مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
سعدی
((86))
مائیم و نوای بی نوایی
بسم الله اگر حریف مایی
یك چند خواب راحت بر خود حرام گردان
در ملك بی نشانی خود را به نام گردان
نتوان دل شاد را به غم فرسودن
وقت خوش خود بسنگ محنت سودن
کس غیب چه داند که چه خواهد بودن
می باید و معشوق و به کام آسودن...
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
دلم امید فراوان به روی وصل تو داشت ولی اجل به ره عمر رهزن املست
به هیچ دور نخواهند یافت هشیارش چنین که حافظ ما مست باده ی ازلست
تا بود بار غمت بر دل بیهوش مرا
سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا
نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر
تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا
سعدی
بچه ها بین بیتا فاصله بدین که زیبایی شعر بهم نخوره...
ممنون از همکاری تون((99))
این قافله ی عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری؟
پیش آر پیاله را که شب می گذرد...
خیامی
دل من، ای دل دیوانه ی من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این دیوانگی ها
فروغ فرخزاد
اسیر سحر کلام توام، بگو بنشین
مطیع برق پیام توام، بگو برخیز
مرا به وسعت پروازت ای پرنده مخوان
که وا نمی شود این قفل با کلید گریز
محمدعلی بهمنی
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
تو ای تنها تر از تنها به دنبال تو میگردم
تو ای پیدا و ناپیدا به دنبال تو میگردم
من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
(مولوی)
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه میپندشتیم
"حافظ"