ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
حافظ
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
تا داد خود از کهتر و مهتر بستایی
خواجوی کرمانی
یاران موافق همه از دست شدند
در پای اجل یکان یکان پست شدند
خیام
دلي سربلند و سري سر به زير
از اين دست عمري به سر بردهايم
محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت
مست گفت: اي دوست, اين پيراهن است, افسار نيست
تا چند زنم بروی دریاها خشت
بیزار شدم ز بت پرستان کنشت
خیام
تو مو میبینی و مجنون پیچش مو
تو ابرو و او اشارت های ابرو
وحشی بافقی
وان خط که کشیده گرد لعل تو فلک
حرزیست ز بهر دل صد دیوانه
"ه" بده بیاد.
هر آنکس که در جانش بغض علیست
ازو زارتر در جهان زار کیست
فردوسی کبیر
تورا خواهم اندر جهان نیکوی
بزرگی و پیروزی و خسروی
فردوسی کبیر
یکی آتشی برشده تابناک
میان آب و باد از بر تیره خاک
باز هم فردوسی کبیر
ز کوی میکده دوشش به دوش می بردند
امام شهر که سجاده می کشید به دوش
حافظ
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
حافظ