درون آینه به خود می نگرم
پوزخندی بر لبم می نشیند
من کیستم؟
همانی که دوست داشت آزادانه روی دشت های رنگارنگ خیال هایش قدم گذارد
همانی که شادی را به دیگران هدیه می داد و همدرد روح های خسته بود
چقدر دور شده برق شیطنت و بازیگوشی از نگاه سردم
سینه ام خالیست و سکوتی مرگبار آن را فرا گرفته چون دیگر قلبی نیست که با امید به زندگی کوبنده بتپد
خیلی وقت پیش از بین رفت آن قدر ترک خورده و ضعیف شده بود که با زدن تیر خلاص آرامش کردم
به ضربه زدنتان ادامه دهید آدم ها ولی دیگر فریاد و ضجه هایم را نخواهید شنید
درد کشیدن را خوب می شناسم دیگر درد نمیکشم بی حسم چون زهر بی تفاوتی تا آخرین قطره در وجودم نفوذ کرده
زنگ خنده های تمسخرآمیزتان در گوشم بارها و بارها تکرار می شود مانند ناقوس کلیسا در س÷یده دم
پتک ندانسته هایم را آن قدر در سرم کوبیده اید که دیگر خودم هم باورم شده که وجودم بی ارزش است
پوزخندم عمیق می شود طوری که خنده ی تلخی سر می دهم
باز از خود می پرسم من کیستم؟
همانی که دیگر وجود ندارد...
هستییییییییییی.....
واقعا چرا تو نمینوشتی گلم چرا؟؟؟؟؟؟؟
خداییش افسردگی گرفتم خیلی عالی بود...
تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم
حسه آهنگای مرلین منسون داشت خیلی تاریک بود((84))
حس شعر داشت اما نثر بود
یاد نوشته های مهدی اخوان ثا لث افتادم اونم در بعضی از نوشته هاش که نثر بود حس شعر داشت البته اون به دلیل شاعر بودنش نمی تونست این حس شعر گونه رو از نثر ادبی جدا کنه
حالا تو یا با حس شعر این رو نوشتی یا در حالتی بودی که افسرده حال و ناراحت هستی
نوشتن این گونه سبک رو ویکتور هوگو در بینوایان خوب انجام میداد
مثلا من در حال نوشتن داستان هفت کتیبه یه جمله این طوری نوشتم:
هرجا که ساندل پادشاه باشد بهاری نیست و هرجا که بهاری نباشد زمستان بیداد می کند
اینو از روی نوشته های نیچه الهام گرفتم و گفتم
خب حالا امیدوارم یه هدفی پشت این نوع نگاه به ادبیات باشه و از روی افسردگی نباشه چون اون وقت چشمه نثر گویت می خشکه
پ.خ : رالوگ جدیدا درس نخون شدی((119))
قشنگ بود هستی!
خیلی هم غم انگیز!
ام دوجاشم ویرگول کم داش بنظرم!شایدم نداش!نمیدونم من با ویرگول خوندم!
@smajids 76202 گفته:
حس شعر داشت اما نثر بود
یاد نوشته های مهدی اخوان ثا لث افتادم اونم در بعضی از نوشته هاش که نثر بود حس شعر داشت البته اون به دلیل شاعر بودنش نمی تونست این حس شعر گونه رو از نثر ادبی جدا کنه
حالا تو یا با حس شعر این رو نوشتی یا در حالتی بودی که افسرده حال و ناراحت هستی
نوشتن این گونه سبک رو ویکتور هوگو در بینوایان خوب انجام میداد
مثلا من در حال نوشتن داستان هفت کتیبه یه جمله این طوری نوشتم:
هرجا که ساندل پادشاه باشد بهاری نیست و هرجا که بهاری نباشد زمستان بیداد می کند
اینو از روی نوشته های نیچه الهام گرفتم و گفتم
خب حالا امیدوارم یه هدفی پشت این نوع نگاه به ادبیات باشه و از روی افسردگی نباشه چون اون وقت چشمه نثر گویت می خشکه
پ.خ : رالوگ جدیدا درس نخون شدی((119))
درس نخون؟؟ چه ربطی داره؟؟؟
اها در مورد متنایی که مینویسم یه توضیحی بدم
اول اینکه ایده ها یه دفعه هجوم میارن دوم نمیتونم خیلی شاد بنویسم چون خود واقعیم اصلا ادم شادی نیست و نوشته هام یه تصویر نزدیک به خودمه سوم فکر نمیکنم غمگین نوشتن بد باشه با اینکه سعی میکنم شادتر بنویسم و چهارم حس نثرگویم نمیخشکه چون من از زمانی که نوشتن و خوندن یاد گرفتم داستان مینوشتم ولی تابه حال کسی نمیخوند...ولی چند سال بود نمینوشتم چون معلم ادبیات اون زمانم چون من ازش بدم میومد به من میگفت هیچوقت نمیتونی نویسنده ی خوبی باشی و کلا ناامید شدم ولی امسال هم نوشته هام به نظر خودم البته پخته تر بودن و هم بالاخره یکی اهمیت داد!! دوباره تونستم دست به قلم بشم
پ.ن:مجید کاری نکن دوباره اعتماد به نفسمو از دست بدم چون سخت یه کم به دست اوردمش((127))((127))
این جمله را معمولا کسی از من نمیشنوه و اگه یکی بعدا از من بپرسه انکارش میکنم ولی باید بگم
کارت عالی بود
هیییییی یاد جونیام افتادم چقدر از اینا مینوشتم
کارت عالیه عزیز من و به کارت ادامه بده و هرکی اذیتت کرد به خودم بگو بدمش دست بچه های بالا
@Raloga 76238 گفته:
درس نخون؟؟ چه ربطی داره؟؟؟
اها در مورد متنایی که مینویسم یه توضیحی بدم
اول اینکه ایده ها یه دفعه هجوم میارن دوم نمیتونم خیلی شاد بنویسم چون خود واقعیم اصلا ادم شادی نیست و نوشته هام یه تصویر نزدیک به خودمه سوم فکر نمیکنم غمگین نوشتن بد باشه با اینکه سعی میکنم شادتر بنویسم و چهارم حس نثرگویم نمیخشکه چون من از زمانی که نوشتن و خوندن یاد گرفتم داستان مینوشتم ولی تابه حال کسی نمیخوند...ولی چند سال بود نمینوشتم چون معلم ادبیات اون زمانم چون من ازش بدم میومد به من میگفت هیچوقت نمیتونی نویسنده ی خوبی باشی و کلا ناامید شدم ولی امسال هم نوشته هام به نظر خودم البته پخته تر بودن و هم بالاخره یکی اهمیت داد!! دوباره تونستم دست به قلم بشم
پ.ن:مجید کاری نکن دوباره اعتماد به نفسمو از دست بدم چون سخت یه کم به دست اوردمش((127))((127))
نه رالوگ جان من غلط بکنم اگه بخوام اعتماد بنفس کسی رو بگیرم ، اون کار حسود هاست که اعتماد بنفس دیگران رو میگیرن
من فقط نقد کردم و اینو بگم من اگه از چیزی خوشم نیاد اون رو نقد نمیکنم میتونی بری ببینی پست هام رو ، که راجع به همه کتاب ها تقد ندارم یا راجع به همه ی جملات یا داستان های کوتاه ، پس بدون اینقدر نوشته ات خوب بوده تا من راضی شم نقد بنویسم
و من همیشه در جواب فریاد میگم ((72))
خب بیشتر بنویس فقط مثل این یکی خوب باشه و قابل نقد
اورین
