای اولین بار داستان را برای نوه ی دوازده ساله اش تعریف میکرد:
صدها سال قبل خانواده ی ما در تکاب زندگی میکردن.اون اطراف کوه ایوب انصار هست و محلی ها به قسمت شرقی اون میگن شهر اجنه
چندین نسله که خانواده ی ما اونجا زندگی میکنن .اواخر دوره صفویه بعد از جنگ چالداران یکی از مردان دهکده به خانه برمیگشت.خسته بود و حق هم داشت. شکست سختی خورده بودند .کمتر از بیست و پنج سال داشت اما هیکلی عضلانی داشت با موهای بلند سیاه و چشمان قهوه ای درخشان.زره جنگی داشت مثل اکثر قزل باشها کلاه قرمز بر سر میگذاشت.شمشیر بلندی به کمر بسته بود و البته فلاخنی که وسیله شکارش بود. کیارش خسته بود بیشتر از یک هفته بود که در راه خانه بود.بنابراین به محضی که توانست شکاری در میان دره بزند نزدیک رودخانه آمد تا آتشی روشن کند. بعد از اینکه تنی به آب زد شکار را روی آتش گذاشت و چشمانش را بست تا اندک استراحتی بکند و همانجا بود که آن اتفاق افتاد.
چشمانش را که باز کرد سایه ی سیاهی دید.سیاهی روی او خم شده بود.میخواست از جا بپرد و به آن موجود حمله کند اما تازه بیاد اورد که کجاست.او به شهر اجنه نزدیک شده بود. باید چه میکرد؟
از میان پلکهای نیمه بسته اش نگاهی به آن موجود کرد.بی تردید جن بود. و او درباره جنها داستانی شنیده بود. دستش آهسته در میان جیبش گشت.سوزن قدیمی را بیرون اورد. شنیده بود که تنها به این ترتیب میتواند آن موجود را کنترل کند.قبل از اینکه جن متوجه شود سوزن را در لباسش فرو کرده بود .
حال آن موجود گرفتار بود.جن فریادی کشید و تقلا کرد اما کیارش میدانست که تا زمانی که به دست خود سوزن را از بدن آن موجود بیرون نکشد آن را در بند دارد. از جا بلند شد باید آن موجود را میکشت؟ میکشت و اقوامش را خشمگین میکرد ؟ نه نباید....
جن از جا بلند شد.بدنش تیره بود .با موهای بلند و حالا به سادگی سمهایش دیده میشد: بزار من برم کیارش...
ـ تو به من حمله کردی...
ـ چیزی بود که باید انجام میدادم کاری که باید میکردم.
کیارش پوزخندی زد: من وارد مرز شما نشدم.چه کاری بامن داشتی.
ـ تو پهلوان کیارشی....از سپاه اسماعیل صفوی...
ـ خودم هستم
ـ من هامان هستم .فرمانروای جنیان...مقدر شده کاری رو به انجام برسانی ... برای من و خانواده ام... تو و فرزندانت
فکر نمیکنم بخوام...
کیارش شمشیرش را زیر گلوی آن موجود گذاشت: با تو پیمانی میبندم .تو رو آزاد میکنم تا اینجا رو ترک کنی و در عوض تو با من و هفت نسل پس از من کاری نخواهی داشت
چشمان جن درخشید: نمیتونم این پیمان رو ببندم... به تو نیاز دارم
کیارش شمشیرش را به نیام برگرداند: یا میتونم تو و تمام فرزندانت رو به خدمت خودم و فرزندانم بگیرم اختیار با خود توست
جن میدانست که او درست میگوید.با تو پیمان میبندم.با تو و خانواده ات کاری نخواهیم داشت.
ـ تا هفت نسل
ـ تا هفت نسل

کیارش دستش را دراز کرد و سوزن را جدا کرد: حالا آزادی که بروی ...
هامان ناراحت به نظر میرسید. معامله ی سختی کرده بود: و بیاد داشته باش کیارش که بعد در هفتمین نسل من باز به سراغ شما خواهم آمد....

