Header Background day #22
آگاه‌سازی‌ها
پاک‌کردن همه

معرفی کتاب "زوربای یونانی"

1 ارسال‌
1 کاربران
4 Likes
2,769 نمایش‌
sossoheil82
(@sossoheil82)
Noble Member
عضو شده: 6 سال قبل
ارسال‌: 369
شروع کننده موضوع  
تالارگفتمان 1تالارگفتمان 2

نام کتاب زوربای یونانی
نویسنده نیکوس کازانتزاکیس
تعداد صفحه 440

زوربای یونانی (به یونانی: Βίος και Πολιτεία του Αλέξη Ζορμπά) نام کتابی است نوشتهٔ نیکوس کازانتزاکیس نویسندهٔ یونانی، که اولین بار در سال ۱۹۴۶ منتشر شد. این کتاب در ایران توسط محمد قاضی به فارسی برگردانده شده‌است. این رمان با همین عنوان توسط تیمور صفری (۱۳۴۷) و محمود مصاحب (۱۳۷۷) نیز دوباره به فارسی ترجمه شده‌است.


دربارهٔ کتاب
راوی، یک روشنفکر جوان یونانی است که می‌خواهد برای مدتی کتابهایش را کنار بگذارد. او برای راه‌اندازی مجدد یک معدن زغال سنگ به جزیره کرت سفر می‌کند. درست قبل از مسافرت با مرد ۶۵ ساله راز آمیزی آشنا می‌شود به نام آلکسیس زوربا. این مرد او را قانع می‌کند که او را به عنوان سرکارگر معدن استخدام کند. آنها وقتی که به جزیره کرت می‌رسند در مسافرخانه یک فاحشه فرانسوی به نام مادام هورتنس سکونت می‌کنند. بعد از آن شروع به کار روی معدن می‌کنند. با این حال راوی نمی‌تواند بر وسوسه‌اش برای کار بر روی دستنوشته‌های ناتمامش دربارهٔ زندگی و اندیشه بودا خودداری کند. در طول ماه‌های بعد زوربا تأثیر بسیار عمیقی بر مرد می‌گذارد و راوی در پایان به درک تازه ای از زندگی و لذت‌های آن می‌رسد

از کتاب زوربای یونانی تاکنون یک اقتباس سینمایی موفق در سال ۱۹۶۴ با نام زوربای یونانی و یک نمایش موزیکال با نام زوربا در سال ۱۹۴۸ ساخته شده‌است.

منبع ویکی پدیا

بخشی از کتاب

زوربا آهی کشید و گفت: ملک بیچاره من می دانم او چه رنجی برده است. او دلش برای زن ها می سوخت و می دانست که آنها از تنهایی رنج می برند. در نتیجه خود را برای آنها فدا می کرد. هر وقت خبر دار می شد که در جایی پرت و دور افتاده دختر ترشیده ای زندگی میکند که آرزوی ازدواج دارد و در تمام عمرش تاسف می خورد یا اگر زن جوانی را می دید که زیبا نبود و حتی مثل هیولا زشت بود و از تنهایی می ترسید و خواب به چشمش نمی آمد، زئوس حاضر بود فداکاری کند صلیبی به خود می کشید و میرفت تا با او ازدواج کند. زئوس بیچاره خسته می شد اما باز اگر در همان موقع ناله سوزناک زنی درد کشیده را می شنید فورا تحت تاثیر قرار می گرفت.
اینطوری بود که بعد از مدت ها فلج شد و بالاخره هم جان داد.
نوع تفکر و قوه خیالپردازی زوربا باعث تحسین من می شد. درعین حال نزدیک بود از شدت خنده بمیرم.

او که خنده مرا دید گفت: ارباب می توانی بخندی! آیا می دانی دوست داشتم چه شغلی داشته باشم؟ یک بنگاه ازدواج تاسیس می کنم. بله بنگاه ازدواج. تمام زنانی را که نتوانسته اند ازدواج کنند، پیر دختر ها، زن های زشت، زن های پاکج، کور و لوچ، زن های قوزی و شل همه را جمع می کردم و عکس جوانان زیبا و خوش هیکل را روی دیوار ها
می چسباندم و می گفتم درست نگاه کنید و مرد دلخواه خود را انتخاب کنید. بعد مردی را که مشابه شوهر دلخواه خانم باشد پیدا می کردم، پولی به او می دادم و می گفتم برو به آدرسی که میگویم و با آن زن ازدواج کن حتی اگر از او متنفر بودی و حالت را بهم می زد من پولش را به تو می دهم. حتی اگر زنی مثل بوبولینا باشد و هیچ مردی به هیچ قیمتی حاضر نشود با او ازدواج کند. خب.... مهم نیست خودم که مدیر بنگاه ازدواج هستم، این وظیفه را انجام می دهم. البته خیلی زود همسایه های **** و خاله زنک می گویند نگاه کن چه آدم هرزه و بدبختی است مگر چشم ندارد قیافه زشت او را ببیند یا دماغ ندارد که بوی تعفن او را بفمد. من به آن ها می گویم: شما بوزینه ها چشم و دماغ ندارید من هم چشم دارم و هم دماغ. ولی دلم مثل شما از سنگ نیست. من هم چشم دارم و هم دماغ ولی دل هم دارم ودلم برایش می سوزد. شما هم اگر دل داشته باشید، حتی اگر هزار چشم و دماغ هم داشتید، به او محبت خواهید کرد. در موقع لزوم چیزی که اهمیت دارد، دل است نه چشم و دماغ. وقتی پیر و ناتوان شوم و از پا بیفتم و بمیرم در آن دنیا سراغ قدیس پطرس دربان بهشت رفته و خواهم گفت: در را باز کن و او نیز خواهد گفت: بیا تو، زوربای بیچاره، بیا تو. زوربای فداکار بیا تو و پیش دوستت زئوس برو. برو استراحت کن. رحمت من بر تو باد.



   
ahmadi.fereshteh222, reza379, Narunima and 1 people reacted
نقل‌قول
اشتراک: