يكى بود، يكى نبود، غير از خدا هيچ كس نبود، غير از يه هرى پاتر كه قرار بود بره كلاس هفتم مدرسه جادوگرى هاگوارتز. هرى پيش خانواده دورسلى زندگى مى كرد كه خيلى بدجنس بودن، چون همه اش خورش اسفناج به خوردش مى دادند كه خدايى خيلى چيز ستميه و من اصلاً حال نمى كنم. اونم يه روز قاط زد و شير گاز رو باز كرد و كبريت زد و همه شون رو تركوند، آخه هنوز اجازه نداشت بيرون از هاگوارتز از جادو استفاده كنه. پليس هرى پاتر رو گرفت و قرار شد در ملأ عام اعدامش كنن، اما همين كه طناب دار رو انداختن گردنش، رون و هرميون (كه اسم اصلى اش هرماینی است و ما در ترجمه بهش مى گيم هرميون) سوار يه هيپوگريف سر رسيدن و هيپوگريفه يه گاز زد طناب رو پاره كرد و گرفت به منقارش و همون جور كه هرى از گردن آويزون بود تا خود هاگوارتز پرواز كرد. اونجا كه رسيدند، خانم پروفسور مك گوناگال كه مدير مدرسه شده بود، يه نگاه به جسد هرى انداخت و گفت «خيلى بى شعورين حالا بايد يه هنرپيشه ديگه جاى اين بياريم.»
شبش توى تالار مدرسه جشن شروع سال تحصيلى بود و همه كلى شام خوردن، هرى كه چهار پنج تا بطرى نوشيدنى عسلى خورده بود، بدجور بهش فشار اومد و دويد دستشويى. وقتى خواست سيفون رو بكشه، توالت فرنگيه بهش گفت «خيلى نامردى كه اين كار رو با من كردى هرى، من كه يه توالت معمولى نيستم...» هرى هم گفت حرف نزن ديگه توالت هم واسه ما زبون درآورده، بعد سيفون رو كشيد و رفت.
فرداش بچه ها داشتن تو حياط مدرسه قدم مى زدن كه يهو دو تا ديوانه ساز كه سوار يه جاروبرقى چهارسيلندر بودن، تخت گاز اومدن و كيف هرميون رو زدن و در رفتن. هرى و رون هم پريدن روى جاروهاشون و دنبالشون كردن. ته يه كوچه بن بست يكى از ديوانه سازها پياده شد و گفت «خودت خواستى هرى پاتر، حالا يه دونه از اون بوسه هاى ديوانه ساز مى كنم تا جونت دربياد» بعد دهنشو چسبوند به دهن هرى پاتر و يه هورت كشيد و غش كرد، آخه خبر نداشت كه هرى عضو افتخارى گروه «چ. س. م. خ» شده و هر شيش سال يه بار مسواك مى زنه. اون يكى ديوانه ساز خواست در بره، هول شد شنلش رفت كنار و هرى و رون كف كردن، چون ديدن طرف كسى نيست جز «سيوروس اسنيپ». هرى گفت «اى نامرد تو مادرمو كشتى» اسنيپ گفت «خسته نباشى، لا اقل يه دور جلدهاى قبل رو مى خوندى، من دامبلدور رو كشتم!» بعد دوتايى چوب دستى هاشونو كشيدن و به طرف هم شليك كردن، طلسم هرى گرفت به پاچه شلوار اسنيپ و دودش كرد. رون گفت «نيگاه كن هرى، زيرشلوارى اسنيپ گل گليه» يهو هرى يه چيزى تو سرش جرقه زد و يادش افتاد وقتى تازه دنيا اومده بود، اين زيرشلوارى رو پاى باباش ديده، واسه همين شاكى شد و گفت «زيرشلوارى بابام پاى تو چى كار مى كنه دزد؟» اسنيپ گفت «من دزد نيستم، اين زيرشلوارى هم حكايتى داره كه اگه بشنوى، كف مى كنى، خيلى باحاله. اما الآن حيفه، مى ذارم آخر داستان مى گم كه همه سورپريز شن» بعد يه بشكن زد و ناپديد شد. هرى كه خيلى بهش فشار عصبى اومده بود، دويد و رفت دستشويى هاگوارتز دوباره همون مستراح فرنگيه بهش گفت «يه لحظه صبر كن، بابا من جادويى ام... نكن اين كارو... مى خواهم يه چيزى... پوه!» هرى هم سيفون رو كشيد و رفت.
فرداش روز مسابقه بزرگ كوئيديچ بين تيمهاى گريفندور و اسليترين بود. اول گروه اسليترين دويست و پنجاه و هشت تا گل به گريفندور زد كه هر كدوم نيم امتياز داشت، بعد «جى. كى. رولينگ» يواشكى گوى زرين رو رسوند به هرى و گريفندور فرتى پنج هزار امتياز گرفت و با نامردى برنده شد. اون وقت طرفداراى اسليترين شروع كردن به فحش دادن به خانواده هرى پاتر و شعار دادن كه: «هرى پاتر حيا كن، كوئيديچ رو رها كن» هرى پاتر هم با روزنامه پيام ديروز مصاحبه كرد و گفت قرار بوده ماجراهاش توى هفت جلد تموم شه اما از لج بعضى ها تا هفتصد جلد ديگه هم كنار نمى كشه و تا چهل سالگى تو تيم كوئيديچ مى مونه. طرفداراى اسليترين هم ريختن تو خيابوناى اطراف ورزشگاه و شيشه و صندلى اتوبوسها رو شكستن. در همين لحظه ابرهاى سياهى آسمان رو پوشاندند و صداهاى ترسناكى به هوا خاست و برق شديدى لحظه اى همه جا را روشن كرد و آن گاه بارون گرفت و معلوم شد سر كاريه.
شب، هرى و رون توى خوابگاه دراز كشيده بودن كه رون گفت مهر هرميون به دلش افتاده و دوست داره باهاش ازدواج كنه تا يكى باشه روزها بشينه كنار ننه اش با هم سبزى پاك كنن. هرى هم گفت «اتفاقاً من هم عاشق جينى خواهر تو شدم، اما مشكلم اينه كه داداش زاغارتش مانع ازدواج ماست.» رون گفت: « چه جلب، چطوره بريم پيش هاگريد تا اون راهنمايى مون كنه؟» بعد دوتايى شنل نامرئى كننده باباى هرى رو انداختن روى سرشون و رفتن بيرون. همينطور كه داشتن يواشكى از كنار سرايدار رد مى شدن طرف يهو برگشت و گفت: «آهاى، بيرون مى رين اين كيسه آشغالو هم بذارين دم در» هرى گفت: «ببخشيد مگه ما نامرئى نيستيم؟» سرايدار گفت: «شما نامرئى هستين بوگندتون كه نامرئى نيست!»
وقتى بچه ها رسيدن به كلبه هاگريد، هاگريد نشسته بود و داشت شير يه اژدهارو مى دوشيد. هرى و رون مشكلشون رو گفتن، هاگريد هم گفت كه بچه ها خيلى مواظب باشين و فريب احساسات زودگذر رو نخورين. اصل نجابت و اخلاق خوب دختره. اينو كه گفت هرى و رون خجالت كشيدن و پشيمون شدن و از هاگريد تشكر كردن و رفتن. اژدها هم برگشت به هاگريد گفت: «هوى يه ساعته چى مى دوشى يارو؟ من نر هستم.»
وقتى بچه ها برگشتن به خوابگاه، هرى كه تو كلبه هاگريد يه سطل شير اژدها خورده بود دويد دستشويى. اميدوارم فكر نكنيد اين صحنه ها بدآموزى داره چون همه اش اهميت دراماتيك داره. توالت فرنگيه باز تا هرى رو ديد گفت: «هرى به من پشت نكن، من باهات حرف مهمى دارم، من .... اوف!» اما ديگه نتونست حرف بزنه، هرى هم سيفون رو كشيد و رفت.
فرداش كلاس درس پيشگويى و طالع بينى داشتن، معلم شون خانم پروفسور تريلانى گفت: بچه ها امروز كلاس عملى داريم بعد بچه ها رو سوار اتوبوس كرد و برد يكى يكى سر چهارراه ها گذاشت تا به زور فال حافظ به مردم بفروشن. دخترها رو هم توى پارك ول كرد تا فال بگيرن و خلاصه كلى به همه خوش گذشت و چند تا از بچه ها رو هم مأمورهاى شهردارى گرفتن. شبش وقتى برگشتن، دم در خوابگاه، «لرد ولدمورت» اومد جلو و به هرى گفت: «بپر برو اتاق پروفسور مك گوناگال، كارت داره» هرى گفت: «خيلى ضايعى، تو قرار بود آخر داستان بياى كه هيجانش زياد شه» اونم جواب داد: «آخه از بروبكس، كسى ديگه اى دم دست نبود پيغام خانم مدير رو برسونه.» وقتى هرى رفت دفتر مدير، پروفسور مك گونگال پرسيد: «چى مى خورى هرى؟» هرى گفت: «از همين آب نبات چوبى هاى برتى بات با طعم همه چى» بعد دست كرد تو ظرف روى ميز و يه دونه برداشت و دو سه تا مك كار درست زد و گفت: «اه اه، هر دفعه از اينا برمى دارم مزه آشغال گوش مى ده» پروفسور گفت: «واسه اين كه اينا آب نبات نيست، گوش پاك كن هاى مصرف شده منه. حالا يه دقيقه بشين مى خوام يه چيز خيلى مهمى بهت بدم» بعد دست كرد و از زير ميزش يه جاروى دسته طلاى بلند درآورد، هرى حال كرد و جيغ زد «اى ى ى ول، آذرخش دو هزار و شيشه؟» پروفسور مك گونگال گفت نه!!! - «نيمبوس دو هزار و پنجه؟» پروفسور گفت نه! - «پس چيه؟» پروفسور گفت: «زمين شوره، حالا برو باهاش طويله هيپو گريف ها رو جارو كن» همون موقع زخم پيشونى هرى شروع كرد به سوختن و هرى داد كشيد «اى نامرد تو ولد مورتى كه تغيير قيافه دادى» بعد چنگ زد و ماسك پروفسور مك گونگال رو كشيد و از جا درآورد اما وقتى اسكلت صورت پروفسور از پشتش زد بيرون تازه متوجه شد سوتى داده و ماسك نبوده. بعداً فهميد كنار زخم پيشونى اش يه جوش چركى زده و همون مى سوخته.
شب هرى كلى خواب عمو پورنگ و خاله شاهدونه و چيزهاى وحشتناك ديگه ديد و دستشويى اش گرفت. پاشد رفت دستشويى، اونجا دوباره همون توالت فرنگيه گفت: «ببين، يه دقيقه خودتو نگه دار بذار من حرفمو بزنم، نمى تركى كه...» اما هرى كه داشت مى تركيد گوش نكرد و به كارش رسيد، اين بار همينكه دستش به سيفون خورد به صداى رعد و برق ترسناكى بلند شد و توالته لرزيد و لرزيد و بامبى تبديل شد به البوس دامبلدور. هرى گفت مگه شما نمرده بودين؟ دامبلدور گفت: «اى كاش مرده بودم و به اين روز نمى افتادم. وقتى اسنيپ منو جادو كرد، خودمو به مردن زدم و به اين شكل دراومدم تا دورادور مراقبت باشم، اونوقت توى بى مرام بين چهل تا توالت فرنگى اينجا، هى گير دادى به من، هى گير دادى به من...» هرى گفت: «آخه چرا زودتر نگفتين؟» دامبلدور جواب داد: «ببند اون فكت رو!» هرى خيلى معذرت خواست و گفت اميدواره كه دامبلدور به بزرگوارى خودش اونو ببخشه، دامبلدور هم بعد از دو سه تا چك و لگد، بزرگوارانه هرى رو بخشيد و گفت: «هرى من بايد يه راز بزرگيو بهت بگم كه اگه بشنوى هم تو هم خواننده ها كف مى كنين.... من باباتم.»
هرى هم گفت: «بابا، اگه مى شه پول بده فردا مى خوايم با بچه ها بريم كافه سه دسته جارو» دامبلدور براى اين كه ضايع نشه به روى خودش نياورد و جواب داد: «نه پسرم اشتباه نكن... جيمز پاتر پدر تو نبود. من و جيمز دوستاى صميمى بوديم بعد هر دو عاشق مامانت لى لى شديم اما لى لى فريب ثروت پدرت رو خورد و خواست با اون ازدواج كنه همين موقع من بابات رو براى يه مأموريت فرستادم لندن، اون هم ناپديد شد و مدت ها گذشت. من با لى لى ازدواج كردم يه روز يهو سروكله جيمز پيدا شد و حسابى قاط زد و گفت: «نامردها من كه تازه همين ديروز رفتم لندن» ما هم براى اين كه ساكتش كنيم خواهر كوچيكه لى لى رو داديم به جيمز كه ثمره اون ازدواج، تو بودى»
هرى گفت: «خب با اين حساب كه تو مى شى شوهر خاله ام نه بابام» دامبلدور هم ريشش رو خاروند و گفت: «آها، از اون لحاظ. آفرين! پنجاه هزار امتياز به گريفندور اضافه مى شه!» فرداش هرى، رون و هرميون دسته گل و شيرينى خريدن و رفتن كه پروفسور مك گونگال رو براى دامبلدور خواستگارى كنن بعد هم جشن مفصلى گرفتن و همه رو دعوت كردن. ولدمورت هم اومد توى مراسم و دست دامبلدور رو بوسيد و گفت: «منو ببخشين، من در نادانى به سر مى بردم اما اين يه ماهه نشستم و يكى از اين سريال هاى “سى شبه “رضا عطاران و حسن جوهرچى رو ديدم و پى به اشتباهاتم بردم و متحول شدم.» همه كف زدن و هورا كشيدن و ولدمورت رو بخشيدن و فرستادن به آزكابان تا اعدام بشه. فرداش بچه ها بالاخره از هاگوارتز فارغ التحصيل شدن و رفتن تو صف ديپلمه هاى بيكار. دامبلدور هم هرى رو تبديل به يه توالت عمومى وسط ترمينال جنوب كرد تا از اين طريق حسابى به جامعه خدمت كنه و تلافى اون چند وقت هم دربياد.
قصه ما به سر رسيد
كلاغه آخرش هم نفهميد قضيه زيرشلوارى گل گلى اسنيپ به كجا رسيد!
ین یه متنه از نظر شخصیت های هری پاتر در مورد مستند هایی که در مورد شیطانی بودن هری پاتر ساخته شده
__________________________________________________________
هري پاتر : نميدونم چرا اون مستند رو ساختن و چرا اصرار داشتن که من يه شيطان رواني خطرناکم ! ولي باز جاي شکرش باقيه که تو اون فيلم منو پسر ولده مورت معرفي نکردن!
هرميون گرنجر : فکر نميکردم مشنگ ها بتونن جاي ريتا اسکيتر رو تو گفتن اراجيف درباره هري به اين خوبي پر کنن!
رون ويزلي : هري ، اونا واقعا فکر ميکنن تو با نيروهاي تاريکي همدستي؟! خيلي مسخره ست....
