سلام دوستان
این داستانکی که نوشتم رو راستش برای انشا نوشته بودم و ممکنه اشکالات زیادی داشته باشه به همین خاطر الآن در حال نوشتن یک داستان دیگه هستم که اسم داستان هم همین اسم هست و داستان رو به طور کلی تغییرش دادم و وقتی بیشتر نوشتم اون رو هم در سایت قرارش میدم شاید ژانرشو حتی فانتزی هم بکنم.
ممنون میشم از دوستان که این داستان رو نقد و اشکالاتم رو بهم گوشزد کنند.
- «سلام رفیق! کجایی چندوقته؟ بیا بریم بیرون یه هوایی عوض کنیم».
ظاهراً داشت به حرفهای پسرک رو به رویش گوش میداد اما اتفاقات چند روز پیش مانند فیلم از جلوی چشمانش میگذشتند و باعث میشدند چشمانش را روی حرفهای پسرک ببندد، چیزی داشت او را از درون آزار میداد، دیگر از خجالت نمیتوانست سرش را مقابل پدر و مادرش بالا گیرد، روزی که با دوستش آرمان بیرون رفته بودند، آرمان سیگاری به او نشان داد و گفت:
- «بیا بریم یه پک به این بزن ببین چه مزهای داره».
جا خورد انتظار نداشت دوستش که همه در دبیرستان اورا بچه مثبت صدا میزدند سیگار بکشد، کسی که روزی مخالف تمام اینها بود و همیشه برای دوری از آسیبهایی که ممکن بود در اجتماع به آنها وارد شود برایشان سخنرانی میکرد حالا داشت به او یک سیگار تعارف میکرد! نمی دانست چه عکسالعملی نشان دهد همانطور هاج و واج به دوستش آرمان نگاه میکرد که آرمان تاب نیاورد و دستش را مقابل چشمانش تکان داد و گفت:
- «حواست کجاست بگیرش دیگه خیلی حال آدمو جا میاره».
در جواب اخمی کرد و گفت:
- «کجا حال آدمو جا میاره، چرا چرت میگی؟ تو که خودت مخالف این چیزا بودی یعنی چی این حرفا؟»
- «چیه نکنه میترسی؟ نترس من کشیدم چیزی نشد اتفاقاً خیلیم خوبه. فقط یبار امتحانش کن ببین چطوره اگه بدرد نخورد باشه دیگه نکش، اونش با من».
کمی فکر کرد، کنجکاو شده بود ببیند چه حسی دارد که آرمان اینگونه تعریفش را میکند و صدالبته که نمیخواست او فکر کند که از سیگار کشیدن میترسد.
گوشهای رفتند غافل از اینکه پدر و مادرش در مغازهای نزدیک آنها ایستاده و تماشایشان میکردند، آرمان سیگار را روشن کرد و به او داد، نگاهی مردد به آرمان انداخت که آرمان هم پوزخندی زد دستش را بلند کرد سیگار را بگیرد که او فوراً سیگار را در دهانش گذاشت و دم عمیقی کشید که باعث شد به سرفه بیفتد و از چشمانش اشک جاری شود، آرمان بلند خندید و گفت:
- «اولش اینجوریه بعداً عادت میکنی».
ولی او بیحرکت و شوکه مانده بود و به حرف آرمان توجهی نمیکرد، او پدر و مادرش را میدید که با عصبانیت به سمت آنها میآیند، ناگهان از کار خود پشیمان و شرمنده شد که چه شد که یک دفعه تحریک شد تا آن سیگار لعنتی را آن هم جلوی پدر و مادرش کشد!
پدر و مادرش دست به سینه ایستاده و به آنها نگاه میکردند و او هر لحظه بیشتر از قبل سرخ میشد. پدرش جلو آمد سیگار را گرفت و انداخت و پایش را روی آن گذاشت. همانجا پدر و مادرش اتمام حجت کردند، که او و آرمان دیگر نباید هیچوقت باهم هیچگونه ارتباطی داشته باشند، در حالی که به خانه برمیگشتند او به خانوادهاش که سکوت کرده و هیچ چیز نمیگفتند نگاهی انداخت و با خودش گفت کاش حداقل چیزی میگفتند تا او بیش از این پیش خودش شرمنده نشود.
