Header Background day #11
اعلان‌ها
پاک کردن همه

قانون بازگشت

2 نوشته‌ها
2 کاربران
17 واکنش‌ها
774 بازدیدها
Gobletart798060
(@gobletart798060)
Estimable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 56
شروع‌کننده موضوع   [#4008]

مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت،که به چوپانی برخورد.غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی صحبت کردند.تا اینکه صحبت به وجود خدا رسید.

مرد گفت:اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که ازاد نیستم و مسئول هیچکدام از اعمالم نیستم.زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و حال،گذشته و اینده را می داند.

چوپان زیر اواز زد و پژواک اوازش در دره پیچید.بعد ناگهان اوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس.صدای فریاد های چوپان نیز درکوه ها پیچید و به سوی ان دو بازگشت.

سپس چوپان گفت:زندگی همین دره است،ان کوه ها،اگاهی پروردگارند و اوای انسان،سرنوشت او.ازادیم اواز بخوانیم یا ناسزا بگوییم،اما هرکاری که میکنیم،به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد.



   
Nightsky، lord of darkness، mahta.1378 و 11 نفر واکنش نشان دادند
نقل‌قول
فسیل
(@smhmma)
Famed Member
عضویت: 7 سال پیش
نوشته‌ها: 3077
 

جالب بود ولی اصلا استدلال درستی برای رد کردن جبر الهی نبودا

درضمن اینجا مسئله ی هستی خدا رو با چیستی خدا قاطی کرده بود بعدم رسیده بود به مسئله ی جبر و اختیار

کلا سه تا مبحث جدای از هم و طولانی رو تو چهار خط گفته بود بدون هرگونه استدلالی

ممنون دخترم



   
moonlightsky، mahta.1378 و azam واکنش نشان دادند
پاسخنقل‌قول