پستهای انجمن که پسندیده شدهاند
|
پاسخ: محو کننده
داستان را بصورت متن توی تاپیک اولتون قرار بدید.با تشکر |
در انجمن داستان کوتاه |
8 سال پیش |
|
پاسخ: دل نوشته هاي آرمان!
چرت و پرت خوبی بود ارمان خان من ادم تقلید کاری نیستم و از این جور ادما خوشم نمیاد تازه این که بعدا میفهمن کارشون اشتباه بوده عین خیالشون هم نیست ممنون بازم دل نوشته بنویس ارمان خان |
در انجمن دل نوشته و متن کوتاه |
10 سال پیش |
|
حاکم را فلک کنید!!
حاکم وزیر را فراخواند،عیب از جوانان علاف شهر جویا شد.وزیر به گردن کاردان سپرد.که از بهر به کار گیری سستی کنند.حاکم غضب ناک دستور به نکوهیدن کاردانان، به حضور خواست.جمعی از اهل کسب در بازار و معماران و... |
در انجمن داستان کوتاه |
8 سال پیش |
|
شعله ها
شعله ها...خیابان شلوغ بود. سردرد بدی داشت. روحش رنج می کشید. افکار اسیدی آدم ها در ذهنش پیچ و تاب بر می خورد. رشته های مغزش برای بارها در آن مدت کوتاه گره می خورد و کلاف افکارش در هم می شد. صدای فریاد... |
در انجمن داستان کوتاه |
8 سال پیش |
|
الاغ
الاغ ها خسته از بار بری به اغل برگشتند. صدای هم همه بلند شد که از باربری های زیاد دیگر تحمل نداریمسرکرده الاغ ها به جوش امد که ما الاغ زاده ایم و الاغ ها به باربری مشغولند . اگر دم ناسازگاری بردارید .... |
در انجمن داستان کوتاه |
8 سال پیش |
|
محو کننده
سلام.این اولین داستان کوتاه منه. منتظر نقد و نظراتتون هستم. «لطفا بنشینید.» با ملایم ترین صدایی که میتوانم او را دعوت به نشستن میکنم. میدانستم که او، یعنی آقای ویلیس بِینس به ملاقاتم می آید. ... |
در انجمن داستان کوتاه |
8 سال پیش |
|
همه چیز انرژیه. یا انرژی همه چیزه
تو این دنیا هیچ چیز از بین نمیره...!اولین بار تو دوران مدرسه ، یاد گرفتیم انرژی هیچ گاه از بین نمیره. بلکه از شکلی به شکل دیگه در میاد. پیش خودم فکر کردم که چه خوب . و اون موقع فکر کردم که این فقط انر... |
در انجمن داستان کوتاه |
8 سال پیش |
|
پاسخ: طلوع سرزمینی در گرو خون سرخش
متنو خواندم و خب باید بگم یه جوری بود کاری به رفتارهای وحشیانه زمان جنگ ندارم که طبیعیه ولی چطور یهو دیدنش و با یه لگد زدنش؟ من تا اخر داستان فکر می کردم اون مسئول تیربارو دارن میزنند، حالا ممکنه مشکل... |
در انجمن داستان کوتاه |
8 سال پیش |
|
طلوع سرزمینی در گرو خون سرخش
با دوربینش، از بالای خاکریز دشمن را دید میزد. سر و صدای رعد و آتش گوش هایش را پر کرده بود و بوی خاک و خون در ریه هایش جاری بود.اسلحه را آماده ی تیر اندازی کرد، سینه خیز از خاکریز بالا رفت. صدای تیز گل... |
در انجمن داستان کوتاه |
8 سال پیش |
|
پاسخ: دنیای اشتباهی
سلامغلط املایی داره که مهم نیست خیلی خیلی مستقیم رفتی مثل یک خط مستقیم یکم با داستان بازی کن یکم گیج کننده تر توصیف بهتر تقریبا توصیف هات معمولی بود بازی با کلمات نداشتی در کل فکرت خوب بود ولی جذاب و ... |
در انجمن داستان کوتاه |
8 سال پیش |