آلبوس دامبلدور : تا زماني که هنوز عکسم توي شکلات هاي قورباغه اي هست از هيچ چيز باکي ندارم !
اما در مورد هري....اينکه به طور ناگهاني هري تصميمش رو عوض کرده و عضو نيروهاي تاريکي و در حقيقت خطرناک ترين اونها شده همون قدر ممکنه که من يک موجود دم انفجاري خزنده باشم !
مينروا مک گوناگال : چطور جرات کردن از هاگوارتز مستند بسازن و اين دروغ ها رو تحويل مردم بدن؟!
سيريوس بلک : اصلا به حرفاشون اهميت نده....اونا يه مشت مشنگ نفهمن ! شايد هم نقشه اي دارن...بايد خيلي مواظب خودت باشي هري....در اولين فرصت برام نامه بنويس...
هاگريد :اه....ديگه شورش رو درآوردن...اونا..اونا..هري اونا همينو ميخوان..ميخوان تو رو عصباني و ناراحت کنن...پس نذار به هدفشون برسن...حالا بيا يکم از اين بيسکويت ها بخور...نترس.. خيلي مونده نيست!
سوروس اسنيپ : واقعا که رقت انگيزه ! پاتر اونقدرها هم که اينا بزرگش کردن وحشتناک و ترسناک نيست ! من مدت زيادي فرصت داشتم که ذهنش رو بخونم...اون ترجيح ميده به جاي له کردن يه مورچه بيگناه زير پاش يه هفته تو دفتر من بازداشت بشه!
لرد ولده مورت : ها ها ها .....عجب مشنگ هاي باهوش و بامزه اي...احساس ميکنم ديگه تمايلي براي کشتن ناگهاني مشنگ ها ندارم!! يه فکر بهتر دارم..اول حرفاشونو ميشنوم و حسابي ميخندم بعد ميکشمشون...اما اعتراف ميکنم که کمي هم ناراحت شدم ناسلامتي من يه عمر کشت و کشتار کردم و مردم رو در به در کردم و خانواده هاي زيادي رو بدبخت کردم حالا هري پاتر دست و پا چلفتي رو به عنوان خبيس ترين و پليدترين جادوگر معرفي ميکنن؟؟؟!!!
لوسيوس مالفوي : هر چي از اون بچه پرو بد بگن حقشه...من که فقط تو يه صحنه از مستند بودم و ازم به خوبي ياد شد بنابراين در اولين فرصت هداياي ناقابلي براي گروه سازنده ميفرستم !
دراکو مالفوي : حق با پدرمه هر چي از پاتر بگيم بازم کم گفتيم....يادم باشه به پدرم بگم کمک هاي ماليشو به گروه سازنده افزايش بده چون توي يه صحنه از مستند که پاتر با نامردي از زير شنل نامرئي به من گل و برف پرت کرد گوينده مستند حق رو به من دادن و ازم طرفداري کرد...وقتي ديدم اونا منو درک ميکنن که چقدر مورد اذيت و آزار پاتر قرار گرفتم خيلي خوشحال شدم اما تازه اين يه موردش بود!
مالي ويزلي : آه... هري عزيزم..از اون وقت که اون برنامه احمقانه رو ديدي خيلي لاغر و رنگ پريده شدي.....بيا پسرم از اين کلوچه هاي شکلاتي عسلي و يه ليوان آب کدو حلوايي خنک بخور که حالت جا بياد!
آرتور ويزلي : چقدر از مشنگ ها طرفداري کردم...بخاطر طرفداري از اونا تهديد ها و خصومت هاي بعضي از همکارام که از مشنگا بدشون ميومد رو به جون خريدم... حالا اينه دستمزدم؟! از اون وقت تا حالا دارم با خودم کلنجار ميرم که ديگه روزنامه هاي مشنگي رو نخونم ولي....خيلي سخته که باور کنم...خيلي از مشنگ ها نا اميد شدم....
جيمز پاتر : تو نميتوني جلوي حرف مردم رو بگيري هري..تو نبايد به اينجور آدما اهميت بدي...ميدونم که اهميت نميدي...شجاع باش و با مشکلات مقابله کن...اين چيزيه که من و مادرت ازت انتظار داريم...
لي لي پاتر : هري....گوش کن ببين چي ميگم...تو قلب پاکي داري و اينو هر کسي که تو رو واقعا بشناسه ميدونه...فقط همين مهمه....
پروفسور تريلاني : آه ... هري پاتر....هري....من بهت اخطار داده بودم...هشدار داده بودم...پيش بيني کرده بودم...دوران تاريکي......دوران شوم فرا ميرسه...تو در خطري......هر لحظه نزديک تر ميشه...آه پسر بيچاره ..تو هيچ وقت باور نکردي که چشم درون من هميشه از سرنوشت شوم تو آگاه بوده !
پروفسور مودي : اين چرنديات رو نبايد انقدر بزرگ کنين ...ديگه نميخوام بشنوم اونا چه نظري راجع به ما و هري دارن..
جيني ويزلي : من فقط ميخوام به اون مستند بخندم چون بي نهايت مسخره و مضحک بود !
چو چانگ : اگه سدريک زنده بود و اين وضع رو ميديد حتما خيلي ناراحت ميشد....هري...منم خيلي ناراحت شدم....
ريتا اسکيتر : اوه...دوستان خبرنگار و همکاران عزيز موگل من چه گزارشي چه مستندي ...واقعا که بي نقص بود ولي اگه من اطلاعات وسيعمو در اختيارتون بگذارم اين شاهکار کامل ميشه!
نويل لانگ باتم : هري ، تو کتاب انواع گياهان جادويي وحشي موزانبيک خوندم که اون گياهاني که صداي جيغشون از همه بلندتر و گوشخراش تره از همه ضعيف ترن....به نظر من آدما هم همينطورين...
رموس لوپين : خوب...منم واقعا متاسف شدم...الان ياد يه خاطره اي افتادم....يه بار يه گرگينه بهم گفت عاشق يه مشنگ شده...ميدونين من بهش چي گفتم...گفتم نوع و نژاد و اينکه آدما چقدر با هم تفاوت دارن اصلا مهم نيست...تو بايد ببيني قلبت چي ميگه...حالا هم قلب من ميگه که همه مشنگ ها مثل اون چند نفري که به ما توهين کردن نيستن و حتي بعضي هاشون بيشتر از ما از اين جريان ناراحت شدن....
لونا لاوگود : آه هري ..نميدوني چقدر ناراحت شدم...غصه نخور...بيا بريم به تسترال ها غذا بديم!
دابي : دابي هري پاتر رو خوب شناخت ! اون پسر خوبي بود ! کسي نبايد از هري پاتر بد گفت چون دابي عصباني شد !
پروفسور اسلاگ هورن : شرم آوره! کي به خودش اجازه داده که از دانش آموز محبوب من بد بگه؟
ورنون دورسلي : از اولين لحظه اي که ديدمش فهميدم اين پسره يه چيزيش هست....ولي اگه مي دونستم يه ديونه خطرناکه همون روز اول از خونم پرتش ميکردم بيرون !
پنونيا دورسلي : من هيچ حرفي ندارم جز اين که بگم چيزي که ازش وحشت داشتم اتفاق افتاد...ديگه با چه رويي تو چشم در و همسايه نگاه کنم!
دادلي دورسلي : هري من فکر نميکردم انقدر معروف بشي که تو تلوزيون ما هم برات برنامه بسازن....حالا که انقدر معروف شدي بهت اجازه ميدم نصف کيک خامه ايم رو بخوري!
فرد ويزلي : بابا دست خوش! پسر تو انقدر خطرناک بودي و به ما نگفتي؟ ميشه يه چشمه هم به ما نشون بدي!
جرج ويزلي : فرد راست ميگه هري...يکم از هنرهاي تاريکي و مرگبارت به ما ياد ميدي؟ فقط مامانم نفهمه ها!
فيلچ سرايدار هاگوارتز : اگه دامبلدور جلومو نميگرفت همون دفعه اول که قانون شکني کرد مينداختمش تو سياهچال تا هم درس عبرتي بشه براي بقيه هم اون تو بپوسه....چقدر دلم براي شنيدن صداي جيغ و ناله هاي دانش آموزان تنگ شده !
جواب کاترين رولينگ : من شخصا هيچ وقت نخواستم نظرات و تفکراتم رو به کسي تحميل کنم...خواننده ها خودشون اين اختيار رو دارن که در مورد خوب بودن يا بد بودن کتاب ها و دنياي جادويي تصميم بگيرن....من به همون اندازه که از طرفداران هري پاتر بخاطر لطف و حمايتشون سپاسگذارم همون قدر هم از کساني که از هري پاتر نفرت دارن بخاطر اينکه ناخواسته دوستاران هري رو بيش از پيش متحد و همگام ميکنن بي اندازه ممنون وسپاسگذارم !
نامه آقايان مهتابي ، شاخدار ، پانمدي و دم باريک به سازندگان مستند هري پاتر :
آقاي مهتابي از سازندگان اين برنامه گله داره...خواهش ميکنم در کار جادوگران دخالت نکنين!
آقاي شاخدار با آقاي مهتابي موافقه و فقط اضافه ميکنه اين سازندگان يه مشت ابله نادونن!
آقاي پانمدي در حيرته که چطور چنين اراجيفي رو تونستن سرهم کنن!
آقاي دم باريک پس از عرض سلام به سازندگان پيشنهاد ميکنه اين گندي که زدنو انقدر تکرار نکنن!
ما پیش بینی کرده ایم که اگر هر کدام از کارگردانان ایرانی بخواهند فیلم هری پاتر را بسازند چه اتفاقی می افتد:
________________
مسعود کیمیایی :
نام فیلم: هری پاتر و چاقوی دسته سفید
در قسمت جدید هری پاتر(با بازی پولاد کیمیایی) خسته و شکسته خورده از جادوی لورد ولدومرت سر به کوی و بیابان گذاشته است. هری تنهاست…او جفای روزگار کشیده…دامبلدور او را از هاگوآرتز اخراج کرده است…رون بعد از مدتها دوستی از پشت به او خنجر زده… جنی ویزلی یک لگد اساسی به او و عشقش زده است و با یکی دیگر روی هم ریخته.