- «حامد! حامد! حواست کجاست؟!»
ناگهان به خود آمد و به پسرک که نامش پیام بود نگاهی انداخت و گفت:
- «ها! آره آره! بریم».
در طول راه پیام چیزهایی را درمورد آرمان گفت که او باورش نمیشد، پیام میگفت که پدر و مادر آرمان چندوقت بوده است که باهم مشاجرهء اساسی داشتند و میخواهند از هم طلاق بگیرند. او هر روز در مدرسه آرمان را میدید که گوشهای نشسته و به نقطهای خیره میشود، درسش روز به روز بدتر از قبل میشد. با آنکه او و آرمان دوستان صمیمی بودند ولی آرمان چیزی دراین مورد به او نگفنته بود و این که او باید این حرف را از کس دیگری جز آرمان میشنید باعث آزردگی خاطر او شده بود البته میدانست اینها به خاطر قولی است که آرمان آن روز به پدر و مادرش داده بود که با او هیچ گونه ارتباطی نداشته باشد ولی با این حال حالش واقعا گرفته شده بود و همینطور برای آرمان بسیار ناراحت بود.
بعد از آن که پدر و مادر آرمان از یکدیگر جدا شدند حال آرمان روز به روز بدتر میشد، از یک دانشآموز ممتاز به گوشهگیر ترین و منزوی ترین دانشآموز مدرسه تبدیل شده بود و نمراتش تعریف چندانی نداشت. چهرهای که روزی مانند هر نوجوان دیگری شاداب و پر از نشاط به نظر میآمد حال مانند ارواح شده بود زیر چشمانش گودافتاده همیشه رنگپریده و آشفتهحال به نظر میآمد. حامد و دوستان دیگرش برای بهبود حال آرمان تلاش بسیاری کردند اما نتیجهای در بر نداشت پس دیگر بیش از این پی آرمان بدخلق این روزهارا نگرفتند و فقط حامد بود که حداقل بیشتر از بقیه کنار آرمان ماند.
دوسال بعد، دانشگاه
او و همکلاسیهایش دیگر از هم جداشده و هرکدام به یک دانشگاه رفتند و فقط او، آرمان و یکی از دوستانش مهدی دریک دانشگاه مشغول تحصیل بودند، با اینکه دو سال از جدایی پدر و مادر آرمان میگذشت، آرمان همان آرمان کسل و افسرده بود ک به خاطر بیتوجهی پدر و مادرش به او در سنین نوجوانی و به دنبالش مصرف سیگار و مواد مخدر و همین طور تاثیرپذیری منفی از عادات بدی که در فضای مجازی تبلیغ میشد مانند فساد اخلاقی و... به این راه کشیده شده بود، حامد و مهدی تمام تلاششان را برای بهبود وضعیت آرمان کردند اما آرمان توجهی به آنها نشان نمیداد و کار خود را در پیش میگرفت. هنوز چیزی نگذشته بود که خبری از آرمان به حامد و مهدی رسید و آنان را بسیار شوکه کرد...
بغض گلوی حامد را میفشرد هنوز هم باورش نمیشد که همچین اتفاقی برای دوست قدیمیش افتاده باشد آرزو میکرده همه ی این ها خواب و رویا باشد و وقتی بیدار میشود دوباره به سالهای نوجوانی بازگردد روز هایی که هنوز آرمان بود با همان چهرهء همیشه خوشحال با همان اخلاق و رفتار مخصوص به خود که باعث میشد همه اورا بچه مثبت کلاس بخوانند ولی تمام اینها آرزوهایی محال بود دوستش دیگر از دست رفته بود و قرار بود به جای او سنگ قبرش را ببیند. به قبر روبرویش نگاه میکرد اشک در چشمانش جمع شده بود، نمیدانست با این بغض لعنتی چکار کند بلند میگفت:
- «چیکار کردی با خودت آرمـــــان؟ آخه چـــــــرا؟!»
