من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا
آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا
بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان
دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
ای جان جان ای جان جان ما نامدیم از بهر نان
برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا
اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه
چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا
مولوی
آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا شود که گوشه ی چشمی به ماکنند
دی کـوزه گـری بـدیـدم انـدر بـازار
بر پاره گلــی لگد همــی زد بسیار
وآن گل به زبان حال با او می گفت:
من همچـو تـو بـوده ام مرا نیکو دار !
خیام
راستی کن که راستان رستند
در حقیقت همیشه پیروز هستند
در کارگه کوزه گری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویای خموش
هر یک به زبان حال با من می گفت
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش؟
خیام
شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی
غنیمت است در آن،روی دوستان بینی
بیدل
یکی روبهی دید بی دست وپای
فروماند در لطف وصنع خدای
(یادش بخیر)
ما وقت خوش خویش به عالم نفروشیم
صائب
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را
باری به چشم احسان در حال ما نظر کن
کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را
سعدی
از آمدن و رفتن ما سودی کو؟
وز تار امید عمر ما پودی کو؟
چندین سروپای نازنینان جهان،
میسوزد و خاک میشود دودی کو؟
خیام
و همانطور که دردم به خودم مربوط است
شیطنت های دلم هم به خودم مربوط است
گله کم کن که چرا از همۀ شهر تو را
«آرزویم»، که مسلّم به خودم مربوط است
گفته بودند که عشق است و غمش سوزان است
برود غم به جهنم! به خودم مربوط است
الف. امیدی
غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند
پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز
حافظ
تشویش وقت پیر مغان می دهند باز
این سالکان نگر که چه با پیر می کنند