پدربزرگ نگاهی به چشمان حیرت زده ی نوه اش کرد و آهسته زمزمه کرد: از اون زمان تا حالا شش نسل گذشته و حالا تو پسرم هفتمین نسل هستی

خب میدونم زیاد جالب نشده اما این متن یه جورایی ریشه در واقعیت داره
حالا کیست که ادامشو بنویسه؟


   
ida7lee2, bistam, zoha and 7 people reacted
نقل‌قول
Michael
(@wingknight)
Noble Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 487
 

سمیه خانم یه درخواست شما دارین میگین که این متن ریشه در واقعیت داره و توی تاپیک بومی سازی گفتین روی اساطیر ایران تحقیقاتی داشتین اگه امکانش هست میشه نتیجه ی تحقیفاتتون رو بزارین تا ما هم ببینیم که اگه خاصیم ادامه بدیم دو گانگی زیادی بوجود نیاد منظورم اینه منبع همه ی بچه ها یجور باشه که دوگانگی بوجود نیاد البته این برداشته من بوده شاید اشتباه باشه ممنون میشم توضیح بدید
.
.
.
در مورد متن هم داستانه جالبی داشت ولی خودتونم گفتین فک کنم یه کم عجله ای شد


   
پاسخنقل‌قول
proti
(@proti)
عضو Moderator
عضو شده: 6 سال قبل
ارسال‌: 1560
شروع کننده موضوع  

wingknight;525:
سمیه خانم یه درخواست شما دارین میگین که این متن ریشه در واقعیت داره و توی تاپیک بومی سازی گفتین روی اساطیر ایران تحقیقاتی داشتین اگه امکانش هست میشه نتیجه ی تحقیفاتتون رو بزارین تا ما هم ببینیم که اگه خاصیم ادامه بدیم دو گانگی زیادی بوجود نیاد منظورم اینه منبع همه ی بچه ها یجور باشه که دوگانگی بوجود نیاد البته این برداشته من بوده شاید اشتباه باشه ممنون میشم توضیح بدید
.
.
.
در مورد متن هم داستانه جالبی داشت ولی خودتونم گفتین فک کنم یه کم عجله ای شد

منبع زیاده اما چشم
میگذارم به وقتش
در مورد داستان
گفتم ریشه در واقعیت داره چون جریان جن و هفت نسل واقعا بوده
اما در مورد داستان
میخوام بدونم اگه بخوایم ادامش بدیم چه حوادثی رو پیش بینی میکنید؟ کمک کنید هر نفر چند خط بره جلو


   
ida7lee2 and فسیل reacted
پاسخنقل‌قول
Michael
(@wingknight)
Noble Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 487
 

اگه بخوایم ادامه بدیم از نظر من خوب میشه اگه اجنه برای خودشون لشکری جم کنن و یک جادوگر پیدا بشه که به این پسره که توی نسل هفتمه(نسل آخر) آموزش بده که بتونه در مقابل اجنه حرفی برای گفتن داشته باشه و خوب میشه اگه بتونیم داستان رو و شخصیت اصلی رو برگردونیم به ایرانه باستان و آموزشش رو اونجا انجام بده خیلی جالب میشه
.
.
.
خیلی ایده میاد به ذهنم ولی من نوشتنم اصلا خوب نیست


   
ida7lee2, sahv, فسیل and 1 people reacted
پاسخنقل‌قول
proti
(@proti)
عضو Moderator
عضو شده: 6 سال قبل
ارسال‌: 1560
شروع کننده موضوع  

wingknight;536:
اگه بخوایم ادامه بدیم از نظر من خوب میشه اگه اجنه برای خودشون لشکری جم کنن و یک جادوگر پیدا بشه که به این پسره که توی نسل هفتمه(نسل آخر) آموزش بده که بتونه در مقابل اجنه حرفی برای گفتن داشته باشه و خوب میشه اگه بتونیم داستان رو و شخصیت اصلی رو برگردونیم به ایرانه باستان و آموزشش رو اونجا انجام بده خیلی جالب میشه
.
.
.
خیلی ایده میاد به ذهنم ولی من نوشتنم اصلا خوب نیست

