Header Background day #01
تلفن های من به ماری
 
اعلان‌ها
پاک کردن همه

تلفن های من به ماری

9 نوشته‌ها
9 کاربران
19 واکنش‌ها
934 بازدیدها
Leyla
(@leyla)
Famed Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 2523
شروع‌کننده موضوع   [#2129]

این داستان رو وقتی داشتم تو inbox خاک خورده ی ایمیلم گشت و گذار می کردم پیدا کردم. فرستنده ش یکی از دوستای نزدیکم بود که خیلی وقته ازش خبر ندارم. وقتی جمله ی آخرش رو خوندم خیلی دلم گرفت.

داستان قشنگیه، به خاطر همین فکر کردم براتون بزارم.

تلفن های من به ماری

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم.

هنوز جعبه قدیمی‌و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می‌ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم !

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می‌کند که همه چیز را می‌داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می‌داد...

ساعت درست را می‌دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد!

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم. دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد.

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می‌رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات

انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد.

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست

پرسید خونریزی داری ؟

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

گفتم که می‌توانم درش را باز کنم.

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.

یک روز دیگر به اطلاعات زنگ زدم.

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات.

پرسیدم تعمیر را چطور می‌نویسند ؟ و او جوابم را داد.

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم.

سوالهای جغرافی ام را از او می‌پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می‌گویند . ولی من راضی نشدم .

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می‌خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می‌شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی‌بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم.

وقتی بزرگتر و بزرگتر می‌شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می‌شدم ، یادم می‌آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می‌کردم. احساس می‌کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد.

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !

صدای واضح و آرامی‌که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات

ناخوداگاه گفتم می‌شود بگویید تعمیر را چگونه می‌نویسند ؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می‌گفت : فکر می‌کنم تا حالا انگشتت خوب شده.

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می‌دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می‌توانم هر بار که به اینجا می‌آیم با او تماس بگیرم.

گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می‌خواهم با ماری صحبت کنم.

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات.

گفتم که می‌خواهم با ماری صحبت کنم.

پرسید : دوستش هستید ؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی.

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می‌کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی‌گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش.

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می‌شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می‌فهمد!»



   
Alaveh، mahshid2019، sheyton.divane و 8 نفر واکنش نشان دادند
نقل‌قول
Shervin
(@shervin)
Noble Member
عضویت: 5 سال پیش
نوشته‌ها: 757
 

عالی بود d:



   
Leyla واکنش نشان داد
پاسخنقل‌قول
sepehrjava2
(@sepehrjava2)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 657
 

واقعا دوست داشتنی و جالب بود



   
Leyla واکنش نشان داد
پاسخنقل‌قول
mohammad002
(@mohammad002)
Prominent Member
عضویت: 7 سال پیش
نوشته‌ها: 919
 

خیلی قشنگ بود، واقعا ممنون



   
Leyla واکنش نشان داد
پاسخنقل‌قول
Pendragon
(@pendragon)
Estimable Member
عضویت: 5 سال پیش
نوشته‌ها: 114
 

فوقالعاده بود لذت بردم واقعا

Sent from my HUAWEI Y511-U30 using Tapatalk



   
Leyla واکنش نشان داد
پاسخنقل‌قول
shiny
(@shiny)
Noble Member
عضویت: 6 سال پیش
نوشته‌ها: 1588
 

اخی خیلی داستان قشنگی بود

ممنون واقعا متاثر شدم....



   
Leyla واکنش نشان داد
پاسخنقل‌قول
StormBringer
(@thunder)
Famed Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 2246
 

قشنگ بود ... مرسی.



   
Leyla واکنش نشان داد
پاسخنقل‌قول
Alaveh
(@alaveh)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 439
 

داستان تاثیر گذاری بود...

چه قدر خوب میشه اگه آدم یک هم چین دوستی داشته باشه...



   
Leyla واکنش نشان داد
پاسخنقل‌قول
Mr_vaziri
(@mr_vaziri)
Famed Member
عضویت: 7 سال پیش
نوشته‌ها: 2565
 

خیلی قشنگ بود،

مرسی



   
Leyla واکنش نشان داد
پاسخنقل‌قول