Header Background day #19
آگاه‌سازی‌ها
پاک‌کردن همه

ویولن سل

7 ارسال‌
6 کاربران
27 Reactions
1,737 نمایش‌
Lady Joker
(@lady-joker)
Noble Member
عضو شده: 6 سال قبل
ارسال‌: 547
شروع کننده موضوع  


می خندید. صدای خنده اش به ملودیِ گوش نواز ویولن سل می مانست. یادش آمد یک زمانی هم ویولن سل می نواخت. همه ی نُت ها را از بر بود. چشم بسته، آرشه را روی تارهای جادویی آن می کشید. انگشتان بلند و کشیده ی دستش را یک به یک بر روی تارها می گذاشت؛ موسیقیِ زندگی را می نواخت و لحظه ای خنده از روی لبهایش محو نمی شد.

از لای پنجره ی باز اتاق، نسیم خنکی که پرده ی حریر را به حرکت وا داشته بود، گونه هایش را نوازش می داد و حلقه های در هم تنیده ی موهای مشکیش را می رقصاند. تابلویی نقاشی شده بود که نمی شد بر رویش قیمت نهاد و آن لبخندِ جادویی، زیباییش را چند برابر می کرد. موسیقی غمگینی که می نواخت در تضاد با آن لبخند شیرین، از او مونالیزایی دیگر ساخته بود.

چشمهایش را که باز کرد رو به روی دریاچه ایستاده بود. دریاچه ای که سالیان سال، در رویاهایش جستجو می کرد. روانش از دریاچه بود، روحش از قطرات درخشنده ی آب حیات بخش آن. ویولن سل در یک دستش، با دست دیگر دامن بلندِ لباس سپیدش را بالا گرفت و پاهای عریان خود را در آب زلال گذاشت.

پلکهایش بسته بودند و لبخند...

حک شده بر چهره اش و نسیم...

بار دیگر در میان حلقه های مویش می رقصید.

پریانِ دریاچه، دور تا دور گلهای نیلوفر که زیر نور نقره فام مهتاب چون جواهراتی ناب می درخشیدند، می چرخیدند و سرود می خواندند. پشت شاخه های در هم تنیده ی درختانی که بر سر دریاچه سر خم کرده بودند و برگهای سبز و جوانشان زیر نور مهتاب چون زمرد می درخشید، چیزی جز تاریکی مطلق نبود. بوته های عشقه نیز، با آن ساقه های بلندشان حصاری را ساخته بودند که نمی گذاشت بیگانگان وارد شوند..

او... فقط او بر این قلمروی کوچک فرمانروایی می کرد. بانوی دریاچه بود و اکنون... بار دیگر صدای ویولن سل در فضا پیچید. اینبار بلندتر و دلپذیر تر از گذشته بود. قلبش به هیجان افتاد و طپیدن گرفت.

زمزمه هایی در دور دست اما، آرام آرام جان گرفت و همزمان به فریادی کرکننده مبدل گشتند. فریادی که حتی اگر خودت را به کَری هم می زدی، باز می توانستی بشنویش. به روشنیِ نور ماه و لطافتی لبه ی خنجری برنده بود. به آسودگی روح را از هم می درید و... آن لبخند... لبخندی که... هنوز بر لبهای خشکیده اش نقاشی شده بود و زخمهایی که بر دستها و بازوانش افتاده بود و آرشه ای که کم کمَک پوسیده میشد و تارهایی ابریشمینی که تحلیل می رفتند و ... صدای شیونی در قلب بیشه، از دل دریاچه، به گوش می رسید.

صدایی که هرگز ... از یادها پاک نمی شد.

نوای خوش ویولن سل هنوز هم در سراسر عمارت قدیمی طنین می انداخت و نسیم خنکی که از لای پنجره چوبی می آمد، پرده ی حریر را به بازیچه گرفته بود و صدای جیر جیرِ طناب پوسیده ای، آویزان به سقف اتاق و جسم نحیفی که از آن چیزی جز پوست چروکیده بر روی استخوانی خشکیده، به جای نمانده بود و لبخندی که... هرگز محو نشد...