هری در بین راه ناگهان توسط لرد ولدورت ربوده میشود و او را می برند آنجایی که اهالی هاگوآرتر در انجا نی انداختند. در آنجا با چوب جادوی ضامن دار تولیدی زنجان روی صورت هری پاتر پوستر خط آهن تهران-قزوین را طراحی میکنند.
در همین حال ناگهان پروفسور دامبلدور(با نقش آفرینی فرامرز غریبیان) وارد میشود و پس از لت و پار کردن بازیگران میپرد هری را کول میکند و دوان دوان از صحنه خارج میشود.
توضیح: در تمام طول مدت تولید و پیش تولید فیلم جواد طوسی فیلم را یک شاهکار معرفی میکند که خود جی کی رولینگ هم لنگه آنرا ندیده و امیر قادری یک مستند ۳ ساعته از فیلم ۲ ساعته “هری پاتر و چاقوی دسته سفید” ساخته کیمیایی میسازد. فیلم به جشنواره نمیرسد و آرش خوشخو این حرکت کیمیایی را یک سیاست بسیار هوشمندانه از استاد مسلم سینمای ایران میداند.
——————–
تهمینه میلانی :
نام فیلم: هرمیون در هاگوارتز
هرمیون و جنی ویزلی دختران بدبخت و بیچاره و مظلومی هستند که تحت ظلم چند نفر از مردان رذل و پست و در هاگوآرتز قرار گرفته اند.
هری پاتر( با بازی محمد رضا فروتن) و رون (با بازی آتیلا پسیانی) به هرمیون و جنی زور میگویند و از آنها میخواهند که ظرف ها را بشویند و برایشان ورد قرمه سبزی بخوانند. رون, هرمیون را بی رحمانه کتک میزند نمیگذارد او از هاگوآرتز بیرون برود و هری هم با کمربند, جنی را سیاه و کبود میکند.
هرمیون و جنی برای دفاع از حق خودشان به سراغ پروفسور دامبلدور(با یک نقش آوری خفن و خیره کننده از جمشید هاشم پور) میروند که چند وقتی است با تنی چند از جادوگران بازنشسته هاگوآرتز سازمان حمایت از حقوق زنان را تاسیس کردهاند. دامبلدور پس از شنیدن شکایت آنان سوار بر یک جاروی پرندهای تولیدی شرکت ایران خودرو میشود و به سمت هاگوآرتز میرود تا حساب هری و رون را کف دستشان بگذارد و حق و حقوق هرمیون و جنی را از حلقومشان بیرون بکشد.
او در انتهای فیلم هری را به سوسک و رون را به گودزیلای پلاستیکی تبدیل میکند تا عبرتی باشد برای مردان دیگر.
———–
جعفر پناهی :
ما که فیلمهای بدون مجوز را نگاه نمیکنیم… شما هم نگاه نکنید… مخصوصآ اگر دختر هستید…پس فردا لباس پسرانه می پوشید میروید ورزشگاه آزادی تا هنر گلزنی آرش برهانی را از نزدیک تماشا کنید آنوقت میایند یقه مارا میگیرند.
——–
بهرام بیضایی :
روزهای اول:
روزنامه ها با تیتر درشت مینویسند: بیضایی باز میگردد / سگ کشی تکرار میشود / آه ای استاد کجا بودی تا حالا ؟
چند روز بعد : به دلیل شور شدن نهار محمدرضا گلزار و جوشیده بودن چای آقای کارگردان در سر صحنه بیضایی از ساخت فیلم منصرف شد.
چند روز بعد تر: بیضایی باز هم برگشت.
دو سال بعد : بعد از کلی رفت و برگشت بیضایی رفت که دیگر برنگشت. وزارت ارشاد برای ترویج فرهنگ ازدواج خواستار جاری شدن صیغه عقد بین هری پاتر و جنی ویزلی شد و بیضایی ابتدا کمی برای وزارت ارشاد چشم و ابرو آمد و سپس گفت”همینه که هست… میخواین بخواین و نمی خواین هم نخواین” و همچنین در ادامه اضافه کرد که “عمرآ “.
چهار سال بعد بیضایی فیلنامه هری پاتر را تغیر میدهد و شروع به ساخت فیلمش میکند.
به دلیل مین گذاری و حفر خندق در اطراف محل فیلمبرداری تا به حال هیچ خبرنگاری جرات ورود به محدوده فیلمبرداری را نکرده است.
در خبر ها آمده که مژده شمسایی با گریم در نقش هری پاتر حضور پیدا میکند. طبق آخرین اخبار او در نقش هری پاتر تمام شخصیتهای مذکر و پلید ماجرا را لت و پار می کند و در پایان همچون سوپر من, پدر و مادر و جد و آباد لرد ولدومورت را جلوی چشمش میآورد.
