یه داستان کوتاهه دیگه به قلم من... نظر فراموشتون نشه
تکالیف کلاس زبانم را می نوشتم که وارد اتاقم شد.یک دور کامل دور اتاقم زد و روی تختم نشست .توجه ای نکردم بعد از چند ثانیه بلند شد و دور من چرخید. نیم نگاهی بهش انداختم ولی انگار کم نمی آورد! صدایش باعث می شد که تمرکزم به هم بخورد لبه ی میزم نشست و باردیگر اتاق در سکوت فرو رفت.بدون آنکه نگاهش کنم با لحن تندی پرسیدم:
-چیه؟؟
جوابی نداشت چون اصولا نمی توانست حرف بزند! با این فکر لبخندی زدم و سعی کردم حواسم را متوجه کاغذ روبرویم کنم ولی انگار بی خیال من نمی شد بی هیچ حرکتی با چشمان درشتش به من خیره شده بود نفس عمیقی کشیدم و خودکارم را روی میز گذاشتم
–به چی نگاه می کنی؟
جوابم، سکوتش بود.دستم را به سمتش بردم،عقب پرید و از آنطرف میز بلند شد چند دور دیگر اطراف اتاقم چرخید و دوباره روی تختم نشست!من که با چشمانم دنبالش می کردم با صدای بلندی گفتم
- دیوانه!
واکنشی نشان نداد.چند روزی بود که به خانه ی ما آمده بود درست نمی دانم چند روز قبلش شاید دوروز...یا شاید هم سه روز. نمی توانستم باور کنم که بقیه با حضورش مشکلی ندارند بخصوص اینکه صدای اعصاب خوردکنی داشت!در این مدت هرجای خانه که می رفتم دنبالم بود.
از پشت میزم بلند شدم می دانستم باید چیکار کنم باید می کشتمش! آره تنها راهش همین بود. از اتاقم بیرون رفتم که صدای اعصاب خوردکنش باعث شد بفهمم که دنبالم می آید نگاهش نکردم
- خسته نشدی منو تعقیب می کنی؟ ...مشکلی نیست از آخرین لحظات زندگیت لذت ببر!
توجهی به حرفم نکرد و دور من چرخید یا برایش مهم نبود یا اینکه جانش برایش ارزشی نداشت ناگهان فکری به ذهنم رسید با عجله خودم را به اتاقم رساندم و سریع در را بستم.لبخند پیروزمندانه ای روی لبانم نشست پشت میزم نشستم و خودکارم را برداشتم که صدایش را از کنار گوشم شنیدم چرخیدم و او را پشت سرم دیدم!چطور توانسته بود داخل بیاید؟ با عصبانیت کتابم را به طرفش پرت کردم جاخالی داد که باعث شد کتاب به دیوار برخورد کند دوباره شروع کرده بود به دور اتاق چرخیدن انگار من رو مسخره می کرد خیلی جدی از پشت میزم بلندشدم نمی خواستم بیشتر از این موجب شادیش بشوم پنجره ی اتاقم را باز کردم ظاهرا فهمیده بود که می خواهم چیکار کنم چون صدایش قطع شد روی زمین بی هیچ حرکتی نشسته بود آرام خودم را به پشت سرش رساندم توجهی به من نکرد کتابی که زمین افتاده بود را برداشتم و محکم به کنارش پرتاب کردم خودش را به پنجره رساند و لبه ی ان نشست از خونسردی اش حرصم گرفته بود خیلی شمرده گفتم
- یا از اینجا می ری بیرون یا باید با زندگیت خداحافظی کنی
منتظر نشدم عکس العملش را ببینم به طرفش پریدم او هم پرواز کرد و از پنجره بیرون رفت
-بلاخره مجبورت کردم بری!بر خرمگس معرکه لعنت!
درحالی که می خندیدم پنجره را بستم
خخخخ عالی بود نرگس آورین ) )
اولش احتمال روح دادم بعدش حدس زدم یه حشره باشه((200))((200))
خیلی خوب بود منتظر داستانای بعدیم پرنسس کور