می خواهم از یک رویا بگویم.
رویایی زیبا، با هر رنگی که بگویی، قرمز، آبی، زرد، سبز و مشکی...
هر چیزی که در آن باشد؛ هر احساسی، هر مزه ای، هر...
آری رویای من است
دنیای یک دختر
دختری با چشمانی قهوه ای، مو هایی بلند و فر، پوستی صاف، رنگ برف که بر فراز بلند ترین جایی که می تواند باشد ایستاده. بر بلندای یک ورق خط دار، خط هایی صاف که هر اتفاقی می تواند رویش بیفتد. خط هایی صاف که شاید با اتفاقی مواج شوند.
آه، بر آوایی که می خوانم! همه را خوانده ام. به بلندای فریاد، فریادی از عمق سکوت، از نهایت سکوت، آوایی با بلند ترین فراز می خوانم.
بر فراز، دنیا؛ دنیایی بلند در عین کوتاهی. در عین عمیقی.
بر بلندای گودی ها ایستاده ام، به جایی می نگرم، بالای سرم، روی زمین، بالای زمین، فرا تر از زمین.
در رویای آوای من خاطرات می گذرند. خاطراتی با طعم شیرین آلو، به ترشی آلبالو وبه گسی خرمالو...
من آوا هستم و می خوانم؛ می خوانم بر جهان، بر فراز و نشیب ها...
آوایی بلند وغنی
سرشار از سکوت...
ziba vo delneshin....che lezati dare dokhtar boodan...tajasom yek ehsas ... shoor...va zendegi...
ای نوشته زیبا بود.
لذت بردم ازش.
داشتم دلسرد می شدم از نوشته ی پیشینتون که این یکی اومد به کمکم.
کلمات رو خوب انتخاب کرده بودین. هر چند نگاهتون نو نبود اما کلمات زیبا و استفاده ی هنرمندانه باعث می شد به شدت لذت بخش باشن.
امیدوارم بازم بنویسید و منتظرم که ازتون داستان بخونم.
دوست دارم این ذوق و سلیقه رو در بستر یک داستان هم بسنجم.
در امان خدا باشید.