بر سر سفره افطار نشسته بود. سر در گریبان فرو برده و آب جوش، خرما، شیر و شیرینی را نگاه میکرد. امروز هم نشد. چه دروغها که نگفته بود. چه رفتارهای خشمآلود که نکرده بود. چه فقیرانی که از کنارشان بیتفاوت نگذشته بود.
eftar
دعا میخواند. دعا میکرد و دست به سمت سفره دراز کرده بود.
کمی بالاتر اما، در آسمانها، میان فرشتگان و شیطان، گفتگویی سخت، در میانه بود:
شیطان با نفرت به مرد مینگریست و میگفت: او از یاران من نیست. او دل به خاطر خدا تهی کرده و دست از غذا کشیده است. چهرهاش از تشنگی و گرسنگی رنگ باخته است. من کسی را که به خاطر خدای خود، از خود میگذرد دوست نمیدارم و در زمره یاران خود نمیگزینم.
فرشتگان با نفرت به مرد مینگریستند و میگفتند: او دیندار نیست. او تنها گرسنگی کشیده است و دیگر هیچ. گرسنگی کشیدن، راه را به دربار الهی هموار نمیکند. او را به بار ما راهی نیست.
***
مرد نشسته بود و خرمایی در کف، دست به دعا برده بود. او اما نمیدانست که در آن بالا، جایی برای او نیست. او را نه شیطان میپذیرد و نه فرشتگان. او مردی بود تنها رها شده…
مضمونش حال نکردم!
فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْرًا یَرَهُ ؛ وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ
هر چند من یه این عقیده ام که خدایی که ما رو آفریده رحمان تر از این حرفاست!
میگم هر چقدرم بد باشی خدا ولت نمی کنه! خدا تنهات نمی زاره!
البته شاید منظورت قضاوت فرشته ها در مورد انسان باشه که من میگم قصه ی هاروت و ماروت برا فرشته ها بسه! تا عمر دارن دیگه در مورد ادم قضاوت نمی کنن! حضرت ابلیسم هر چقدر خوب باشی میگه بیا پیشم! من دوست دارم! هر چقدرم بد باشی بازم همینو میگه! اخرش می ندازتت تو چاه! دیگه همین دیگه! چاگرم!
خب اولا من انتقالش ميدم به انجمن داستان كوتاه
دوما اگه خداى من و تو يكى باشن به نظرم بايد اطلاعاتت رو در موردش بيشتر كنى
ممنون
پیام جان این داستان را واقعا خودت نوشتی؟ چون جدیدا این اتفاق پیش میاد که داستان برای خود بچه ها نیست منم مجبورم برای اطمینان یه جمله از داستان رو توی گوگل سرچ می کنم تا مطمئن شم کپی پیستی نبوده. به نظر میاد این داستانو خودت ننوشتی.
مضمون زیبایی داشت
فقط ساده بود و کم
همین
منتظر داستانای بعدیت هستم
موفق باشی
آخرش منو شگفت زده کرد.
هرچند که درست نبود ولی بازم میشه به عنوان یه چیز تخیلی در نظرش گرفت.یه خورده هم کم بود.
خوشحالم میشم کارهای بعدیت رو بخونم.
داستان نبود دل نوشته بود ....و دل نوشته ها لحظه این گاهی ادما در لحظه ام از دست خودشون که هیچ خدای خودشون هم خسته میشن .
ویا بلعکس ...
در کل نوشته ها برای قضاوت نویسنده اشون حرف میزنن ...
نوشته یک نفر یعنی شخصیت درون اون فرد .پس نمیشه گفت حرف های دوستان .حرف های خودتون ...نمیتونسته حرف دلتون باشه .
مگه اینکه فقط کپیه نوشته ای باشه که خوشتون اومده .که حتما منبع سعی کنید ذکر بشه .
اما نکته ی انحرافی ماجرااا؟؟؟ حرف ی از خدا به میان نبود حرف فرشته و شیطان بود .
اخر داستان در نظر من اومد که چه فرشته و چه شیطان قبولت نداشته باشن (طنزی و یا اشاره ای به کلیت جهان هر ادمی که هست )
یه نفر و یه چیزی به اسم تنهایی و یا در اخر همون خودت که خلق کرده هست .
این نتیجه و حسی بود که از داستان گرفتم .
اینطور نوشته ها رو دوست دارم اخرش نویسنده نتیجه رو نمیگه هرکس نصبت به شخصیت خودش نتیجه رو حس میکنه .
ممنون