اعلانها
پاک کردن همه
مطالب جالب و دانستنیها
1
نوشتهها
1
کاربران
6
واکنشها
487
بازدیدها
شروعکننده موضوع 1393/09/20 09:01
چندین سال پیش،دختری نابینا زندگی میکرد که به علت نابینا بودن از خویش متنفر بود.او از همه نفرت داشت،به جز نامزدش.
روزی دختر به پسر گفت:اگر روزی بتواند دنیا را ببیند،آن روز،روز ازدواج شان خواهد بود.تا اینکه سرانجام شانس به او روی آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند.آنگاه بود که توانست همه چیز از جمله نامزدش را ببیند.
پسر شادمانه از دختر پرسید:آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده است؟دختر وقتی که دید پسر نابینا است،شوکه شد.بنابراین در پاسخ گفت:متاسفم،نمیتوانم با تو ازدواج کنم،آخر تو نابینایی.
پسر در حالی که به پهنای صورتش اشک میریخت،سرش را به پایین انداخت و از کنار تخت دور شد.بعد رو به سوی دختر کرد و گفت:
بسیار خب،فقط از تو خواهش میکنم مراقب چشمان من باشی.
ممکن است در تمام دنیا یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیایی