Header Background day #02
حکایتی تکان دهنده.....
 
اعلان‌ها
پاک کردن همه

حکایتی تکان دهنده....

4 نوشته‌ها
4 کاربران
2 واکنش‌ها
1,122 بازدیدها
ملکه سرخ
(@fateme)
عضو Admin
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 806
شروع‌کننده موضوع   [#1368]

پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت

با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.

بچه ماشین بهش زد و فرار کرد.

پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.

پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم

پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.

اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت:

این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.

صبح روز بعد…

همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید............



   
SIR M.H.E و azam واکنش نشان دادند
نقل‌قول
mohammad002
(@mohammad002)
Prominent Member
عضویت: 7 سال پیش
نوشته‌ها: 919
 

خیلی خیلی قشنگ و تاثیرگذار بود((227)) خیلی مرسی.



   
پاسخنقل‌قول
Paneer
(@paneer)
Noble Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 1261
 

اخی من می خوام گریه بکنم بکنم بکنم تا سیل سایتو برداره

اما قول دادم دیگه از این کارا نکنم ((84))((84))((84))((84))((84))((84))((84))((84))((84))((84))((84))((84))((84))((84))((84))((84))((84))



   
پاسخنقل‌قول
AMINBASEREH
(@aminbasereh)
Trusted Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 84
 

خیلی زیبا((227))((227))((227))



   
پاسخنقل‌قول