ما و مجنون همسفر بودیم در دشت جنون
او به مقصدها رسید و ما هنوز آواره ایم
مه من نقاب بگشا ز جمال کبريايي
که بتان فرو گذارند اساس خودنمايي
شده انتظارم از حد، چه شود ز در درآيي
ز دو ديده خون فشانم ز غمت شب جدايي
بچه ها یه موضوع شعر بدین (لتفاااااا!) بره فردا باید یه سعر بلند بالا بنویسم! فقط موضوع نمیتونم پیدا کنم! جوابو که دادین تگ کنین بفهمم!
یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب
کز هر زبانی که میشنوم نامکرر است
حافظ
تو را در قلب انسان های عاشق پیشه معصوم
و در هر جای این دنیا به دنبال تو می گردم
صائـــــــــــب
افسوس که افسانه سرایان همه خفتند
اندوه که اندوه گساران همه رفتند
بهار
درخت کهن میوه تازه داشت/که شهر از نکویی پر آوازه داشت
عجب در زنخدان آن دل فریب/که هرگز نبودست بر سرو سیب
سعدی
بی تو مهتابی شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
فریدون مشیری
می برم منزل به منزل چوب دار خویش را
تا کجا پایان دهم آغاز کار خویش را
اگه اشتب نکنم حسین اسرافیلی
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم من نمیپاشد زهم دنیا چرا؟
شهریار
مولوی
مَردم از ماتم من شاد و من از غم خشنود
شادمانم کن و اندوه مکرر برسان
مرگ یا خواب ؟! چقدر این دو برادر دورند
مژدهی وصل برادر به برادر برسان
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟
محمدحسین بهجت تبریزی شهریار