با سلام خدمت همه عزیزان ((98))
خیلی وقت بود تصمیم داشتیم که مجموعه ای را برای ترجمه آغاز کنیم .با توجه به بررسی هایی که داشتیم مجموعه بلگرید نوشته دیوید ادینگز را برای ترجمه در نظر گرفتیم .
این مجمعه 7 فانتزی محبوب جهان در 2011 بوده و دارای 5 جلد می باشد .((209))
خوشبختانه با توجه به عزیزانی که تصمیم به یاری ما در این ترجمه دارند امیدواریم فصل ها را سریع ارائه بدیم .
مترجمین این مجموعه :
ارمیتا
طراح ، گرافیست و ويرايشگر :
با توجه به این مسایل ما نیاز به همکاری شما عزیزان داریم تا ترچمه ای با کیفیت در اختبار شما عزیزان قرار بدیم .
همکاران مورد نیاز :
یک ویرایشگر
فرصت نیست
پیشگفتار بعدا دستم رسید یه کم تحقیق بعد تحقیر بد نیست والله ؟!....................
((69))
خبررررررررررررررررررررر
هفته آینده فصل پنجم رو می فرستم برای ویرایش
ببخشید کمی دیر شد مشکلات عدیده بود انشالله هفته اینده فصل 5 میرسه دستتون
مستر جان نشونی بده بهم
از ارمیتا جان واقعا ممنونم . در نظر دارم به محض این که این جلد تموم شد دو بار کل کتاب را به صورت ورد به ویرایشگر هامون بدیم تا ویرایش کنن . پس از ارمیتاجان خواهش میکنم همه ورد ها را نگه دار و یه جورایی هم دست بجنبون . دستت طلا
آمدم بگم که بخدا دارم ترجمه می کنم منهی 4 صفحه اخرش طلسم شده پس کمی سرگرم شید تا برسه
فصل پنجم
در اواسط پاییز همان سال وقتیکه برگها رنگ باختند و باد برگهارا ازروی شاخساران مثل برفهای زرد وقرمز به روی زمین ریخت , هنگامیکه غروبها شروع به سرد شدن کردند و از دودکشهای مزرعه فالدور دودها ی آبی و خاکستری به آسمان بنفش رنگ . به طرف ابرها و ستاره ها بالا رفتند ,در یک بعد از ظهر طوفانی و سرد پاییزی که آسمان هم هوای باریدن کرده بود آقای گرگ در حالیکه باد وباران شنلش را خیس و هیکلش را پر ابهت تر نشان میداد ,از راه رسید.
گاروین که داشت تفاله ها و ته مانده های غذای آشپزخانه را برای خوکها می برد , از راه رسیدن آقای گرگ را دید و با خوشحالی برای احوالپرسی به طرفش دوید. پیرمرد که هنوز گرد غبار و خستگی سفراز سر و رویش می بارید , قیافه اش برخلاف سالهای پیش که پر از انرژی و شادی و خوش خلقی بود , با یک صورت غمگین و عبوس که در زیر کلاهش بدتر هم به نظر می رسید داده بود.
آقای گرگ با لحنی که بیشتر سلام و احوالپرسی بود گفت: گاروین! چقدر بزرگ شدی پسر جون!
گاروین جواب داد: مشتاق دیدار , پنج سالی شده آقای گرگ .
آقای گرگ گفت: پس زمان زیادی گذشته ؟
گاروین در حالیکه با آقای گرگ هم قدم شده بود , برای تایید سرش را تکان داد که یعنی (بله) .
آقای گرگ پرسید: همه خوبند؟
گاروین جواب دادد: بله , همگی خوبیم و همه چیز مثل قبله , تنها برلدو ازدواج کرده و از مزرعه رفته , و یه گاو قهوه ای هم پارسال مرده .
گرگ گفت: یادم میادش , من باید با عمه پلت صحبت کنم کجاست؟
گاروین با دلخوری وبا لحن اخطاری گفت: امروز از اون روزهای بدقلقی شه , بهتر یه جایی یه استراحتی کنی تا سر کیف بیاد. من هم برات یه چیزایی برا خوردن و نوشیدن میارم .
