تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از مبارک بادم
حافظ
مبادا جز از داد آیین من
مباد آز و گردنکشی دین من
همه کار و کردار من داد باد
دل زیردستان به ما شاد باد
دوست میدارم من این نالیدن دلسوز را
تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را
شب همه شب انتظار صبح رویی میرود
کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را
دست در حلقه ان زلف دو تا نتوان کرد
تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
حافظ
در ته دریا گهر با سنگهاست / فخر اند میان ننگهاست
تبریز از او چو آسمان شد
دل گم مکناد نردبان را
مولوی
اشکم ولی بپای عزیزان چکیده ام
خارم ولی بسایه گل آرمیده ام
مرا پرسی که چونی چونم ای دوست
که دل پردرد و دل پرخونم ای دوست
تو با من باش و بگذارعالمی از من جدا گردد
چو یکدم با تو بنشینم دل از هر غم رها گردد
دیو خانه کرده بود سینه را / قبله ای سازیده بود کینه را
ای دوست بیا تا غم فردا مخوریم
وین یکدم عمر را غنیمت شمریم
خیام
ما در ره عشق تو اسيران بلاييم
كس نيست چنين عاشق بيچاره كه ماييم
بر ما نظري كن كه در اين شهر غريبيم
بر ما كرمي كن كه در اين شهر گداييم
مولانا
من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدیست که اهسته دعا نتوان کرد
حافظ
در آسمان نه عجب گربه گفته حافظ
سرود زهره به رقص اورد مسیحارا