Header Background day #03
اعلان‌ها
پاک کردن همه

قهوه نمکی

7 نوشته‌ها
7 کاربران
0 واکنش‌ها
913 بازدیدها
mohammad002
(@mohammad002)
Prominent Member
عضویت: 7 سال پیش
نوشته‌ها: 919
شروع‌کننده موضوع   [#1243]

او دختر رو توی یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند؛ اما خودش خیلی ساده بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد.

آخر مهمانی، دختر را به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش را قبول کرد.

در یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از آن بود که چیزی بگوید، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد: “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”

یکدفعه پسر پیش خدمت را صدا کرد: “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام!”

همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه…! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید: “چرا این کار رو می کنی؟”

پسر پاسخ داد: “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی!

حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، یاد زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برای والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.”

همین طور صحبت می کرد، اشک از گونه هایش سرازیر شد. دختر شدیداً تحت تاثیر قرار گرفت، یک احساس واقعی از ته قلبش، مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خانواده اش.

مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. آنها ادامه دادند و قرار گذاشتن…

دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه!

ممنون از قهوه نمکی…! بعد قصه مثل تمام داستان های عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند… هر وقت می خواست قهوه برایش درست کند یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دانست که با اینکار لذت می برد.

بعد از چهل سال مرد در گذشت و یک نامه برای زن گذاشت: “عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم: “قهوه نمکی!” یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یه کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک!

برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم… تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه… اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم!”

اشک هایش کل نامه را خیس کرد…

یک روز، یه نفر از او پرسید: “مزه قهوه نمکی چطور است؟”

او جواب داد: “خیلی شیرین!”

نویسنده:ناشناس



   
نقل‌قول
parsaj
(@parsaj)
Estimable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 105
 

چقدر جالب و ناراحت کننده((203))



   
پاسخنقل‌قول
m.Sarv
(@m-sarv)
Estimable Member
عضویت: 7 سال پیش
نوشته‌ها: 163
 

من رمانتیک نیستم ولی ازش لذت بردم



   
پاسخنقل‌قول
AMINBASEREH
(@aminbasereh)
Trusted Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 84
 

به نظرم خوب بود



   
پاسخنقل‌قول
ELENOOR
(@elenoor)
Noble Member
عضویت: 4 سال پیش
نوشته‌ها: 1021
 

ممنون.قشنگ بود



   
پاسخنقل‌قول
Alaveh
(@alaveh)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 439
 

چه قدر احساساتی...



   
پاسخنقل‌قول
Paneer
(@paneer)
Noble Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 1261
 

قشنگ بود و اما نا راحت کننده



   
پاسخنقل‌قول