پایان.


   
mehr, Anobis, reza379 and 5 people reacted
نقل‌قول
ehsanihani302
(@ehsanihani302)
Reputable Member
عضو شده: 6 سال قبل
ارسال‌: 136
 

درود! (چه حس غریبی داره آدم پست رو اینجوری شروع کنه! :دی)
داستان کوتاه خیلی قشنگی بود. 🙂 واقعا لذت بردم از خوندنش.
چیزی که نظرم رو خیلی جلب می کنه اینه که هر دفعه میام سراغ داستانات شگفت زده می شم. نویسندگی به معنای تمرین، استعداد و باز تمرینه. که تو خوب از پسش براومدی.
یه نفر اگه می خواد نویسنده ی خوبی باشه باید چیزای متفاوت رو امتحان کنه، ریسک کنه، از نقدا دلسرد نشه و باز هم ادامه بده. تو واقعا به خوبی تونستی این کارو انجام بدی و داستان نویسی حتی به بومی هم این رو نشون می ده. ای کاش من هم می تونستم این کارو انجام بدم ولی نمی شه. احساس می کنم که نویسندگی رو ول کردم و دیگه برنمی گرده. نویسندگی حس دلپذیریه. از من به تو نصیحت هیچوقت از دستش نده.:8:
به نظرم این داستان تمام المان های یه داستان کوتاه رو داره، به خوبی یه موضوع ساده، یه لحظه رو توصیف می کنه. شاید بدیش این باشه که طوری تموم شد که آدمی که تو نثرش غرق شده بود یهو پرید بیرون. البته این به معنی بدی داستان نیست. 🙂
فقط من فکر می کنم تپیدن درسته نه طپیدن. البته مطمئن نیستم شاید این کلمه هم از اون کلمه هایی باشه که به مرور تغییر شکل دادن، مثل توفان و طوفان، اتاق و اطاق، باتری و باطری، ربات و رباط... خیلی از این کلمه ها هستن. ولی شایدم من اشتباه می کنم.:106:
موضوعش تازگی خیلی زیادی نداره. منو یاد انیمیشن های کوتاه می ندازه. :دی اما این هیچوقت یه نقطه ضعف نیست. اونقدر خوب نوشته بودی که کاملا این مشکل رو پوشونده بودی. منظورم اینه که آدم هر کاری کنه یه ایده شبیه اون ایده هست که یکی یه جایی استفاده کرده مهم اینه که طوری نوشته باشی که برجسته تر از بقیه ی کارها به نظر بیاد. واقعا زیباست.
البته یه داستان بود که بیشتر از این یکی دوستش داشتم. از بین داستانات یه داستانی بود که خیلی وقت پیش خونده بودم، گمونم دو سال پیش (یا شاید بیشتر) بود اما درواقع بهترین داستان کوتاهی بود که تو عمرم خونده بودم. چند وقت پیش رفتم دوران دیدم این داستان رو گذاشتی: دختری که دنیایم را عوض کرد. خیلی واسه م تجدید خاطره شد. همیشه این داستان رو یه جایی داشته باش گمش نکن. یکی از بهترین هاست.:3:
خب بعد از چند قرن یه نقد کردم به زور. البته بیشتر تعریف بود :دی چه می شه کرد. مگه می شه از داستانای شما تعریف نکرد! :دی
پ.ن. من خیلی ویولن سل دوست دارم! 😐


   
پاسخنقل‌قول
*HoSsEiN*
(@hossein-2)
Noble Member
عضو شده: 6 سال قبل
ارسال‌: 907
 

به تازگي متوجه شدم چيزي از نويسندگي سرم نميشه براي همين فقط احساسمو ميگم.

بي نظير بود، تشبيهاتت واقعا عالي هستند،‌انگار شعري را داري در قالب يك داستان كوتاه مي خواني.
من هيچ ايرادي نمي توانم بگيرم ،‌كارهات يكي از يكي بهتر هستند و بايد اعتراف كرد با خواندن داستان هاي كوتاهت ادم غرق در احساس ميشن گرچه متوجه نشدم چرا اين خودكشي كرد ولي وقتي اين داستانو مي خواني و به اخرش ميرسي فقط حس خوب اين داستانه كه باقي مي مانه و كسي از خودش نميپرسه چرا و براي چي! اين يعني يك نوشته قوي بدون فعل هاي تكراري بي ربط . احسنت


   
ehsanihani302, ida7lee2, barsavosh and 2 people reacted
پاسخنقل‌قول
ida7lee2
(@ida7lee2)
Noble Member
عضو شده: 6 سال قبل
ارسال‌: 587
 

درود آتوسایی
خیلی قشنگ بود دخترم ...
داستان پر از حس بود... حس های قشنگ...
« از لای پنجره ی باز اتاق، نسیم خنکی که پرده ی حریر را به حرکت وا داشته بود، گونه هایش را نوازش می داد و حلقه های در هم تنیده ی موهای مشکیش را می رقصاند. تابلویی نقاشی شده بود که نمی شد بر رویش قیمت نهاد و آن لبخندِ جادویی، زیباییش را چند برابر می کرد. موسیقی غمگینی که می نواخت در تضاد با آن لبخند شیرین، از او مونالیزایی دیگر ساخته بود.
چشمهایش را که باز کرد رو به روی دریاچه ایستاده بود. دریاچه ای که سالیان سال، در رویاهایش جستجو می کرد. روانش از دریاچه بود، روحش از قطرات درخشنده ی آب حیات بخش آن. ویولن سل در یک دستش، با دست دیگر دامن بلندِ لباس سپیدش را بالا گرفت و پاهای عریان خود را در آب زلال گذاشت.
»
بهت افتخار می کنم :19:
راستی، خودشو کشت؟ چرا آخه ؟!


   
پاسخنقل‌قول
Anobis
(@anobis)
Famed Member
عضو شده: 4 سال قبل
ارسال‌: 994
 

كاملا خيال انگيز و عالي بود......
منو برد به رويا هاي كودكيم......
واقعا دلنشين و زيبا بود......
اميدوارم بقيه ي دوستان هم از شما ياد بگيرن.....


   
پاسخنقل‌قول
Lady Joker
(@lady-joker)
Noble Member
عضو شده: 6 سال قبل
ارسال‌: 547
شروع کننده موضوع  

خیلی ممنون و سپاس از همه ی عزیزانی که خوندن و نظر گذاشتن

خب این داستان جای توضیح نداره :دی هر چی ازش فهمیدن، همون برداشت خودتونه. اما اگه بخوام یه خلاصه بگم از اون چیزی که واقعن اتفاق افتاد، یک جمله میگم، من معمولا تو نوشته های کوتاهم مرز بین خیال و واقعیت رو بردارم. حالا اینکه مرگ دختر پیش از این اتفاق افتاده یا بعد از اون رویای دریاچه رو خودتون باید به جوابش برسین.

همیشه دوست داشتم جوری بنویسم که خواننده ندونه آیا این خوابه یا بیداری! یا بیداری یک رویاست و خواب یک واقعیت...

این مسئله توی اون یکی داستان کوتاهم هم وجود داره " دختری که دنیایم را عوض کرد. " برای همین دوست دارم خواننده غرق شه بین کلمات، ایشالاه که بهتر بتونم انجامش بدم دفعات بعد

دریاچه ی رویاها و آرزوها، یکی از فضاهای مورد علاقه ی من تو دوران کودکی بود. همین موضوع اصلی خیلی از داستان هامه، دریاچه همیشه خیلی حرفها برای گفتن داره...
باز هم سپاس از همگی :67:


   
پاسخنقل‌قول
mehr
 mehr
(@mehr)
Noble Member
عضو شده: 6 سال قبل
ارسال‌: 839
 

amirezat;11798:
آفرین بر شما . داستان زیبایی بود
موفق باشید

سعی کنید برای پست گذاشتن نظری بیشتر از افرین و موفق باشید بذارید. برای این دو کلمه همون دکمه تشکر کفایت می کنه. پست شما پاک می شود.


   
پاسخنقل‌قول
اشتراک: