پستهای انجمن که پسندیده شدهاند
|
پاسخ: سیمها
@Violet J Aron 107342 گفته: آقا من دو پارت رو خوندم. قلمت واقعاً دلنشینه((200)) ولی یه چیز عجیبی توی فصل دوم بود: آخه مگه راننده تاکسی ها بیکارن که چهار ساعت منتظر یه نفر بمونن؟ اونم کسی که بهشون گفته... |
در انجمن داستانهای بلند نویسندگان جوان |
7 سال پیش |
|
سیمها
مطالعهی این اثر به افراد زیر 18 سال توصیه نمیشود. خلاصهی داستان: آرمین، یک موزیسین شکست خورده، با افسردگی شدید است که زندگی خود را بر لبهی پرتگاه میبیند. او برای رسیدن به اهدافش و تمام چیزهایی ک... |
در انجمن داستانهای بلند نویسندگان جوان |
7 سال پیش |
|
دورهمی نمایشگاه کتاب ١٣٩٨
بعد از رخداد مسائل فراوان (که غالبا امنیتی بودن) ، در طی مذاکراتی سخت و پر فراز و نشیب با سران مملکت و خنثیسازی توطئههای دشمنان لعین، تصمیم نهایی بر این شد که زندگی پیشتاز، گردهمایی باشکوه و کمنظی... |
در انجمن مناسبتها |
7 سال پیش |
|
تاریک ترین ذهن ها/The Darkest Minds
این کتاب سال 2012 به چاپ رسیده در مورد چند تا نوجوونه که قدرت هایی عجیبی پیدا می کنن و دولت اونا رو همراه بقیه بچه ها به چندین اردوگاه میفرستن ولی نقش اول داستان "روبی" موفق میشه فرار کنه و با چند تا ... |
در انجمن کتابها |
8 سال پیش |
|
پاسخ: یه سوال ! چرا اینطوری ترجمه میشه؟
@eliya1400 105994 گفته: عزیز ممنون که جوابمو دادی الان دوزاری شریفم شیرفهم شد d: خلاصه کلام اینکه من چون زیاد تو این وادی نبودم انقدر ندونسته این تایپیکو زدم امیرکسرا در جواب دادن سنگ تموم گذاشت هرچی ... |
در انجمن بحث آزاد |
8 سال پیش |
|
یه سوال ! چرا اینطوری ترجمه میشه؟
سلام خدمت بروبچ گل زندگی پیشتاز یه سوال هست که چند وقتی ذهنمو درگیر کرده گفتم اینجا بپرسم و فکر کنم جوابش رو هم فقط مدیرای عزیز و کادر ترجمه بدونن اون سوال اینه که چرا با اینکه این همه مجموعه فانتزی ... |
در انجمن بحث آزاد |
8 سال پیش |
|
پاسخ: یه سوال ! چرا اینطوری ترجمه میشه؟
eliya1400;105992:سلام خدمت بروبچ گل زندگی پیشتاز یه سوال هست که چند وقتی ذهنمو درگیر کرده گفتم اینجا بپرسم و فکر کنم جوابش رو هم فقط مدیرای عزیز و کادر ترجمه بدونن اون سوال اینه که چرا با اینکه این ه... |
در انجمن بحث آزاد |
8 سال پیش |
|
پاسخ: پیشتازان || پایان همه چیز || Exclusive ending
ماهها بود که خواب دخترکی رو میدیدم که با لباس خوابش توی راهروهای مکانی شبیه سیاهچال میدوید، کمی که میگذشت از انتهای راهرو سیاهی به طرفش شروع به پیشروی میکرد و دخترک فرار میکرد و فریاد کمک رو با هق ه... |
در انجمن داستان گروهی |
8 سال پیش |
|
پاسخ: اندراحوالات دختری در روستا
تاریخ: سه شنبه، یه روز مونده به روز معلم مکالمه ی من و دیار: - خانوم؟ + بله؟ - یادتونه یه بار یه زنجیر آوردم سر کلاس؟ + نه. - بابا ازم گرفتینش، گفتین مگه اینجا قهوه خونه ست؟ + خب؟ - بعد گفتین نگه میدا... |
در انجمن دلنوشته |
8 سال پیش |
|
پاسخ: اندراحوالات دختری در روستا
@Leyla 105725 گفته: بیا استاد یونی ما شو بات کلاس بردارم ((227)) قدم بزرگیه لیلا، ترسناکه! @س.ع.الف 105724 گفته: مال پارسال...آهان! عجبا((207)) تا 29؟ خدا نصیب گرگ بیابون نکنه! که این طور...میخواست... |
در انجمن دلنوشته |
8 سال پیش |