Header Background day #28
اعلان‌ها
پاک کردن همه

داستان دسته گلی برای مادر

6 نوشته‌ها
6 کاربران
0 واکنش‌ها
1,439 بازدیدها
miina
(@miina)
Eminent Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 15
شروع‌کننده موضوع   [#1402]

مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می*خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.

وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می*کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می*کنی؟

دختر گفت: می*خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می*خرم تا آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می*شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: می*خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست!

مرد دیگرنمی*توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد!

شکسپیر می*گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می*آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن!



   
نقل‌قول
feel
 feel
(@feel)
Reputable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 303
 

خیـــــــلی قشنگ بود ممنون :))



   
پاسخنقل‌قول
AMINBASEREH
(@aminbasereh)
Trusted Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 84
 

زیبا و تاثیرگزار



   
پاسخنقل‌قول
mohammad002
(@mohammad002)
Prominent Member
عضویت: 7 سال پیش
نوشته‌ها: 919
 

با این که قبلن خونده بودمش ولی دوباره خوندنش خالی لز لطف نبود.ممنون((86))



   
پاسخنقل‌قول
فسیل
(@smhmma)
Famed Member
عضویت: 7 سال پیش
نوشته‌ها: 3077
 

خیلی قشنگ بود

ممنون و دمت گرم



   
پاسخنقل‌قول
Alaveh
(@alaveh)
Honorable Member
عضویت: 8 سال پیش
نوشته‌ها: 439
 

بسیار زیبا



   
پاسخنقل‌قول