پستهای انجمن که پسندیده شدهاند
|
پاسخ: زندگی پیشتاز | دور نخست | «قصر»
تاریخ : شب هفتم مکان : اتاق خواب و در ادامه در راه لندن زمان : حال اشخاص درون داستان : خودم+امیر حسین موضوع : یافتن نشانه ها و انتقام _________________ سایه ها در اطرافم می چرخیدند، زمزمه هایی نا مفه... |
در انجمن داستان گروهی |
11 سال پیش |
|
پاسخ: زندگی پیشتاز | دور نخست | «قصر»
تاریخ : روز چهارم از ابتدا مکان : ایستگاه اتوبوس و ورودی قصر زمان داستان : حال راوی : فاطمه اشخاص داخل داستان : من، راننده اتوبوس، مردم نوع ماجرا : ورودم به قصر از مدرسه که بیرون امدم، باران شدیدی می ... |
در انجمن داستان گروهی |
11 سال پیش |
|
پاسخ: زندگی پیشتاز | دور نخست | «قصر»
زمان: لحظه شروع روز هفتم سفر در خاطرات به روز پنجم مکان: محوطه جلوی قصر زیرنور ماه راوی:هادی اشخاص داخل داستان: هادی، شهرزاد ماجرا و موضوع: صحبت های شهرزاد با من و برگشتم قسمت کوچکی از گذشته ام بعد از... |
در انجمن داستان گروهی |
11 سال پیش |
|
پاسخ: زندگی پیشتاز | دور نخست | «قصر»
در گوشه از سالن غذاخوری محمدمهدی را با قیافه ای درب و داغان و کبود پیدا میکنم. متفکرانه به تابلوی نقاشی نگاه میکند. واقعا کی فکرشو میکرد که پشت تابلوی نقاشی بزرگ سالن غذاخوری ورودی یه تالار باشه؟ اون... |
در انجمن داستان گروهی |
11 سال پیش |
|
پاسخ: زندگی پیشتاز | دور نخست | «قصر»
- دوباره . به صورت خیس از عرق شاعر نگاه میکنم . .چشمانش نیمه باز و کاملا پریشان است . اگر کمی بیشتر به او فشار بیارم حتما همینجا از خستگی غش میکند. با التماس نگاهم میکند . - چرا نگاه میکنی گفتم دوب... |
در انجمن داستان گروهی |
11 سال پیش |
|
پاسخ: زندگی پیشتاز | دور نخست | «قصر»
با تابش نور خورشید بیدار شدم و خودم را در روی چمن دیدم. وقتی بلند شدم در ورودی قصری با دو اسب تک شاخ بالدار در طرفینش دیدم هنوز در شوک بودم و حس میکردم خواب میبینم اما هرطور بود قدم به درون قصر گذاشتم... |
در انجمن داستان گروهی |
11 سال پیش |
|
پاسخ: زندگی پیشتاز | دور نخست | «قصر»
سینهام سنگین بود. یکجا ایستادن سخت و مخلوطی از ترس و خشم، من را به خود درگیری دچار کرده بود. حتی برنگشتم تا از مرگ آریا مطمئن شوم. تنها مثل خرگوشی تیزپا که از دام ماری میگریزد فرار کرده بودم. ب... |
در انجمن داستان گروهی |
11 سال پیش |
|
پاسخ: زندگی پیشتاز | دور نخست | «قصر»
تاریخ : شب پنجم، بعد از زخمی شدن کسرا مکان : قصر زمان : حال راوی : محمد اشخاص داخل داستان : خودم، امیر حسین، صحبتی از هانیه و امیر کسرا و محمد مهدی و سپهر نوع ماجرا : تمرین در سالن با ناله ای از خواب ... |
در انجمن داستان گروهی |
11 سال پیش |
|
پاسخ: زندگی پیشتاز | دور نخست | «قصر»
به دلایل ضد انفجاری یه طبقه رفتم بالا:دیدو: نگین بعد از ورودم به قصر حس عجیبی داشتم سرمای عجیبی که همیشه به عنوان ترس از آن برداشت میکردم بیشتر شده بود. دلیل ترسم از آنجا را نمیفهمیدم. بعد از ورودم... |
در انجمن داستان گروهی |
11 سال پیش |
|
زندگی پیشتاز | دور نخست | «قصر»
سلام دوستان؛ اولین تاپیک داستان گروهی برای اولین بار در سایت زندگی پیشتاز! خب قبل هر کاری حتما قوانین این قسمت رو مطالعه کنید؛ قوانین: ۱- اسپم ممنوع حداقل محتوای پستتون باید ۱۲ خط باشه ۲- از دیال... |
در انجمن داستان گروهی |
11 سال پیش |