حسین پناهی:
توت فرنگی رو
خیلی دوست داشتم.برای همین یه شب
توت فرنگی هامو با خودم بردم رو تخت خوابم که
پیش خودم بخوابن اما صبح که بیدار شدم دیدم
همه ی توت فرنگی هام له شدن.
اونوقت فهمیدم اونی که دوسش دارم رو نباید ببرم رو تخت خوابم
چون خراب میشه!
وقتی مدرسه میرفتم یه آبرنگ داشتم که خیلی دوسش داشتم
وبه همه ی هم کلاسیام نشونش می دادم
اما یه روز دیدم که تو کیفم نیست
اونوقت فهمیدم اونی که دوسش دارم رو نباید به هرکسی نشون بدم
چون ممکنه ازم بدزدنش!
از وقتی یه نفرو دوسش داشتم
همیشه بهش میگفتم که دوسش دارم
و بخاطرش هرکاری میکردم
اما وقتی دیدم
داره ازم دور میشه فهمیدم دیگه نباید بهش بگم دوسش دارم
وگرنه از دستش میدم!
برای همین دیگه نگفتم دوسش دارم
دیگه آزاد گذاشتمش
تو دستم نگرفتمش که بیفته بشکنه.
به کسی نشونش ندادم که ازم بدزدنش.
نگران از دست دادنش نشدم که از دستم بره...اما
یه روز که برگشتم نگاش کردم دیدم
سرش با کسای دیگه ای گرم شده و منو فراموش کرده...
هیچوقت نفهمیدم اونی رو که دوسش دارم رو چجوری نگه دارم....
خیلی زیبا بودن.
پ.ن ویژه حسین پناهی: منم نفهمیدم، اگه فهمیدی بهم بگو((225))
خیلی قشنگ بود.ممنون که گذاشتیش ارام جون.
متن قشنگی بود....
داخل شبکه های اجنماعی قبلا خونده بودم...