خب برو جلو ببینم چه میکنی حالا


   
پاسخنقل‌قول
Michael
(@wingknight)
Noble Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 487
 

آرشاویر* بهت زده به پدربزرگش نگاه میکرد..به این فکر میکرد الان باید چی کار کنه...پسر بچه ای 12 ساله بیشتر نبود
پدربزرگش متوجه بهت زذگیش شد..او به سمت جعبه ای در گوشه اتاق رفت.آرشاویر به جعبه نگاه کرد جعبه ای عجیب و غریب با نقش و نگاز های مجودات افسانه که او بیشترشونو نمیشناخت.
پدبزرگ جعبه را به آرشاویر داد و به او گفت:این جعبه میراثیست از جدبزرگ ما هیچ کس بجز تو توانایی بازکردن ابن جعبرو نداره.
آرشاویر جعبرو از پدربزگ گرفت ...وقتی که جعبه بادستش برخورد کرد برای چند لحظه نیرویی رو احساس کرد ولی نمیدونست این چه نوع نیروییه .
آرشاویر جعبه را برداشت و به سمت اتاق خودش رفت در طول مسیر داشت به آینده ی مبهمش فکر میکرد..نمیدونست که چی در انتظارشه و هیچ تصوری از اجنه نداشت.
به اتاقش رسید در رو پشت سرش قفل کرد نمیخواست کسی خلوتش رو بهم بزنه ...اتاق بزرگی نداشت ولی برایش بس بود از اتاقش خوشش میومد..یه اتاق دنج و نسبتا تاریک..تا اونجایی که یادش میومد دوست نداشت فضای اتاقش زیاد روشن باشه.
به گوشه اتاق رفت روی زمین نشست..میخواست جعبرو باز کنه...نفس عمیقی کشید میخواست بر ترسش غلبه کنه....بالاخره جعبرو باز کرد.
برخلاف انتظارش فقط یک کاعذ ضخیم توی جعبه بود که نمیتونست جنسشوتشخیص بده...
کاغذو برداشت وقتی بهش نگاه کرد فهمید که نقشه ی جاییه...
نقشرو گشت و فقط یک اسم دید غار اشکفت یزدان نمیدونست حالا باید چی کار کنه.حتما باید به اونجا میرفت خودش به تنهایی..
وسایلشو جمع کرد میخواست هر چه زودتر خودشو به اونجا برسونه...
یکی دو تا از لباساشو برداشت با نقشه و یه کمی آذوقه برای سفرش....خانوادرو جمع کرد تصمیمشو برای همه توضیح داد...
کسی نمیتونست جلشو بگیره ولی پدربزرگ هنگام رفتنش یک کیسه سکه طلا به او داد ...
عازم سفر شد ..... سفری که پر از مسیر پر پیچو خمه .....
-----------------------------------------------------------
*آرشاویر:مرد مقدس,یکی از پادشاهان اشکانی
.
.
.
این اولین متنی بوده که به عنوان داستان تو عمرم نوشتم خیلی اشکال داره
گفتم فقط ادامه داده باشم


   
yasss, sahv, barsavosh and 5 people reacted
پاسخنقل‌قول
draGonh_762
(@dragonh_762)
Estimable Member
عضو شده: 6 سال قبل
ارسال‌: 64
 

حالا برای چی باید با اجنه بجگنه؟
به نظره من اومد که اون جنه به کمکش نیاز داره مثلا برای مقابله با یه آدم خبیث که جن ها رو اظهار می کنه و ازشون سوء استفاده می کنه.حالا می خواد بیاد تمام جنها رو زیر سلطش بگیره.بخاطر همین پادشاه اجنه احساس خطر کرده.
حالا برای چی به کیارش احتیاج داشت؟جواب:خانواده ی اینها بدنشون برای اینکه میزبان اجنه بشن مناسبه و چون اجنه نمی تونند به طور مستقیم به یک آدم آسیب برسونند به یک واسطه نیاز دارند.
چطوره؟


   
proti and Michael reacted
پاسخنقل‌قول
yasss
(@yasss)
Noble Member
عضو شده: 6 سال قبل
ارسال‌: 533
 

