Header Background day #01
اعلان‌ها
پاک کردن همه

داستان بلند: مرگ عزیز

10 نوشته‌ها
7 کاربران
16 واکنش‌ها
1,709 بازدیدها
The Holy Nobody
(@the-holy-nobody)
Estimable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 111
شروع‌کننده موضوع   [#5852]

با توجه به کنسل شدن داستان نصفی از نیمه شب گفتم محض رضای خدا یه داستان بذارم که تمومش کنم. :|

البته قبلا روی این داستان کار شده ولی داستانه پریده پس اصلا دارم یه جور دیگه می‌نویسمش. بهرحال بشدت امیدوارم دوست داشته باشید!

داستان حدود 40 قسمت اینا باید باشه که قول می‌دم زیاد باشه هر قسمت. (البته داستان تموم شده ولی چون باید تغییرش بدم یه هفته طول میکشه هر قسمت)

کامنت کامنت و کامنت! ممنون!


مقدمه:

- دهنم سرویسه.

از این حرفم می‌خندم و خونی که گوشه‌ی دهانم جمع شده را تف می‌کنم. زنجیر زنگ زده را دور مچ تا ساعدم می‌بندم و مواظبم صدایش به گوش آن ها نرسد. موهایم را که در اثر باران خیس شده‌اند از جلوی صورتم کنار می‌زنم، بعد چند بار با آرنج به سطل زباله‌ی فلزی که پشتش پناه گرفته‌ام می‌کوبم. نفسم را حبس می‌کنم. صدای قدم ها و پچ پچ های آمیخته با ناله‌ی پردردشان را می‌بلعم.

ماه کامل تماشایم می‌کند. همینطور که صدای نزدیک شدن پاهایشان را زیر نظر می‌گیرم، سعی می‌کنم مسیر رو به رویم را پیش بینی کنم اما بیخیال! بگذار این بار را همینطوری پیش برود. صدای اولینشان را از نزدیک ترین فاصله‌ی امن می‌شنوم. آهی می‌کشم و بلند می‌شوم. سر مرد را با دست می‌گیرم و به سطل آشغال می‌کوبم. رد خون روی پس زمینه سبز آن به جا می‌ماند سپس آن گردن لخت را با دست می‌درم. خرخری می‌کند و همینطور که فحش می‌دهد با تفنگ درون دستش شلیک می‌کند. گلوله‌، شکمم را پاره می‌کند. خون به شدت درون صورتم می‌پاشد. دستش را با تمام قدرت می‌چرخانم و با شنیدن صدای شکستن استخوان ها، تفنگ را می‌قاپم، درون دهانش فرو می‌کنم، دندان ها را تماشا می‌کنم که می‌شکنند و بعد کل خشاب را خالی می‌کنم.

مرد، روی زانو می‌افتد و سپس با صورت روی زمین فرود می‌آید. با خون و آب پوشیده شده‌ام و زیر ناخن هایم تکه های گوشت را حس می‌کنم. رو به رویم، صدها مرد و زن ایستاده‌اند که صورت هایشان زیر رعد و برق می‌درخشند. لباس های پاره پاره‌شان با باد می‌رقصند و صورت های بی احساسشان به من خیره شده‌اند.

یک صدا فریاد می‌زنند: تعظیم برای مرگ

و تیغی را محکم روی مچشان می‌کشند. سپس ضربه‌ی دیگری به شاهرگ گردنشان وارد می‌کنند. بعد، تشنج وار می‌لرزند و روی زمین می‌افتند. زمین پر از خون می‌شود.

قبل از اینکه شروع به بلند شدن کنند دشنامی می‌دهم و نیروی روح مردی که کشتم را به درون می‌کشم. نفس عمیقی می‌کشم و چاقوی درون جیبم را به سمت پیشانی اولین زنی که بلند می‌شود پرتاب میکنم. چاقو، فرو می‌رود و رگه‌ی باریکی از خون از پوست بی رنگ زن بیرون می‌ریزد.

امشب همه چیز تموم میشه. باید بشه!



   
...Melisandre...، Lord_SaM@N، Azi و 2 نفر واکنش نشان دادند
نقل‌قول
MIS_REIHANE
(@mis_reihane)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 431
 

واو.خوشم اومد.افرین.مقدمه ی جالبی داشت.مخصوصا اون تیکه (دهنم سرویسه)عاشق این اسطلاحاتم ب داستان زندگی میده.

امم کی ب کی فصل میدی؟ ^________^ هوم؟



   
Lord_SaM@N واکنش نشان داد
پاسخنقل‌قول
The Holy Nobody
(@the-holy-nobody)
Estimable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 111
شروع‌کننده موضوع  

اگه زنده باشم سعی میکنم هر جمعه ارائه بدم



   
Lord_SaM@N و MIS_REIHANE واکنش نشان دادند
پاسخنقل‌قول
Azi
 Azi
(@mixed_nut)
Prominent Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 768
 

اوه... خوب بود، منتظر ادامه ش هستم :)

(این چه وضعشه؟ من منتظر اون قبلیا هم بودم t_t)

(یه کوچولو اغراق نداره؟ چجوری میخواد از پس صدها مرد و زن بربیاد؟!)

(اوه یه گلوله هم که توی شکمشه! خب... لابد برمیاد!)



   
ملکه سرخ و Lord_SaM@N واکنش نشان دادند
پاسخنقل‌قول
ملکه سرخ
(@fateme)
عضو Admin
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 806
 

چه شروع خفن و بكش بكشي((54))

منتظر بقيه اش هستيما!



   
Lord_SaM@N واکنش نشان داد
پاسخنقل‌قول
هالی
(@s-n-p)
Estimable Member
عضویت: 6 سال پیش
نوشته‌ها: 209
 

سلام.

به نظرتون خیلی فظاسازیش قرمز و خونی نشد. اینجوری باید تو دریاچۀ خون راه برن خوب. یک گلوله هم که خورده.

باید ببینیم چی میشه.((48))



   
Azi و Lord_SaM@N واکنش نشان دادند
پاسخنقل‌قول
MD128
(@md128)
Eminent Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 34
 

@Just Alone 101970 گفته:

با توجه به کنسل شدن داستان نصفی از نیمه شب گفتم محض رضای خدا یه داستان بذارم که تمومش کنم. :|

البته قبلا روی این داستان کار شده ولی داستانه پریده پس اصلا دارم یه جور دیگه می‌نویسمش. بهرحال بشدت امیدوارم دوست داشته باشید!

داستان حدود 40 قسمت اینا باید باشه که قول می‌دم زیاد باشه هر قسمت. (البته داستان تموم شده ولی چون باید تغییرش بدم یه هفته طول میکشه هر قسمت)

کامنت کامنت و کامنت! ممنون!


مقدمه:

- دهنم سرویسه.

از این حرفم می‌خندم و خونی که گوشه‌ی دهانم جمع شده را تف می‌کنم. زنجیر زنگ زده را دور مچ تا ساعدم می‌بندم و مواظبم صدایش به گوش آن ها نرسد. موهایم را که در اثر باران خیس شده‌اند از جلوی صورتم کنار می‌زنم، بعد چند بار با آرنج به سطل زباله‌ی فلزی که پشتش پناه گرفته‌ام می‌کوبم. نفسم را حبس می‌کنم. صدای قدم ها و پچ پچ های آمیخته با ناله‌ی پردردشان را می‌بلعم.

ماه کامل تماشایم می‌کند. همینطور که صدای نزدیک شدن پاهایشان را زیر نظر می‌گیرم، سعی می‌کنم مسیر رو به رویم را پیش بینی کنم اما بیخیال! بگذار این بار را همینطوری پیش برود. صدای اولینشان را از نزدیک ترین فاصله‌ی امن می‌شنوم. آهی می‌کشم و بلند می‌شوم. سر مرد را با دست می‌گیرم و به سطل آشغال می‌کوبم. رد خون روی پس زمینه سبز آن به جا می‌ماند سپس آن گردن لخت را با دست می‌درم. خرخری می‌کند و همینطور که فحش می‌دهد با تفنگ درون دستش شلیک می‌کند. گلوله‌، شکمم را پاره می‌کند. خون به شدت درون صورتم می‌پاشد. دستش را با تمام قدرت می‌چرخانم و با شنیدن صدای شکستن استخوان ها، تفنگ را می‌قاپم، درون دهانش فرو می‌کنم، دندان ها را تماشا می‌کنم که می‌شکنند و بعد کل خشاب را خالی می‌کنم.

مرد، روی زانو می‌افتد و سپس با صورت روی زمین فرود می‌آید. با خون و آب پوشیده شده‌ام و زیر ناخن هایم تکه های گوشت را حس می‌کنم. رو به رویم، صدها مرد و زن ایستاده‌اند که صورت هایشان زیر رعد و برق می‌درخشند. لباس های پاره پاره‌شان با باد می‌رقصند و صورت های بی احساسشان به من خیره شده‌اند.

یک صدا فریاد می‌زنند: تعظیم برای مرگ

و تیغی را محکم روی مچشان می‌کشند. سپس ضربه‌ی دیگری به شاهرگ گردنشان وارد می‌کنند. بعد، تشنج وار می‌لرزند و روی زمین می‌افتند. زمین پر از خون می‌شود.

قبل از اینکه شروع به بلند شدن کنند دشنامی می‌دهم و نیروی روح مردی که کشتم را به درون می‌کشم. نفس عمیقی می‌کشم و چاقوی درون جیبم را به سمت پیشانی اولین زنی که بلند می‌شود پرتاب میکنم. چاقو، فرو می‌رود و رگه‌ی باریکی از خون از پوست بی رنگ زن بیرون می‌ریزد.

امشب همه چیز تموم میشه. باید بشه!

شروعش خیلی باحال بود ... یکم دلم ریش شد فقط ... اگه بقیه هم داره بزار بخونیم لطفا



   
Lord_SaM@N واکنش نشان داد
پاسخنقل‌قول
MIS_REIHANE
(@mis_reihane)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 431
 

نویسنده ی عسیس؟

هر جمعه؟!



   
Lord_SaM@N واکنش نشان داد
پاسخنقل‌قول
Lord_SaM@N
(@lord_samn)
Estimable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 97
 

عاشق مقدمه اتم ((27))((222))



   
پاسخنقل‌قول
The Holy Nobody
(@the-holy-nobody)
Estimable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 111
شروع‌کننده موضوع  

چشم چشم میذارم :| اندکی صبر همین جمعه منتظر باشید



   
Azi واکنش نشان داد
پاسخنقل‌قول