و گریه کرد، گریه کرد برای دوست عزیزش که ناکام از دنیا رفت با دلی پر از حسرت. روزی را به یاد آورد که یکی از همکلاسیهای آرمان آمده بود و با ناراحتی به آنها میگفت آرمان به خاطر مصرف مواد مخدر صنعتی و قرص شب امتحان تقلبی از دنیا رفته است این خبر مانند آواری برسرش خراب شده بود طوری که آن روز به هیچ غذایی لب نزد و ناباورانه برای دوست قدیمیاش که آنروزها بسیار از هم دور شده بودند عزاداری میکرد.
سالها بعد حامد به همراه مهدی و پیام کمپ ترک اعتیاد تشکیل دادند، با اینکه میدانستند مشکل زیادی را حل نمیکند اما با این حال همین که زندگی چند نفر به خاطر این مواد لعنتی به تاراج نرود آنها را خوشحال میکرد، هنوز هم یادآوری مرگ دوست عزیزشان آنها را میآزرد و همین بود که باعث شد آنها دست به این کار بزنند.
اینها تنها مثالی از آسیبهای اجتماعی بودند که به صورت داستانی کوتاه درآورده شده، اما چه بسیارند کسانی که با یک انتخاب با یک اتفاق و با یک حال خراب دنیایشان و زندگی اطرافیانشان را تحت تاثیر قرار میدهند و زندگیشان به نابودی میکشد.
«پایان»
لینک دانلود نسخه PDF
منو یاد داستان خسرو انداختی تو کتاب دوم دبیرستانمون بود یادش بخیر خیلی بابتش ناراحت شدم . داستانتون بعنوان انشاء عالی بود .موفق باشین
منو یاد داستان خسرو انداختی تو کتاب دوم دبیرستانمون بود یادش بخیر خیلی بابتش ناراحت شدم . داستانتون بعنوان انشاء عالی بود .موفق باشین
سلام ممنون از اینکه نظر دادین عه آره تازه یادم اومد ماام یه خسرو داشتیم پارسال خیلی آخرش بد بود
ولی این کجا و آن کجا:دی
بازم ممنون که نظر دادین
همچنین شما
سلام سلام منم اومدم:0156:
خب چون گفتی انشاست و قراره داستان هم بشه به هر دو صورت نظر میدم
انشا
برای یه انشا واقعا عالی بود و من اگه معلم بودم ( که امیدوارم خدا اون روز رو نیاره:0144:) نمره کاملی بهت میدادم
داستان
به عنوان یه داستان کوتاه که بهش نگاه کنی پیام داستان خوب بود چارچوب نوشتن داستان هم رعایت شده بود ولی خب داستان مسیر نداشت انگار فقط یه روایت صرف نوشتی. خیلی پرش زمانی داشتی، شخصیت هات رنگ و بو نداشتن نمیشد باهاشون همراه شد یا درکشون کرد. حس غم یا رفاقت حامد خیلی مصنوعی بود انگار فقط نوشته بودی که از روی دوشت برداشته بشه . و خب کلیشه هم زیاد داشت.
خیلی خیلی منتظرم تا داستان شده ی این متن رو بخونم..17.
سلام سلام منم اومدم:0156:خب چون گفتی انشاست و قراره داستان هم بشه به هر دو صورت نظر میدم
انشا
برای یه انشا واقعا عالی بود و من اگه معلم بودم ( که امیدوارم خدا اون روز رو نیاره:0144:) نمره کاملی بهت میدادمداستان
به عنوان یه داستان کوتاه که بهش نگاه کنی پیام داستان خوب بود چارچوب نوشتن داستان هم رعایت شده بود ولی خب داستان مسیر نداشت انگار فقط یه روایت صرف نوشتی. خیلی پرش زمانی داشتی، شخصیت هات رنگ و بو نداشتن نمیشد باهاشون همراه شد یا درکشون کرد. حس غم یا رفاقت حامد خیلی مصنوعی بود انگار فقط نوشته بودی که از روی دوشت برداشته بشه . و خب کلیشه هم زیاد داشت.