سلام لینک تاپیک بوی نویسی رو میشه بذاری؟

- - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

بومی نویسی


   
پاسخنقل‌قول
barsavosh
(@barsavosh)
Reputable Member
عضو شده: 6 سال قبل
ارسال‌: 148
 

آرشاویر پا از در که بیرون گذاشت، مکثی کرد، چرخید و به نمای قدیمی خانه شان خیره شد. دوازده سالش بود اما خوب می دانست شاید این آخرین بار باشد که این خانه، این کوچه و یا حتی این شهر را می بیند.
سفر خطرناکی در پیش داشت و مقصد و هدفی که هیچ چیز از آن نمی دانست. آهی کشید. اشک در چشمانش حلقه زده بود. او تنها یک بچه بود که می بایست مانند همسالان دیگرش به مدرسه می رفت و در کوچه ها بازی می کرد. موقع خداحافظی سعی کرده بود خوددار باشد و در مقابل پدر و پدربزرگش شجاع بنظر برسد؛ اما حقیقت این بود که او می ترسید. از فکر تلخ جدایی و تنهایی می لرزید و می هراسید. پاهایش یارای رفتن را در خود نمی دید. هر آن ممکن بود برگردد و با گریه و فریاد از رفتن به این سفر امتناع کند. اما او قطعا چنین چیزی نمی خواست. لبهایش را برهم فشرد و اشکهایش را سترد. به سمت کوچه برگشت، اما هنوز قدم اول را برنداشته بود که صدایی وجودش را لبریز از امید و شادی کرد.
- صبر کن! من هم با تو میام.
با لبخند عمیقی که برلبانش جا خوش کرده بود برگشت. عموی جوانش، تیرداد بود. بیست و چهار سال داشت و هنوز مجرد بود.
تیرداد که مشخص بود از خانه تا در حیاط را دویده است، نفس نفس زنان ادامه داد:
- فکر کردی ما تو رو تنها میذاریم؟ شاید تو باید کاری رو بکنی که هیچ کدوم از ما نمیتونیم انجامش بدیم، اما میتونیم همراهیت کنیم، نه؟
آرشاویر خودش را در آغوش تیرداد پرتاب کرد و با صدایی که از شوق می لرزید گفت:
- خوشحالم که با من میای عمو جون!
تیرداد او را محکم بخود فشار داد و چیزی نگفت. این تصمیمی بود که هفته ی گذشته گرفته بودند و هرگز قرار نبود که آرشاویر تنها با حوادثی که نمی دانستند چیست روبرو شود.
دقیقه ای بعد آنها در مسیر یزد و غار شکفت یزدان بودند. حالا آرشاویر در دل خود اطمینان و آرامشی احساس می کرد، اما تیرداد سخت در فکر فرو رفته و از آینده هراسناک بود. نامه ای در کوله اش حمل می کرد که بر شانه هایش سنگینی می کردند. پیرمردی که نام و نشانش را نمی دانستند، در لحظه ی مرگ جدبزرشان کیارش، پوست نوشته ای به او داه بود که خطی بیگانه بر آن نقش بسته بود. پیرمرد تنها یک جمله گفته بود" تنها در زمان، مکان و فقط در دستان فردی درست، پیام آن را خواهید فهمید. "
تیرداد، اجدادش و بقیه ی خانواده، امیدوار بودند این دست نوشته راه حلی برای رهایی از بند پیمان با هامان باشد.


   
Michael, yasss, sahv and 1 people reacted
پاسخنقل‌قول
barsavosh
(@barsavosh)
Reputable Member
عضو شده: 6 سال قبل
ارسال‌: 148
 

ای بابا! چرا اینجا رو رها کردید؟
این همه نویسنده داریم. اونور که فعالیت میکنید اینجا هم پیش ببرید دیگه


   
پاسخنقل‌قول
proti
(@proti)
عضو Moderator
عضو شده: 6 سال قبل
ارسال‌: 1560
شروع کننده موضوع  

سلام
بابا این اسم سخت رو از کجا در اوردین آخه؟
آرشاویر؟

ببخشید من چند روز دستم بند بود نبودم

خب
هیچ چیز نمیتوانست به اندازه حضور تیرداد او را خوشحال کند. عمویش دست کم یک بزرگسال به حساب می آمد. یا حداقل از آرشاویر بزرگتر بود.
مسیر کوتاهی را در میان بیابان سوار بر اتوموبیل قدیمی طی کردند زمانی که به رودخانه ی خشک شده رسیدند از اتوموبیل پیاده شدند. آرشاویر ناخواسته می لرزید و میدانستک ه عمویش هم حاال بهتری ندارد تیرداد زمزمه کرد: بقیه راه رو باید پیاده بریم تا حالا نشنیدم تو شهر اجنه ماشین ها رو راه بدن

آرشاویر میدانست که حق با اوست. کوله پشتی اش را از صندوق عقب اتوموبیل برداشت. یک تکه چوب بلند قدیمی به جای عصا به دست گرفت و همراه عمویش در میان تپه های کوهستانی به راه افتاد: مطمئنید که داریم مسیر رو درست میریم عموجان؟
تیرداد شانه ای بالا انداخت: الان چند ساله دربارش تحقیق میکنم آرشا تن. طبق اون داستان قدیمی و بقیه داستانهایی که تو این منطقه شایع شده فکر میکنم مسیرمون درسته.
ـ داستانها؟
ـ میگن شصت سال پیش یه دختر نوجوون از خونه ش خارج شده ... از یه مدت قبل میگفته که چیزهایی رو میبینه. اما هیچ کس توجهی بهش نمیکرده.. . یه شب از خواب میپره و جیغ زنون از خونه بیرون میدوه.خانوادهش دیگه اونو ندیدن تا بیست سال پیش که یه شب برمیگرده خونه ... هنوز جوون بوده درست شونزده ساله.
نفس در سینه آرشاتنگ شد
تیر داد دست در جیبش کرد و چیزی را بیرون آورد. شبیه شیشه بود اما شیشه نبود.سنگی تراش داده شده به بزرگی مشت یک بچه که در نور روز میدرخشید : این رودخونه تا همین دوازده سال پیش جاری بوده .دوازده سال پیش تقریبا همین موقع ها خشک شد اون روز من اینجا بودم درست در همین نقطه این رو پیدا کردم...
آرشا سنگ را در دست گرفت .الماس هم نبود.
این چیه عمو؟
ـ خیلی گشتم دنبالش....تا فهمیدم که چیه و چیکار میکنه...بهش میگن گوهر شب چراغ

نفر بعدی برو جلو


   
ida7lee2, R-MAMmad, bistam and 2 people reacted
پاسخنقل‌قول
R-MAMmad
(@r-mammad)
Noble Member
عضو شده: 6 سال قبل
ارسال‌: 551
 

