خخخ عاقا من چرت و پرت خونم کم شده بود... یه اتفاق خوجملم امروز افتاد گفتم بیام واستون تعریف کنم!
شومام به زور بخندین ضایه نشم! بیشتر از یک پست هم ندهید!!!!!!!
خوب بنده امسال نمیدونم چ اتفاقی افتاد خر مغزمو گاز گرفت پاشدم رفتم کلاس المپیاد ... اونم چی؟؟المپیاد زیسسسست!!
خلاصه بگم بهتون ک من فقط محض خنده میرم کلاس!... ینی کور خونده کسی ک فک کنه من یه روزی میشینم 800 صفه گایتون میخونم!
حالا خداروشکرتو کلاسا م پر از سوژه خنده اس! چهار دوره اس با چهارتا استاد ک یکی از یکی شووت ترن!
اولین معلمی ک دیدم همین تیموری بیچاره اس که داستانمم درمورد اونه... یه پسر تقریبا 22 یا 23 ساله(هر چهارتاشون تقریبا همین حدودا سن دارن) که نمیدونم تو چ سالی چ مدالی آورده فقط میدونم از اون خرخونا بوده! در هر صورت بزرگترین اشتباهش گیر دادن به من بووود ! بعله!((7))
دومین معلم اقای بهادری ک تنها استاد نرمالمونه... سومی آقای هوشمند ... ک ینی قیافشو دیدم به زور خودمو کنترل کردم نخندم... شبیه این مرده که تو تلویزیون نقاشی میکشه یه کله فرفری و یه عالمه ریش و سیبیل داره... دخیخا شبیه همون بود...
و آخری هم که جیگر عطرینه(خخخخ) یک آدم باهوش به تمام معناس! سر کلاس سوت میزنه... ماژیک پرتاب میکنه... به همه حتی دانشمندا میگه دوستم... دوستمون... کلا ادم عجیبی هست...
از معلما عجیب تر هم بچه های کلاس هستن ...اصن تحملشون سخته جون شوما... همشون شبیه کتابن... یه مشت دختر آرووم و پر فیس و افاده که تنها حرفاشون درباره ی درس و یکمم والیباله... ((14))
خوب معلومه که من تو این کلاس دووم نمیارم... از همون اول من و زهرا شدیم شیطونای کلاس... ینی تنها شیطونای کلاس... اصن با اون بچه ها آدم افسردگی میگیره بوخدا ...
حالا اینا رو وللش بذارین داستانمو بگم... عاقا من اولین جلسه ای که سر کلاس آقای تیموری رفتم کلا هیچی از زیست حالیم نبود(نکه الان هس!!) در هر صورت قیافم همش شبیه علامت سوال بود... اونم نامردی نکرد و هی چپ میرفت راست میرفت گیر میداد به من... یه دیقه کلمو بردم پایین رو جزوم نقاشی کشیدم تا سرمو آوردم بالا دیدم عین بز زل زده بهم منم یدفه زوود کلمو آوردم پایین ک مثلا دارم میخونم... زهرای نامردم همش بهم میخندید...
یا مثلا وقتی راه میرفت میومد بالای سرم هی میزد رو جزوم ... خلم کرد اصن... دخیخا عین بچه خنگای کلاس شده بودم! یا حرف میزدم یا گیج نگاه میکردم... اخه من از هر 10 تا کلمه ای که میگف7 تاشو نمیفهمیدم... اونم گازشو گرفته بود هی از همه چی میگفت!((228))
اقا جلسه بعد من رفتم یه جا کنار دیوار نشستم که مثه قبل دست درازشو نیاره بزنه رو جزوم...
اینم اومد تلاش کنه فامیلامونو یاد بگیره ولی خوب حافظش ماشالا قد نمیداد ... یه دور فامیل همرو پرسید بعد خواست دوباره بگه ... به من ک رسید بعد کلی فکر گفت پری نمیدونم چی چی؟ من چشام گشاد شد پری رو از کوجا آورد این؟؟ هموزن یه قسمت از فامیلم هس ولی خداییش ربطی نداش منم گفتم پری چیه بابا بعدم فامیلموگفتم... ((66))
خلاصه دیگ به خون این یارو تشنه بودم ... کلن هی منو ضایه میکرد یا میگف حرف نزن یا میگفت خوابیدی؟ و ...