خیلی خیلی منتظرم تا داستان شده ی این متن رو بخونم..17.
سلااام ممنون از اینکه نظر دادی
هوم آره خودمم قبول دارم احساساتشونو اونقدر خوب توصیف نکردم که بشه باهاشون همراهشد ولی خب واقعا نمی تونستم توی سه صفحه چنین کاری بکنم اگه می تونستم که برای نوشتن داستان بلندم درنگ نمیکردم
میشه یه مثالایی هم برای دلیل کلیشه ای بودنداستانم بزنی تا اصلاحشون کنم؟ ممنون میشم
موفق باشی:53:
سلااام ممنون از اینکه نظر دادی
هوم آره خودمم قبول دارم احساساتشونو اونقدر خوب توصیف نکردم که بشه باهاشون همراهشد ولی خب واقعا نمی تونستم توی سه صفحه چنین کاری بکنم اگه می تونستم که برای نوشتن داستان بلندم درنگ نمیکردم
میشه یه مثالایی هم برای دلیل کلیشه ای بودنداستانم بزنی تا اصلاحشون کنم؟ ممنون میشم
موفق باشی:53:
کلیشه یعنی حدس خواننده مثلا اونجایی که گفتی پدر و مادرش طلاق گرفتن خب اینکه معتاد بشه کلیشه بود یا اینکه تو دانشگاه تحت تاثیر قرار گرفته هم کلیشه محسوب می شد. در واقع تو اکثر داستان هایی که می خونیم فردی که پدر و مادرش طلاق گرفتن سریعا به سمت خلاف و اعتیاد و اینا میره
کلیشه یعنی حدس خواننده مثلا اونجایی که گفتی پدر و مادرش طلاق گرفتن خب اینکه معتاد بشه کلیشه بود یا اینکه تو دانشگاه تحت تاثیر قرار گرفته هم کلیشه محسوب می شد. در واقع تو اکثر داستان هایی که می خونیم فردی که پدر و مادرش طلاق گرفتن سریعا به سمت خلاف و اعتیاد و اینا میره
درسته داستانشون کلیشست، منتهی من فکر میکنم با توجه به مفهومی که پشت داستانشون هست، یا بهتر بگم: «با توجه به اون پندی که میخوان منتقل کنن»، اصلا راهی به غیر از کلیشه وجود نداره. البته این رو برای یک داستان پندآموزانهی صرف میگم. وگرنه فکر کنم از فرمهای متفاوتی بشه این مفهوم یکسانِ «سیگار نکشید، بده!» رو منتقل کرد؟
حالا اگر این فرمهای جدید قابل حدس نبودن، اونموقع با یه فرم خلاق و غیرکلیشهای طرفیم. خلاصه مفهوم به خودی خود کلیشهست، اما این فرمه که امکانش هست از کلیشهبودن در بیاد. همون که میگیم ایدههای خیلی از نویسندهها تشابهاتی با همدیگه دارن اما این نوع روایت و پرداخت داستانه که یک اثر رو «بزرگ» میکنه. درسته؟
و البته یه سؤال، در چنین شرایطی آیا «کل اثر» کلیشهست؟ یا فقط یک مفهوم کلیشهای داره با یه فرم جذاب و خلاق؟
از اصلیت خود داستان دور شدم، درباره اینکه آیا فرم داستان «غرقه در غبار بلاها» کلیشه هست یا نه - که طبق نظر خودتون و سایر دوستان، گویا کلیشهست - حرف نزدم؛ منتهی اینا هم یه سری بحث و سؤاله که فکر کنم به نویسنده کمک کنه.
درسته داستانشون کلیشست، منتهی من فکر میکنم با توجه به مفهومی که پشت داستانشون هست، یا بهتر بگم: «با توجه به اون پندی که میخوان منتقل کنن»، اصلا راهی به غیر از کلیشه وجود نداره. البته این رو برای یک داستان پندآموزانهی صرف میگم. وگرنه فکر کنم از فرمهای متفاوتی بشه این مفهوم یکسانِ «سیگار نکشید، بده!» رو منتقل کرد؟
حالا اگر این فرمهای جدید قابل حدس نبودن، اونموقع با یه فرم خلاق و غیرکلیشهای طرفیم. خلاصه مفهوم به خودی خود کلیشهست، اما این فرمه که امکانش هست از کلیشهبودن در بیاد. همون که میگیم ایدههای خیلی از نویسندهها تشابهاتی با همدیگه دارن اما این نوع روایت و پرداخت داستانه که یک اثر رو «بزرگ» میکنه. درسته؟
و البته یه سؤال، در چنین شرایطی آیا «کل اثر» کلیشهست؟ یا فقط یک مفهوم کلیشهای داره با یه فرم جذاب و خلاق؟
از اصلیت خود داستان دور شدم، درباره اینکه آیا فرم داستان «غرقه در غبار بلاها» کلیشه هست یا نه - که طبق نظر خودتون و سایر دوستان، گویا کلیشهست - حرف نزدم؛ منتهی اینا هم یه سری بحث و سؤاله که فکر کنم به نویسنده کمک کنه.
با حرفت موافقم منم حرف اینه که مباحث کلیشه هست ولی باید به صورتی گفته بشه که از حالت کلیشه خارج بشه به طور مثال الان توی اکثر داستان های فانتزی جادو وجود داره. حالت کلیشه ایش اینه که یکسری ورد هستن گفته میشه و یه جادو انجام میشه( بگذریم از اینکه خود جادو کلیشه است) ولی خوب حالت غیر کلیشه ای هم داریم مثلا پرسی جکسون جادو رو به صورت یه قدرت طبیعی که فقط کافیه اراده کنی در آورده و یا .....
کلیشه یعنی حدس خواننده مثلا اونجایی که گفتی پدر و مادرش طلاق گرفتن خب اینکه معتاد بشه کلیشه بود یا اینکه تو دانشگاه تحت تاثیر قرار گرفته هم کلیشه محسوب می شد. در واقع تو اکثر داستان هایی که می خونیم فردی که پدر و مادرش طلاق گرفتن سریعا به سمت خلاف و اعتیاد و اینا میره
سلام هومم خب فک کنم باید دینجوری بگم که این موضوعش به نظرم کلیشه نیست در واقع این نوع نوشتن من بوده که باعث شده داستان کلیشه ای بشه
وگرنه خب آرمان یه نوجوونه که به خاطر دعواهایی که پدر مادرش تا اون موقع باهم داشتن به خاطر طلاثشون به خاطر اینکه بهش هیچ توجهی نداشتن افسرده شده و به اعتیاد رو آورده این موضوع در واقع کلیشه نیست بنظرم
فکر میکنم اگه من خودم بیشتر از اینا اتفاقاتی قبل از این افتاده بودو توصیف میکردم داستان از این حالت خارج میشد
ولی خب اگه بیشتر مینوشتم دبیر دوستم اونو می نداختش بیرون از کلاس:21:
و اینکه توی سه صفحه نمی تونستم همه ی اینا رو توضیح بدمو اونم بدون پرش زمانی
ممنون که اشکالاتشو گفتی هر وقت وقت داشتم از اول درستش میکنم
- - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -
درسته داستانشون کلیشست، منتهی من فکر میکنم با توجه به مفهومی که پشت داستانشون هست، یا بهتر بگم: «با توجه به اون پندی که میخوان منتقل کنن»، اصلا راهی به غیر از کلیشه وجود نداره. البته این رو برای یک داستان پندآموزانهی صرف میگم. وگرنه فکر کنم از فرمهای متفاوتی بشه این مفهوم یکسانِ «سیگار نکشید، بده!» رو منتقل کرد؟
حالا اگر این فرمهای جدید قابل حدس نبودن، اونموقع با یه فرم خلاق و غیرکلیشهای طرفیم. خلاصه مفهوم به خودی خود کلیشهست، اما این فرمه که امکانش هست از کلیشهبودن در بیاد. همون که میگیم ایدههای خیلی از نویسندهها تشابهاتی با همدیگه دارن اما این نوع روایت و پرداخت داستانه که یک اثر رو «بزرگ» میکنه. درسته؟
و البته یه سؤال، در چنین شرایطی آیا «کل اثر» کلیشهست؟ یا فقط یک مفهوم کلیشهای داره با یه فرم جذاب و خلاق؟
از اصلیت خود داستان دور شدم، درباره اینکه آیا فرم داستان «غرقه در غبار بلاها» کلیشه هست یا نه - که طبق نظر خودتون و سایر دوستان، گویا کلیشهست - حرف نزدم؛ منتهی اینا هم یه سری بحث و سؤاله که فکر کنم به نویسنده کمک کنه.
سلام ممنون از اینکه نظر دادین همون طور که به نفیس گفتم شاید داستان کمی تکراری باشه
ولی کلیشه نیست
این به خاطر نوع نوشتن من توضیحات محدود و وقت کم و تعداد محدودصفحات بوده که خب حتما یروز داستانو تغییر میدمو به جای این یکی میذارم
ممنون از راهنماییتون موفق باشین:1:
- - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -
و درمورد کلیشه
کلیشه متنیه که در اون یه ویژگیو یه اتفاقو یه خصلت درمورد یه شخصیت یا خود شخصیتو خییلی بزرگ ترش کنیم یجورایی شبیه مبالغه اس و نه خیلی
ولی توی داستان من این مشکل برای یه نوجوون واقعا بزرگه شما خب می تونید همچین چیزیو برای یه پسر نوجوون که از قضا از همه طرف بی توجهی دیده و اتفاقا ازون کم تحملاست و بچه مثبته تصور کنید به نظرتون چه اتفاقی براش میفته؟ واضحه اون کاملا از همه چیز ناامید میشه و ممکنه خودشو حالا به هر طرفندی نابود کنه این پسر هم فکر کرده سیگارو مواد مخدرو اینا باعث میشه این چیزارو راحت تر بپذیره و یا حتی فراموش کنه پس بهشون رو آورده در حالیکه از اثراتش خبر داره ولی اونقدری حالش بد هست که دیگه هیچی براش مهم نباشه پس اینکارو میکنه و دیگه نمی تونه ترکش کنه چون دیگه به اون ماده معتاد شده
ولی خب من اینارو توی داستان خوب توضیحشون ندادم و توی داستان درمورد دعوای های متعدد پدرمادر با اینکه یه اشاره ای کردم ولی خب باید یه صحنه ای ازش رو توصیف میکردم و توی داستان میاورد باید برای دلیل افسردگی آرمان بیشتر پیش زمینه درست میکردم اما خب دلایلشو براتون گفتم که نشد این کارو بکنم
ولی حتما به موقعش این کارو میکنم از همتون ممنونم که این اشکالو بهم گوشزد کردین
سلام و خسته نباشید به نویسنده گرامی
چون من خودم نقد صریح رو ترجیح میدم پس رک میگم امیدوارم ناراحت نشی
کلیشه به تمام معنا بود و منو یاد تبلیغات فرهنگی و یا پیامای اخلاقی مجله های مجانی که موسسه ها میدن انداخت
ولله من هیچوقت ندیدم که یه نفر بیاد و بگه سیگار ترس نداره بیا بکش این رو من نمیدونم همه بر چه اساسی میگن و یا اینکه گفتی با خودت چیکار کردی دقیقا جمله تمام فیلم های ایرانی درجه دو هست. و جاهایی داستان اصلا داستان نبود و راوی فقط داشت پیام اخلاقی میداد
چرا کلا تا حرف سیگار میشه همه میخوان بگن بده؟ نه اینکه بگم خوبه ها ولی چرا اینقد صریح نفی کنیم که پیام ما به گوش هیچکس وارد نشه.اقا سیگار برا سیگاری ها حال میده دیگه این واضحه بجای اینکه بیایم اینجوری بگیم که قطعا مفید واقع نمیشه و به معتادی و اخرش تباهی بکشونیمش از این بگیم که کلا معتاد شدن به هرچیزی بده. بده که برده یه چیزی بشیم حتی کتاب خوندن که افراطش بده. بده که یه چیزی رو از نظر روانی برا خودمون به مرحله ای برسونیم که فقط با اون اروم شیم این نشون میده ما برده اون کار شدیم. از راه هایی بگیم که به دل بشینه اگه یه چیزی بده ولی میبینین که کسابی مصرف میکنن و یا انجام میدن خوبیایی هم بدونین داره. از خوبیاش بگو تا بدیاشم که میگی قابل قبول بلشه و کسی که میخونه احساس نکنه نویسنده با اغماض و یه طرفه اینو نوشته
امیدوارم ناراحت نشی.موفق باشی و لطفا ادامه بده تا بهتر و بهتر بشی
سلام و خسته نباشید به نویسنده گرامی
چون من خودم نقد صریح رو ترجیح میدم پس رک میگم امیدوارم ناراحت نشی
کلیشه به تمام معنا بود و منو یاد تبلیغات فرهنگی و یا پیامای اخلاقی مجله های مجانی که موسسه ها میدن انداخت
ولله من هیچوقت ندیدم که یه نفر بیاد و بگه سیگار ترس نداره بیا بکش این رو من نمیدونم همه بر چه اساسی میگن و یا اینکه گفتی با خودت چیکار کردی دقیقا جمله تمام فیلم های ایرانی درجه دو هست. و جاهایی داستان اصلا داستان نبود و راوی فقط داشت پیام اخلاقی میداد
چرا کلا تا حرف سیگار میشه همه میخوان بگن بده؟ نه اینکه بگم خوبه ها ولی چرا اینقد صریح نفی کنیم که پیام ما به گوش هیچکس وارد نشه.اقا سیگار برا سیگاری ها حال میده دیگه این واضحه بجای اینکه بیایم اینجوری بگیم که قطعا مفید واقع نمیشه و به معتادی و اخرش تباهی بکشونیمش از این بگیم که کلا معتاد شدن به هرچیزی بده. بده که برده یه چیزی بشیم حتی کتاب خوندن که افراطش بده. بده که یه چیزی رو از نظر روانی برا خودمون به مرحله ای برسونیم که فقط با اون اروم شیم این نشون میده ما برده اون کار شدیم. از راه هایی بگیم که به دل بشینه اگه یه چیزی بده ولی میبینین که کسابی مصرف میکنن و یا انجام میدن خوبیایی هم بدونین داره. از خوبیاش بگو تا بدیاشم که میگی قابل قبول بلشه و کسی که میخونه احساس نکنه نویسنده با اغماض و یه طرفه اینو نوشته
امیدوارم ناراحت نشی.موفق باشی و لطفا ادامه بده تا بهتر و بهتر بشی- - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -
سلام و خسته نباشید به نویسنده گرامی
چون من خودم نقد صریح رو ترجیح میدم پس رک میگم امیدوارم ناراحت نشی
کلیشه به تمام معنا بود و منو یاد تبلیغات فرهنگی و یا پیامای اخلاقی مجله های مجانی که موسسه ها میدن انداخت
ولله من هیچوقت ندیدم که یه نفر بیاد و بگه سیگار ترس نداره بیا بکش این رو من نمیدونم همه بر چه اساسی میگن و یا اینکه گفتی با خودت چیکار کردی دقیقا جمله تمام فیلم های ایرانی درجه دو هست. و جاهایی داستان اصلا داستان نبود و راوی فقط داشت پیام اخلاقی میداد
چرا کلا تا حرف سیگار میشه همه میخوان بگن بده؟ نه اینکه بگم خوبه ها ولی چرا اینقد صریح نفی کنیم که پیام ما به گوش هیچکس وارد نشه.اقا سیگار برا سیگاری ها حال میده دیگه این واضحه بجای اینکه بیایم اینجوری بگیم که قطعا مفید واقع نمیشه و به معتادی و اخرش تباهی بکشونیمش از این بگیم که کلا معتاد شدن به هرچیزی بده. بده که برده یه چیزی بشیم حتی کتاب خوندن که افراطش بده. بده که یه چیزی رو از نظر روانی برا خودمون به مرحله ای برسونیم که فقط با اون اروم شیم این نشون میده ما برده اون کار شدیم. از راه هایی بگیم که به دل بشینه اگه یه چیزی بده ولی میبینین که کسابی مصرف میکنن و یا انجام میدن خوبیایی هم بدونین داره. از خوبیاش بگو تا بدیاشم که میگی قابل قبول بلشه و کسی که میخونه احساس نکنه نویسنده با اغماض و یه طرفه اینو نوشته
امیدوارم ناراحت نشی.موفق باشی و لطفا ادامه بده تا بهتر و بهتر بشی
سلام ممنون از اینکهنظر دادین
تموم چیزایی که میگینو قبول دارم ولی انشایی که باید می نوشتم درمورد آسیب های اجتماعی بود و اینی که نوشتمو راستش تبلیغ و فیلمیو که دقیقا اینجوری باشه رو جایی ندیدم ولی موارد مشابهو چرا
خب راستش من این داستانو از دید خودم ننوشتم موضوعش این بود و من باید شخصیتایی رو میذاشتم توی این داستان که همچین طرز فکری دارن و یا مثلا پدرمادرشون
این انشایی که نوشتم منظورم این نبوده که هر کی سیگار میکشه اینجوری میشه
انشای من درمورد نوجوونیه کخ افسرده اس و کسی نیست که بهش توجه نشون بده یا کمکش کنه و دوستاش توی دانشگاه می خوان کمکش کنن که دیگه دیر شده و این پسر به مواد مخدر معتاد شده در حالی که به جای اینکار می تونست پیش یه مشاور بره که اینکارو نکرد و وقتی یه غده در حساس ترین دوران زندگی در فکر و ذهن یه آدم رشد کنه و تلاشی برای درمانش نکنه به نظرتون ممکن نیست این اتفاق براش بیفته؟
راستشو بخواین من اصلا از روی هیچ داستانی تقلید نکردم یا از روی پیام های تبلیغاتی و اینا من از اون آدماییم که بیش تر از دو سه قسمت فیلم های ایرانی رو نگاه نمیکنم و کلا زیاد از تبلیغات و فیلما و سریالای تلویزیونی خبر ندارم و مطمئنم این انشایی که نوشتمو هیچ جایی ندیدم و نخوندم و ممنون میشم اگه فیلما و تبلیغاتی که در این مورد دیدینو نام ببرین
در واقع داستانی توی ذهنم بود که اگه اونو می نوشتم خیلی طولانی میشد نمیشد توی انشا نوشتش
و اینکه درست میگیم من منظور خودمو خوب نرسوندم ولی همونطور که به بقیه گفتم به زودی تغییرش میدم تا دیگه این اشکالات رو نداشته باشه
ممنون ازتون موفق باشین
خیلی خوب بود . منم فکرم اینه که ویرایش بشه پخته تر و بهتره.. موفق باشی
خیلی خوب بود . منم فکرم اینه که ویرایش بشه پخته تر و بهتره.. موفق باشی
سلام ممنون از اینکه نظر دادین
آره تو فکرشم یه چیزایی اضافه کنمو یه چیزایی ازش کم کنم
موفق باشین