ساختمان کتابخانه انگستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد. قرار بر این شد که کتابخانه جدیدی ساخته شود. اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند. یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتابخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام دهد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی، این درخواست از سوی کتابخانه رد شد. فصل بارانی شدن فرا رسید اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید. رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید. روزی، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است. رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی، جوان پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم.
روز دیگر، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی ای منتشر شد به این مضمون:
خخخخخخخ
مثیکه تو انگلستان هم مثه من ادم باهوش وجود داره
دمش گرممممممممم...
@mt4030 41781 گفته:
فاطمه
اگه اینقدر باهوشی
یکی از نبوغ هاتو بگو
من به نبوغ ت ایمان بیارم((200))
((207))
نبوغام در حد تو نیس بچه...
@mt4030 41786 گفته:
ظرفارو شستی
شوهرت نیاد
بگیرتت زیر چک و لگد
صادق درساش تموم شد میاد میشوره
تو برو اشغالاتونو بذار دم در
@shiny 41788 گفته:
صادق درساش تموم شد میاد میشوره
تو برو اشغالاتونو بذار دم در
اعظم خودش ترتیب کارارو میده
بروبچ کم کم دارین اسپم می دین...
بیاین اسپمر سنتر ماام کمک می کنیم...
چه خوب!
چون اگه می گفتن کتاب ها خیس می شن خودمو می کشتم.
چو کتاب نباشد تن من مباد!