اصن شده بودم موجود عجیب کلاس!((119))
و حالا ماجرام ( تا اینجا بدونین ک من دنبال یه فرصت بودم حال جناب استاد رو بگیرم)((99))
کلاس تعطیل شده بود و من و زهرا و یکی دیگ از بچه ها داشتیم میرفتیم که دیدیم اقای تیموری میخاد بره بیرون ولی پشت در مدرسه مونده... اخه در مدرسمون وقتی بسته بشه دیگ از داخل باز نمیشه باید بری تو دفتر با ایفون بازش کنی...
ولی من از اونجاییکه حوصله ندارم همیشه با یک تکنیک دزدی به راحتی درو باز میکنم!!( دزد خودتونید! نیتم خیره! )
دیگ من وسط راه مونده بودم ک برگردم برم با ایفون بازش کنم یا برم به مدل خودم باز کنم...
که یدفه خوشبختانه رگ شیطنتم زد بالا و کلید زهرا رو گرفتم رفتم جولو... آقای تیموری داشت با قفل و لولا و همچی در ور میرفت...
من خیلی شیک و مجلسی رفتم جولو نگاش کردم تا بره اونطرف بعدم با کلید زهرا سر دو سوت درو باز کردم گفتم بفرمایین!
ینی باورنمیکنین یه قیافه ای شده بود... یه نگاه به در انداخت یه نگاه به من بعدم خیلی با کلاس و با افاده گفت مرسی...
منم یه لخبند شیطون زدم... یارو هنوز تو شک بود یدفه هول شد خواست بره بیرون صاف خورد تو در... ینی اصن یجوری خورد کل در لرزید... منم بزور جولوی خودمو گرفتم ک نزنم زیر خنده...((42))((42))
ینی بیچاره مث فشنگ سوار ماشینش شد رفت...
و حالا فرصت طلایی بود... آتومو گرفتم حالا مرحله ی پخشش بود... با کلی پیاز داغ اضافه ماجرارو واس همه تعریف کردم!!یه یک کلاغ چهل کلاغی شد خلاصه!!
کلی با زهرا و بقیه بچه ها خندیدیم...
تقصیر خودش بود... به من چ اصن... خودتون شاهدین من ک میخاستم کمک کنم! ((99))
ولی اصن از اون موقه شدم در بازکن! بچه های نامرد هی مسخرم میکنن! نمیدونن من با این کار چ خدمت مفیدی به جامعه میکنم!((77))
ظهر ماه رمضون کی میخواست اونهمه راهو تا دفتر مدرسه بره؟؟ هان؟
موقه فرار کی میخواست درو باز کنه؟؟
اصن استعدادای من دارن حیف میشن! والا!
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
جای ما رو هم خالی می کردی
شانس نداریم که....معلما یکی از اون یکی شیک تر
اصن نمی شه ازشون آتو گرفت
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
دزدم بودی فاطی؟؟؟
نچ نچ نچ چشمم روشن
متاسفانه دختريد
خداييش هيچ چيز كلاساي المپياد براي پسرا نيست
من اون زمان كه المپياد رياضي ميرفتم كلي شاد ميشدم
اصلا كلاس درس نبود كه كلاس روحيه و شادي بود. ماشاالله همه از جمله استاد خلاااااق مثائل رياضي رو به مثائل خاك بر سري تبديل ميكرديم عين آب خوردن حل ميكريدم :d
جاتون خالي يه استاد داشتيم خيلي سوسول بود يه بار يكي از بچه ها اومد چ....س مصنوعي پاره كرد سر كلاس مايعش رو ماليد رو صندلي و ما بقيش رو ريخت تو دريجه كولر بنده خدا هم از خدا بي خير نشست رو صندلي
حالا نميدونستيم از دريچه كولر كه باد ميزد بهمون استفراغ كنيم يا وقتي كه اين از بغلمون رد ميشد.
خلاصه زنگ اول رو با هزار بدبختي طي كرديم زنگ دوم كلاسمون رو عوض كرديم
هيييييي چه دوراني بود خدايييييش! 