روزی گاوچرانی وارد شهری شد که مردم آن از غریبه ها تنفر داشتند و به اذیت ازار آنها بسیار علاقه داشتند. گاوچران به محض ورود خود وارد باری شد و 3 نوشیدنی سفارش داد.
چند نفر از جوانان آن شهر اسب گاوچران را دزدیدند و در مکانی پنهان کردند.
گاوچران که می دانست چه بلایی سر اسبش آوردند، رفت وسط بار و داد زد: وقتی نوشیدنی سومم تموم بشه اگه اسبم سرجاش نباشه همون کاری رو که چندسال پیش در تگزار انجام دادم، انجام میدم.دوس ندارم چنین اتفاقی اینجا بیفته.
مردم از این حرف گاوچران وحشت زده شدند
نوشیدنی اولی را سرش کشید
نوشیدنی دومی را هم به سرعت سرکشید
مردم که از ترس اینکه این گاوچرا تو تگزاز چی کار کرده بود اسبش را تمیز کرده و یک نعل جدید براش گذاشتن و بهش غذا دادن و آوردنش به جای قبلی که بوده.
گاوچران هم با ارامش نوشیدنی سوم خود را تموم کرد.
وقتی می خواست سوار اسب شود، بزرگ اون شهر ازش پرسید:« می تونم بپرسم چند سال پیش تو تگزاز چه اتفاقی افتاد؟
گاوچران با ارامش جواب داد: پول نوشیدنی را حساب کردم و رفتم.
من ی جور دیگشو دیده بودم اما خیلی باحال و خنده داره. من ایجوری شنیده بودم:
من ی نوشیدنی دیگه می خورم اگه اسبم سر جاش نباشه اون کاری رو میکنم که تو تگزازکردم و اصلا نی خوام اون کارو دوباره بکن.
میره میبینه سبشسر جاشه. سوار اسب میشه بره صاحب مهون خونه هه می پرسه: تو تو تگزاز چیکار کردی داداش ؟؟ گاوچرونه میگه: مجبور شدم پیاده برگردم.
من یه جور دیگه شنیده بودم میگن
ملا نصرادین میره یه شهر دیگه خورجین خرشو میدزدن داد میزنه یا یه خرجین جدید بهم میدن یا اون کاری رو میکنم که دفعه قبل که خورجینمو بردن کردم!!!
همه میترسن یه خورجین جدید براش میارن! بعد میپرسن دفعه قبل چه کار کردی؟ میگه هیچی پالون خرمو پاره کردم باهاش خورجین درس کردم!
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
حمزه
کابوییش باکلاس تره
خخخخخخخخخخخخخخ همش خنده دار بود
کلا مهم اینه که ادمه باهوشی بود حالا کی بود و چطوری شدش اصن مهم نی . هست ؟
خودم بودم تو داستان نگفتم که ریا نشه.
شهرشم تگزاز نبوده قم بوده.