————–
سیروس مقدم :
سریال هرگس(ترکیبی از هری پاتر و نرگس)
هرمیون که یک دختر آفتاب مهتاب ندیده و نسخه دوم فرشته مهربان است که نسخه اول آن پینوکیو را آدم کرد. او خواهری دارد که از عکس وی به جای پوستر طبیعی مادر فولاد زره میتوان استفاده کرد. خواهر هرموین بعد از اینکه با جادو جمبل قاپ رون ویزلی را میدزد میفهمد که یک مشکل اساسی سر راه وجود دارد. پدر رون معروف به شوکت ویزلی کلآ و اساسآ با این قضیه مشکل دارد او معتقد است مادر فولاد زره هم از خواهر هرمیون طبیعی تر است و هم پسرش فولاد زره است و میشود زد توی کار بازار بازار آهن و فولاد.
در این میان ناگهان هرمیون وارد صحنه میشود….از آنجایی که کلآ هر چیزی که داخلش صحنه باشد سانسور خواهد شد وی از صحنه خارج و این بار وارد داستان میشود.
چی؟ باقی داستان؟ خب آخر همه سریالهای تلویزیونی که مشخص است. عشق…وفا… دوستی… ایدز … و از این جور مسائل.
پی نوشت: به دلیل اصلاحیه وزارت ارشاد تمام صحنه های مربوط به هری پاتر به دلیل وجود جای ماچ جنی ویزلی بر روی لپش سانسور شده و او فقط در یکی دو صحنه به صورت وصله پینه به عنوان سیاهی لشکر حضور دارد.
—————
ایرج قادری :
هری پاتر(با بازی ایرج قادری) یک جادوگر آرام و ساکت است و هرمیون یک جادوگر جوان وابله وخام و یک نسل سومی به شدت خلافکار و بی مخ است.
در ادامه فیلم هری پاتر عین فرشته نجات با دو سه تا نصیحت آبدار هرمیون را در حالی که دو سه تا تیزی در بدنش فرو کرده اند و دو گالن خون از او رفته است متحول میکند. و اینبار هرمیون که ظرف مدت سی دقیقه به یک انسان با فهم کمالات تبدیل شده است هری پاتر را همراهی میکند تا به جنگ لورد وولدومرت بروند.
در پایان فیلم به دلیل پایان بندی هندی ماجرا به جای ایرج قادری, آمیتاباچان بدل او در نقش هری پاتر خواهد بود و یک موزیک متن به شدت حزن انگیز هندی هم به فیلم اضافه می شود.
——————
قاسم جعفری :
متاسفانه قبل از ساخته شدن فیلم خانم رولینگ با خبر دار شدن از این اتفاق خودش را حلق آویز کرد و فیلم ساخته نشد. با این اتفاق داغ ندیدن این فیلم بر دل جامعه هنری ایران ماندگار شد.
در کنکور ورودی هاگوارتز شرکت کنید
محل گردهمايي اعضاي محفل ققنوس كجا بود؟
الف)* بالاتر از ميدان ونك- كوچه گلها- پلاك 1+12- طبقه بین دوم و سوم – منزل آقاي سيريوس بلك.
ب)* محل برپايي گردهماييهاي اعضاي اين محفل مثل مهمانيهاي دوره*اي، هر بار در خانه يكي از
اعضا بود. البته بقيه بايد شامشان را هم با خودشان مي*آوردند تا خرج ميزبان زياد نشود.
ج) در هاگزميد دور يك ميز مي*نشستند، سفارش نوشابه كره*اي مي*دادند و اس ام اس های
بانمکی را که درباره ی ولدمورت برايشان آمده بود، براي همديگر مي*خواندند. هاي
د)** راستش دفعه اولي كه دامبلدور هري پاتر را به آنجا برد، شب بود، به همين خاطر نشاني*اش را ياد نگرفتم.
* بهترين راه مقابله با يك غول غارنشين چيست؟
الف)* به او پيشنهاد مي*كنيم به جاي دعوا، باهم مسابقه گل*كوچيك بدهيم. اما از آنجا كه پاي
غولها تا آن موقع به توپ نخورده، غول موردنظر مي*بازد و چون در مرام و روحيه ورزشكاري من
هم كتك*زدن بازنده جايي ندارد، پس مي*روم خانه*مان!
ب) مقابله چيه؟ زود مي*روم و مامان*بزرگم را مي*آورم و غول موردنظر را نشانش مي*دهم تا مدام
نگويد كه غول و جادوگر و اژدها مال قصه*هاست.
ج)* اول*ورد «وينگا رديوم له ويوسا» را امتحان مي*كنم. اگر مؤثر واقع نشد سعي مي*كنم از ورد
«ماكارانو اسكايدو» استفاده كنم. اگر آن هم نتيجه نداد، سپر دفاعي درست مي*كنم. اگر هم
ورد سپر دفاعي را فراموش كرده بودم ،والدینم را می آورم تا حالش را بگیرند!
د)*** كاري ندارد كه، غول را گوشه ديوار گير مي*اندازم بعد با زدن كليك راست موس، منوي وردها را
باز مي*كنم و با انتخاب ورد تبديل كننده، غوله را به مگس تبديل مي*كنم. بعد با فشار دادن
دکمه های با مگس*كش او را له مي*كنم و مي*روم مرحله بعد. Altو f
** شعار هاگوارتز چيست؟
الف)* پيشگيري بهتر از درمان است.
