Header Background day #12
داستانهای کوتاه ملا...
 
اعلان‌ها
پاک کردن همه

داستانهای کوتاه ملانصرالدین - آموزنده و کرکرخنده

1 نوشته‌ها
1 کاربران
8 واکنش‌ها
970 بازدیدها
Mr_vaziri
(@mr_vaziri)
Famed Member
عضویت: 7 سال پیش
نوشته‌ها: 2565
شروع‌کننده موضوع   [#1840]

يکي از ملانصرالدين مي پرسه چه جوري جنگ شروع مي شه؟

ملا بدون معطلي يکي مي زنه توي گوش طرف و ميگه اينجوري!

*********

ملانصرالدين روزي به بازار رفت تا دراز گوشي بخرد. مردي پيش آمد و پرسيد: کجا مي روي؟ گفت:ب ه بازار تا درازگوشي بخرم .

مردگفت: انشاءالله بگوي. گفت: اينجا چه لازم که اين سخن بگويم؟ درازکوش در بازار است و پول در جيبم. چون به بازار رسيد پولش را بدزديدند.

چون باز مي گشت، همان مرد به استقبالش آمد و گفت: از کجا مي آيي؟

گفت: از بازار مي آيم انشاءالله، پولم را زدند انشاءالله ، خر نخريدم انشاءالله و دست از پا درازتر بازگشتم ان شاءالله!

******

روزي ملانصرالدين بدون دعوت رفت به مجلس جشني.

يكي گفت: "جناب ملا! شما كه دعوت نداشتي چرا آمدي؟"

ملانصرالدين جواب داد: "اگر صاحب خانه تكليف خودش را نميداند. من وظيفهي خودم را ميدانم و هيچوقت از آن غافل نميشوم."

********

ملانصرالدين به يكي از دوستانش گفت: خبر داري فلاني مرده؟

دوستش گفت: "نه! علت مرگش چه بود؟"

ملا گفت: "علت زنده بودن آن بيچاره معلوم نبود چه رسد به علت مرگش!"

********

روزي يكي از همسايهها خواست خر ملانصرالدين را امانت بگيرد. به همين خاطر به در خانه ملا رفت.

ملانصرالدين گفت: "خيلي معذرت ميخواهم خر ما در خانه نيست". از بخت بد همان موقع خر بنا كرد به عرعر كردن.

همسايه گفت: "شما كه فرموديد خرتان خانه نيست؛ اما صداي عرعرش دارد گوش فلك را كر ميكند."

ملا عصباني شد و گفت: "عجب آدم كج خيال و ديرباوري هستي. حرف من ريش سفيد را قبول نداري ولي عرعر خر را قبول داري."

*******

روزي ملانصرالدين از بازار رد ميشد كه ديد عده اي براي خريد پرندهي كوچكي سر و دست ميشكنند و روي آن ده سكهي طلا قيمت گذاشتهاند. ملا با خودش گفت مثل اينكه قيمت مرغ اين روزها خيلي بالا رفته. سپس با عجله بوقلمون بزرگي گرفت و به بازار برد، دلالي بوقلمونِ ملا را خوب سبك سنگين كرد و روي آن ده سكهي نقره قيمت گذاشت. ملا خيلي ناراحت شد و گفت: مرغ به اين خوش قد و قامتي ده سكهي نقره و پرندهاي قد كبوتر ده سكه ي طلا؟ دلال گفت: "آن پرندهي كوچك طوطي خوش زباني است كه مثل آدميزاد ميتواند يك ساعت پشتسر هم حرف بزند." ملانصرالدين نگاهي انداخت به بوقلمون كه داشت در بغلش چرت ميزد و گفت: "اگر طوطي شما يك ساعت حرف ميزند در عوض بوقلمون من دو ساعت تمام فكر ميكند."

**********

روزي ملانصرالدين به دنبال جنازهي يكي از ثروتمندان ميرفت و با صداي بلند گريه ميكرد. يكي به او دالداري داد و گفت: "اين مرحوم چه نسبتي با شما داشت؟"

ملا جواب داد: "هيچ! علت گريهي من هم همين است."



   
رضا، sheyton.divane، aftab و 5 نفر واکنش نشان دادند
نقل‌قول