پاسخهای ایجادشده در انجمن
|
پاسخ: رقص نفرتانگیز دلقک کاغذی
خیلی خوشحالم که برات جذاب بوده... ممنون که خوندیش |
در انجمن داستان کوتاه |
8 سال پیش |
|
رقص نفرتانگیز دلقک کاغذی
رقص نفرتانگیز دلقک کاغذی روزگاری را به یاد میآورم که داشتم با قلاب ماهی گیریم میرفتم سمت دریاچهی سر محلهمان. سوار دوچرخهم میشدم و میرفتم که ماهیگیری کنم. هیچ وقت دل گرفتن ماهی نداشتهم. قلاب... |
در انجمن داستان کوتاه |
8 سال پیش |
|
پاسخ: شرط
دست ت درد نکنه خوندیش... یه خرده توضیح می دی منظورت از مشکل داشتن شیوه روایت دقیقا چی ئه؟ کجاهاش مثلا؟ |
در انجمن داستان کوتاه |
8 سال پیش |
|
پاسخ: «سرگذشت غریب خانوادهی قوامی»
خیلی نظر خوبی بهم دادی ... ممنونم |
در انجمن داستان کوتاه |
8 سال پیش |
|
شرط
«شرط» احمد دستهایش میلرزید و اعصابش حسابی خرد بود. ساقی لعنتی پولش را خورد، دو ساعت و نیم توی این سرما معطلش کرد برای شش تا قوطی ودکا آخر سر هم خبری ازش نشد. بار اولش بود که تلکهاش میکردند. شب بو... |
در انجمن داستان کوتاه |
8 سال پیش |
|
پاسخ: «سرگذشت غریب خانوادهی قوامی»
خیلی ممنون که نظر دادین. از دوست خپلم هم که نظرهاشو تایپ کرد ممنونم. ولله داستان ترسناک نوشتن کلا سخته دیگه... منم تلاشم رو کرده بودم که ترسناک بشه، حالا در داستان های بعدیم سعی می کنم بهترش کنم. |
در انجمن داستان کوتاه |
8 سال پیش |
|
پاسخ: «سرگذشت غریب خانوادهی قوامی»
@mixed-nut 106781 گفته: من خوندم داستان جالبي بود و توصيفات قشنگي داشت (فقط يه ويراستار كم داشت كه لحن رو يكدست كنه و جابهجا شدن فعلها رو درست كنه) ممنون بابت به اشتراك گذاشتنش منتظر آثار ديگهت ه... |
در انجمن داستان کوتاه |
8 سال پیش |
|
پاسخ: «سرگذشت غریب خانوادهی قوامی»
کسی داستان رو خوند دوستان؟ |
در انجمن داستان کوتاه |
8 سال پیش |
|
«سرگذشت غریب خانوادهی قوامی»
وقتی اسماعیل آخرین پک را به سیگارش زد، ته سیگارش را گذاشت بین انگشتانش و بامهارت و سرخوشی آن را شوت کرد توی خاک کنار نیمکت. یکی از پسرها نشسته بود روی پشتی نیمکت و دو تای دیگر ایستاده بودند جلویش. آن ... |
در انجمن داستان کوتاه |
8 سال پیش |