ایمن از سیلی موج است کناری که مراست
چه کند سیل حوادث به حصاری که هست مراست؟
تو خود ای گوهر یکدانه کجایی آخر
کز غمت دیده ی مردم همه دریا باشد
پری!باید با ی میگفتی خواهر من!((231))((200))
در این عالم کسی بی غم نباشد
اگر باشد بنی آدم نباشد
خاقانی
ده روز مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی بجای یاران فرصت شمار یارا
از منست این غم که برجان منست
دیگر این خودکرده راتدبیر نیست
فروغ فرخزاد
تکرار من در من مگر از من چه می ماند؟
غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی
بیسیار بیسیار سپاسگذارم ک هنوز روح شعرو مشاعره رو cprمیکنین تا من برسونم خودمو!!!!!
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطهای بترس که شیطانیات کنند
دوست آن باشد که گیرد دست دوست
در پریشان حالی و درماندگی
سعدی
ی بدید
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
رفتم که ببینم کیست تا یادم کند
یک غزل مهمانی حال پریشانم کند
رفتم و غافل از اینکه من زتنها ترخودم
خواب هم نیست کزین کابوس بیدارم کند
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دایما یکسان نماند حال دوران غم مخور
خواهش آقا حجت!بیشتر بیا!
رفت از بر من آنکه مرا مونس جان بود
دیگر به چه امید در این شهر توان بود
سعدی
دوش مرغی به صبح مینالید
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
یکی از دوستان مخلص را
مگر آواز من رسید به گوش
گفت باور نداشتم که ترا
بانگ مرغی چنین کند مدهوش
تلاش میکنم ولی قول نمیدم!!!!((71))((71))((72))((72))
ما زاده عشقيم و فزاينده درديم
با مدّعيِ عاکفِ مسجد، به نبرديم
با مدّعيان، در طلبش عهد نبستيم
با بيخبران، سازش بيهوده نکرديم
عزیز م بده