اعلانها
پاک کردن همه
بایگانی
3
نوشتهها
2
کاربران
2
واکنشها
740
بازدیدها
شروعکننده موضوع 1393/09/12 16:55
«یک شبی پروانگان جمع آمدند
در مضیفــی طـالـب شـمع آمدند»
دور هم پروانگان از شوش و ریشد فراهم قرص اکس و جام می
چینی و هندی و ترک و بابلیاهل سـگـزستان، عراقی، کابلی
اسـپـنـیـش و اسـکـتـیش و ژرمنیگبر و زرتشتــی، یهود و ارمنی
سبز و زرد و تـیـره و سرخ و سفیدلحظه ی دیدار با ساقــی رسید
آمدش پروانه ای شمــعی به دستجمله مجلس با خوشی از جای جست
گفت: «اینک این شــما و شعله هاهی بچرخید و کنید عشق و صفا!»
تا بـیـایـنـد عـاشــقـــان بــر دور اواتـــفـاقــی آمـــد و برخاست غو
ناگهان پروانه ای از جای خاستسینه اش را چون ستونی کرد راست
زد نفیری «کین سخن بیهوده استاین سخن دانم ز روی معده است!»
کرد از جیبش برون یک بسته ایزان پدید آمد چراغ هسته ای!!
گفت: «این از شمع خیلی بهتر استدر خماریدناز او خیلی سر است!!»
دیده ی پروانگان شد سوی آنبرکشیدندش به آغوش و به جان!
1393/09/12 17:32
جالب بود ممنون!
ولی چرا لامپ هسته ای؟
چیزای بهتری هم هست!
بازم ممنون!((221))
شروعکننده موضوع 1393/09/12 17:34
صرفا جهت قافیه
شعر انتقادی اجتماعیه