شاید قرار گرفتن در راهی که جز انتخاب بلامانع آن هیچ کاری نمیتوانست بکند ؛ ترسی را دردلش تقویت مینمود که خارج از توانش به نظر میرسید؛ اما او همراه با عمویش که به عنوان فردی بزرگسال به حساب می آمد می توانست بر تمام ترس هایش پشت پا زند و از آن ها رهایی یابد ؛ اما آیا عمویش در مقابل یک جن توان مقابله داشت؟ چه اتفاقی ممکن است بیفتد؟نمیدانست... همانطور حرکت میکردند. برای رسیدن به شهر اجنه ها راه نسبتا کوتاهی را می بایست می پیمودند تا به مقصد نهاییشان برسند.
آرشاویز می لرزید ؛ دست در ست عمویش حرکت میکرد. وجود عمویش تنها مایه ی دلگرمی او به حساب می آمد. گوهر شب چراغ را در جیبش پنهان ساخته بود ؛ نمی خواست آنرا بر اثر اتفاق از دست دهد چرا که او احساس میکرد که آن سنگ که شباهتی به هیچ کدام از سنگ هایی که دیده بود نداشت؛ یکی از کلید حل مشکلاتشان است.
به شهر رسیدند. عمویش فکر هایی داشت ؛ طبق چیز هایی که از سخنان او فهمیده بود آنها باید به دنبال آن دختر نوجوان بگردند . اما آیا او هنوز هم زنده بود؟
آن شهر کوچک تر از چیزی بود که او فکرش را میکرد. تنها یک خیابان اصلی داشت که تمامی نقاط مختلف شهر به آن ختم میشد. یک لحظه احساس کرد چیزی در جیبش تکان میخورد. ایستاد و به جیب شلوارش نگاهی انداخت . عجیب بود گوهر شب چراغ می درخشید و نوری از خود ساطع میکرد که از جیبش بیرون میزد. عمویش اخمی کرده بود و با بهت به آن می نگریست ؛ حتی او هم نمیدانست که چه اتفاقی درحال وقوع بود.
آرشاویز دست در جیبش برد و گوهر را خارج و بر روی کف دستش قرار داد. نوری ابی رنگ را به اطراف منتقل میکرد. برای لحظه ای گوهر از جایش حرکت کرده و بر روی هوا - در فاصله ی اندکی از کف دست او- قرار گرفت ، ناگهان به سمت جلو حرکت کرد...
----------------------------
شرمنده پروتی جان نوشتنم زیاد خوب نیست ولی همراهیتون میکنم.
مرتضی ، حسین بیاین اینور داستان رو ادامه بدیم!! Lord.Morteza warrior


   
ida7lee2 and Michael reacted
پاسخنقل‌قول
ida7lee2
(@ida7lee2)
Noble Member
عضو شده: 6 سال قبل
ارسال‌: 587
 
من یه داستان میخوام بنویسم که توش پادشاهی هست که برای کاری یه جادوگر استخدام میکنه........ دوستم گفت تو ایران مثل غرب زیاد جادوگر نبوده؛ و من به این فکر کردم که پادشاه میتونه از کشورهای اطراف واردات جادوگر انجام بده .... 🙂
میخواستم ببینم کسی در این رابطه اطلاعاتی داره.....؟

   
پاسخنقل‌قول
arwen
(@arwen)
Reputable Member
عضو شده: 6 سال قبل
ارسال‌: 209
 

Ida Lee;7691:

من یه داستان میخوام بنویسم که توش پادشاهی هست که برای کاری یه جادوگر استخدام میکنه........ دوستم گفت تو ایران مثل غرب زیاد جادوگر نبوده؛ و من به این فکر کردم که پادشاه میتونه از کشورهای اطراف واردات جادوگر انجام بده .... 🙂
میخواستم ببینم کسی در این رابطه اطلاعاتی داره.....؟

تا جایی که من میدونم جادو همیشه ریشه داشته در این کشور اگرچه از تاریخ حذف شده و اعتقادی بهش نیست اما به اسم عجوزه ساحره یا....در ایران هستش مثلا در داستانهای شاهنامه هم ما ساحران رو داریم
اما این فکر واردات جادوگر هم میتونه خوب باشه


   
ida7lee2 reacted
پاسخنقل‌قول
ida7lee2
(@ida7lee2)
Noble Member
عضو شده: 6 سال قبل
ارسال‌: 587
 

شما کتاب یا مقاله ای در این مورد نمیشناسین؟ آخه نمیخوام داستانم بی پایه و اساس باشه 🙂


   
پاسخنقل‌قول
صفحه 1 / 2
اشتراک: