پستهای انجمن که پسندیده شدهاند
|
شعله ها
شعله ها...خیابان شلوغ بود. سردرد بدی داشت. روحش رنج می کشید. افکار اسیدی آدم ها در ذهنش پیچ و تاب بر می خورد. رشته های مغزش برای بارها در آن مدت کوتاه گره می خورد و کلاف افکارش در هم می شد. صدای فریاد... |
در انجمن داستان کوتاه |
8 سال پیش |
|
تجارت نشر یا خیانت نشر؟
تو این مدت چندتا کتاب تازه از که داخل نشرها چاپ شده بود و درواقع چاپ نو هم هستن خوندم. واقعا وضع فاجعه بار بود. متنها سراسر پر شدن از غلط های املایی باور میکنید، غلط املایی، غلطهای املایی که شاید ... |
در انجمن اخبار دنیای کتاب |
8 سال پیش |
|
پاسخ: جنگاوران سرنوشت_همزادان مرگ .:{ فصل هشتم }:.
خب اینم بیشترین فایل تا الآن اصلا صفحهآرایی و ویراست اونجوری نشده من تو سفرم همینش رو هم مدیون محدثهی عزیزم هستم :دی نظر فراموش نشه و عذر بخاطر سادگی و ویراست اونجوری نشدن و این حرفا ... :دی |
در انجمن داستان های درحال نگارش |
9 سال پیش |
|
پاسخ: جنگاوران سرنوشت_همزادان مرگ .:{ فصل هشتم }:.
اهم اهم.من پس از سالیان دراز برگشتم :)) این کانال کتاب: @gangavaransarnevesht و این که اسم کتاب عوض شد. اسم جلد اول شد سرّ چشمها و احتمالا جلد دوم همزادان مرگ باشه 🙂 اگه بشه تا یکی دو روز دیگه یا همی... |
در انجمن داستان های درحال نگارش |
9 سال پیش |
|
ستاره ها خاموشند
لینک PDF داستان:ستاره ها خاموشند ************************************************* بدون شک، آن جا دیگر جای من نبود. وقتی که خورشید آخرین لحظه های حضورش در آسمان را می گذراند، من کم کم به ... |
در انجمن داستان کوتاه |
10 سال پیش |
|
مردمان سرزمین دوردست
سلامپ.ن. ممکنه حال بهم زد باشه :/مردمان سرزمین دوردست سرزمینی دوردست در آن سوی بیابان ها و جنگل ها و دریاها وجود داشت، این سرزمین قوانین غریبی داشت. هیچکس حق نداشت هرگز جز لباس پیشه اش لباسی دیگر بپوش... |
در انجمن داستان کوتاه |
9 سال پیش |
|
شاید رفته ایم، شاید مرده ایم
داستان کوتاه مینویسم ولی هر روز فقط یه پاراگراف، یه جور تمرینه برای انسجام ذهن و اتصال بین پدیده های نامربوط. اسمش نویسندگیه و نویسندگی یعنی وقتی از دنیا بریدی، کتاب نجاتت میدهد! با ارزوی موفقیت برای ... |
در انجمن داستان کوتاه |
9 سال پیش |
|
نوای هومورو
درود و ممنون که می خونید :1: لیست:» 1» تردید» 2 » یار من کجایی؟» 3 » بابای خوبم» 4 » خاطرههای خیس» 5 » شبهایی که او نبود...» 6 » آبی» 7 » گاهی دلم تنگش میشود...» 8 » بِهِشتِ شَدّاد» 9 » مُغولدُخت... |
در انجمن دل نوشته و متن کوتاه |
10 سال پیش |
|
پاسخ: نوای هومورو
»»» 14 « در خیابان او را کشتند... » در خیابان او را کشتند؛نگاهش را خیس کردند...گلویش را دریدند...تنش را بر زمین کشیدند... در خانه او را کشتند؛نگاهش را خیس کردند...فریادهایش را بریدند...باورش نکردند...... |
در انجمن دل نوشته و متن کوتاه |
10 سال پیش |
|
پاسخ: نوای هومورو
»»» 15 « خانه خالیست... »آن روز مادرم کلاس بافتنی داشت، درست آنطرف خیابان، روبروی پنجرهی اتاقم... ساعت 10 رفت، من برخاستم و از پنجره بیرون را نگاه کردم تا رفتنش را ببینم؛ اما ندیدم... سر جایم نشستم... |
در انجمن دل نوشته و متن کوتاه |
9 سال پیش |