گرگ گفت : مجبورم همینطوری یه امتحانی کنم . چیزیکه می خواهم بگم مهمتر ازاین حرفهاست پسر جون و نمی تونم صبر کنم.
آنها از درگاهی مزرعه رد شدند و بعد از طی حیاط به طرف آشپزخانه راهی شدند.
به نظر عمه پل منتظر بود پس پرسید : دوباره اومدی ؟
من هم کاملا با جواد عزیز موافقم . مترجم های سایت دارن لطف میکنن به بچه ها و در اصل هیچ وظیفه ای ندارن . این هم که بعضی از دوستان چیزی میگن بی لطفیه دوستان را میرسونه .
ممنون از ترجمه زيبا و رواني كه داريد. نمي دونم ويرايشگر پيدا كرديد يا نه ولي به نظر من كه متن هيچ مشكلي نداره و به ندرت توش غلط پيدا ميشه. داستان جالبي هست خيلي دوست دارم ادامه رو بخونم. مي شه لطفاً فايل انگليسيش رو بذاريد يا اينكه اسم انگليسي داستان رو بذاريد تا بتونم پيدا و دان كنم؟ ممنون
سلام دوست عزیز فایل انگلیس کتاب تو سایت هست قسمت کتب زبان اصلی دوست عزیز اگه انگلیسیت خوبه خوشحال می شیم یه کتابو شروع به ترجمه کنی کتابی که خودت دوست داری اگه خبرشا بهم بدی ممنون می شم
چون از ویراستار گرام خبری نشده تو همون تاپیک اول فصل 5 رو می گذارم بدون ویرایش
ایراد اسرائیلی در نیارید و فقطبخونید
ممنون ولي من فصل 5 رو تو پست اول نمي بينم!!! هنوز اضافه نكرديد؟ نگران نباش غر نمي زنيم قول مي ديم.
فصل ششم
آنها مایلزها راه پیمودند , گاروین تا جاییکه امکان داشت صحبتی نمی کرد و فقط با تکان دادن سر جوابها را می داد . یا گاهی در تاریکی پایش بر روی سنگها لیز می خورد . تنها آرزویش در این وضعیت یک جا برای خوابیدن بود .چشمانش می سوخت , پاهایش از خستگی به لرزه افتاده بودند.در بالای تپه ای دیگر – که به نظر می رسید تمامی ندارند, در آخرین سر حد مرزی ساندریا درست روبرویشان جاده ای پیچ در پیچ نمایان شد . شبیه به لباسهای چروک و گره خورده ن- گرگ ایستاد و در تاریکی با ناراحتی و دقیق نگاه کرد , به دنبال چیزی می گشت.
گرگ هشدار داد : به نوبت باید از این جاده رد بشیم.
یعنی دارم ترجمه میکنم مطمئن باشید وسط راه ولتون نمیکنم
دستت درد نکنه عزیزم مطمئنم کسی فکر نکرده ولمون کردی.
فصل 6 هم به زودی می آید
جا داره از همین جا از مترجم عزیزمون ارمیتا خانوم معذرت خواهی کنم بابت این همه تاخیر و نبودنم تو سایت .
واقعا از ارمیتا بابت همه زحماتش تشکر میکنم . انصافا فوق العاده زحمت میکشن این مدیر عزیزمون.
ارمیتا جان برای عذر خواهی می خوام یه کاری بکنم.
لطف کن و کل فصل ها را برام به صورت ورد بفرست که هم ویرایش و ادیتشون کنم و هم یه کاور زیبا براش طراحی کنم .
منتظر ارسالشون هستم .
میخوام 5 فصل اول را با هم تو یه فایل اپ کنم .
هر موقع فرستادی بگو . چون میخوام به یه ویرایشگر دیگه هم بدم و در مجموع دوبار ویرایشش کنم .