سلام.
این یه داستان تصویریه با متنهای کوتاه که من متن ها رو ترجمه کردم و به همراه عکسها می زارم.توجه:متن هر عکس،زیر اون عکس نوشته شده.(اگه ترجمه ام خیلی ضایعست دیگه ببخشید!)

یک روز بارانی بود.

یک سگ غمگین بود.

یک زن جلوی پنجره ایستاد،و برای لحظاتی توجه سگ را به خود جلب کرد.

ولی او خریده نشد.سگ همسایه ی او خوش شانس تر بود.

هر وقت که این سگ بیرون را نگاه می کرد،سگ دیگر خوشحال بود و از قدم زدن به همراه صاحبش لذت می برد.

او هر روز غمگین و غمگینتر می شد.ولی یک روز،یک پیرمرد از او خوشش آمد.

حالا این سگ می توانست به دنیای بزرگ بیرون قدم بگذارد.

گاهی،با هم دعوا می کردند.

گاهی،سگ خرابکاری می کرد و پیرمرد عصبانی می شد.

هر روز،با هم به پیاده روی می رفتند و پیرمرد همیشه مواظب سگ بود.

سگ،فقط با پیرمرد احساس راحتی می کرد.

زمستان آمد و پیرمرد مریض شد.

متاسفانه او مجبور شد به بیمارستان برود.

سگ در خانه منتظر پیرمرد بود.او خیلی ناراحت بود که آن پیرمرد دوست داشتنی مجبور شده بود به بیمارستان برود.

یک روز،بالاخره اخبار خوب رسید!

پیرمرد از بیمارستان مرخص شد.

البته که او مشتاق دیدن خانواده اش بود.

و البته مشتاق دیدن سگ!