ب)** تيم كوييديچ گريفندور، سرور تيم كوييديچ اسلايترينه!
ج)** شادي حق بچه جادوگرهاست، پس لطفاً درس معجون*سازي اسنيپ را حذف و به جايش زنگ
ورزش را زياد كنيد.
د)** هرگز كف پاي يك اژدهاي خفته را قلقلك ندهيد. خوشتان مي*آيد وقتي كه در خواب نازيد، يك اژدها كف پايتان را قلقلك بدهد؟!
* ويژگي ظاهري باسيليك چيست و اين موجود چطور آدم مي*خورد؟
الف)* اين موجود گردن درازي دارد، روي پوستش لكه*هاي سياه ديده مي*شود و غذايش هم برگ
درخت است. اِاِاِ...! اين زرافه را كي جاي باسيليك به شما قالب كرده؟
ب) به علت علاقه زياد اين موجود به تيم بايرن *مونيخ بالهايش قرمز رنگ است و آن*قدر از
بدبختيها، برگشت خوردن چكها، گرسنگي و فروختن اسباب و اثاثيه*اش مي*گويد كه اشك آدم
درمي*آيد و خودش به او پيشنهاد مي*كند: «بيا مرا بخور»!
ج)* اصولاً باسيليكها از روي دماغ بزرگشان شناخته مي*شوند، ما از وقتي همه*شان دماغشان را
عمل كرده*اند، مي*توان آنها را از چسبي كه روي بيني*شان خورده شناخت. در ضمن اين موجودات
سالهاست كه گياه*خوار شده*اند و فقط باغبانها و كشاورزان را مي*خورند.
د)* در مجموع اصلاً موجودات خوش*تيپي نيستند و محال است كسي آنها را با همفري بوگارت يا
تام كروز اشتباه بگيرد. آدمها را هم بدون روغن و نمك مي*خورند چون به*صورت ژنتيكي، كلسترول
همه*شان بالاست.
راه ورود به سالن عمومي گروه گريفندور چيست؟
الف)* بايد زنگ در را بزنم. اما چون قدم به زنگ نمي*رسد به بدعنق مي*گويم زنگ بزند، بعد خودم
با حداكثر سرعت فرار مي*كنم!
ب)* اول در مي*زنم. اگر كسي پرسيد رمز ورود چيه و رمز يادم رفته بود، مي*گويم مأمور گازم،
آمده*ام كنتور را ببينم. بعد كه در باز شد، سوت زنان مي*روم تو!
ج)** بايد به نحوي بانوي چاق موجود در تابلو را راضي كنم تا در را باز كند. بهترين راه هم براي
راضي كردن او اين است كه ببرمش جگركي يا بوفه هاگوارتز و به حساب خودم، مهمانش كنم.
د)* از دامبلدور كليد در ورودي را مي*گيرم و از روي آن به تعداد بچه*هاي گروه كليد مي*سازم و به
آنها مي*دهم تا اين دردسرها تمام شود برود پي كارش.
به نظر شما بهتر بود هاگريد با نوربرت (اژدهاي دندانه*دار نروژي) چه كار مي*كرد؟
الف)** بايد آن را به كتابخانه بچه*شاغلام اهدا مي*كرد تا همه بچه*هاي علاقه*مند بتوانند از آن
استفاده كنند.
ب)* بهتر بود نوربرت را به فرزندي قبول مي*كرد و او را به مدرسه مي*فرستاد تا در آينده براي
خودش دكتر يا مهندس شود.
ج)* اصولاً نگهداري حيوانات كار درستي نيست و هاگريد بايد او را در حوض پارك ملت رها مي*كرد
تا آزادانه براي خودش زندگي كند.
د)** لازم بود هاگريد يك بچه*اژدهاي ديگر هم پيدا مي*كرد تا نوربرت تك فرزند نباشد و مثل بچة ماجراهاي تك*فرزند آقاي احترامي، لوس و ننر بار نيايد!
پاسخها:
اگر بيشتر جوابهايتان گزينه «الف» است، بدون رودربايستي بايد بگوييم شانس شما براي جادوگر شدن، مثل احتمال جان پيچ بودن سوسيس ساندويچ ناهار فسقلي است! پس با قبول واقعيت سعي كنيد راه زندگي*تان را پيدا كنيد و فراموش نكنيد قبول نشدن در كنكور هاگوارتز پايان دنيا نيست.
اگر گزينه «ب» را بيشتر از بقيه گزينه*ها انتخاب كرده*ايد، احتمال قبولي*تان وجود دارد. البته با اين وضعيت احتمال اينكه در گروه اسلايترين بيفتيد، زياد است.
اگر گزينه «ج» را بيشتر از سه گزينه ديگر انتخاب كرده*ايد، به هاگوارتز خوش آمديد! فقط اميدواريم كنجكاويها و ايده*هاي نبوغ*آميزتان، شما را به سرنوشت فرد و جرج ويزلي دچار نكند!
اگر بيشتر پاسخهايتان گزينه «د» است بايد از خودمان بپرسيم با وجود اين همه تسلطي كه به داستانهاي هري پاتر داريد، نكند شما خود رولينگ هستيد و ما خبر نداريم؟!