پستهای انجمن که پسندیده شدهاند
|
پاسخ: پیشتازان | دور سوم |«ماموریت»
تاریخ:روز و چهارم ماموریت مکان:آبشار نیاگارا راوی:زهرا ماموریت :حوضچه ی زندگی سرگروه :سپهر اعضا:زهرا شاعر نریمان هادی سپهر مبارزه سختی بود همه خسته شده بودیم بعد اون مبارزه گوشه از هزار تو انتخاب کردی... |
در انجمن داستان گروهی |
10 سال پیش |
|
پیشتازان | دور سوم |«ماموریت»
آنچه گذشت . . . در قسمت قبل خواندیم که مجید، خادم اهریمن، از شکاف موجودی ابتدایی و اهریمنی بیرون کشید ( با قربانی شکافو کمی باز کرد تا این سایز از اهریمنای ابتدایی عبور کنن) و بعد از آلوده کرد دهکده و... |
در انجمن داستان گروهی |
10 سال پیش |
|
پاسخ: پیشتازان | دور دوم |«شیوع»
راوی زهرا روز غروب چهاردهم افراد حظور یافته لیلا ، شاعر ، حانیه و من برای دومین بار، به قصر برگشتم. شکاف، چیز عجیبی در موردش وجود داشت. با وجود زلزله های پیاپی، هیچ تغییری نکرده بود. اولین زلزله... |
در انجمن داستان گروهی |
10 سال پیش |
|
پاسخ: زندگی پیشتاز | دور نخست | «قصر»
زمان : حال ، مرور خاطرات روای : wizard girl افراد حضور یافته : بیشمار ادم اه، تا کی باید اینجا باشم ، تو این سرما و برف . یکی نیست بیاد بگه آخه من لباس گرمم کجا بود که منو ورداشتن آوردن اینجا((119)... |
در انجمن داستان گروهی |
11 سال پیش |
|
پاسخ: زندگی پیشتاز | دور نخست | «قصر»
- اه لعنتی …اصلا خوابم نمیبره . به ارامی از تخت بلند شدم . کشو قوسی به اندامم دادم که صدای ترق و تروقش انقدر محیب بود که جنی را احظار کند . - کاری داشتید ؟ لبخندی زدم . برای احظار وشکن و یا دست زدن ... |
در انجمن داستان گروهی |
11 سال پیش |
|
پاسخ: زندگی پیشتاز | دور نخست | «قصر»
شمش پرده ی نازک اشک، دیدگانم را تار کرده بود. مردم به سرعت از کنار من می گذشتند و اندکی با تعجب به چشمانِ سرخِ از اشکم می نگریستند.... اما بعد هم آن ها می رفتند. نگاهی به پشت سر انداختم. هنوز هم داشت ... |
در انجمن داستان گروهی |
11 سال پیش |
|
پاسخ: زندگی پیشتاز | دور نخست | «قصر»
تاریخ : یک سال پیش از زمان حال مکان : برلین.خانه (پ.ن : خانواده ای ایرانی ساکن آلمان) زمان : گذشته راوی : محمد اشخاص درون داستان : خودم + نایجل گذشته ای تاریک،من هم مثل هر پسری تا سن پانزده سالگی همه ... |
در انجمن داستان گروهی |
11 سال پیش |
|
پاسخ: زندگی پیشتاز | دور نخست | «قصر»
توي راه اميركسرا را ديدم كه داشت به طرف دروازه مي رفت. مثل اين كه قرار نبود سپهر بتواند حسابي از شب گرديش مستفيض شود! -سلام! -سلام امیرکسرا. میری بیرون؟ -آره اشکالی داره؟ -نه هوای خوبیه منم الان بیرو... |
در انجمن داستان گروهی |
11 سال پیش |
|
پاسخ: زندگی پیشتاز | دور نخست | «قصر»
با خودم کلنجار میرفتم و به فاطمه و افکارش فکر میکردم که امیر کسرا سر رسید... اعصاب درستی نداشتم برای همین باهاش خیلی تند برخورد کردم و اونم که به پرخاش هنوز عادت نداشت ناراحت شد و رفت پی کارش. تمام ذه... |
در انجمن داستان گروهی |
11 سال پیش |
|
پاسخ: زندگی پیشتاز | دور نخست | «قصر»
الان حدود سه ماه میشد که اینجا بودم. هیچ کس دست خودش نبود تا اینجارو پیدا کنه، همیشه همه ی ما داستانی تقریبا مشابه داشتیم، حس همه ی ما به ما گفته بود به اینجا بیاییم قصر از بیرون ظاهر یک آپارتمان رنگ ... |
در انجمن داستان گروهی |
11 سال پیش |