Header Background day #01
آگاه‌سازی‌ها
پاک‌کردن همه

ايده هاي ناب (بررسي و پيشنهاد)

47 ارسال‌
13 کاربران
141 Likes
10.1 K نمایش‌
*HoSsEiN*
(@hossein-2)
Noble Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 907
شروع کننده موضوع  

سلام
براي نوشتن يك داستان خوب به يك ايده خوب نياز داريم .
هدف اين تاپيك:
1- گاهي هستند افرادي كه علاقه به نوشتن ندارند ولي ايده هاي خيلي بي نظيري دارند،‌اين افراد مي توانند ايده هاي خودشون را در اين تاپيك به نويسنده ها پيشنهاد بدن.
2- نويسنده ها مي توانند بيان ايده كلي داستانشون را اينجا مطرح كنند و بقيه براي بهبود و رفع نقصش كمكشون كنند.
3- نويسنده هايي كه دار داستان مي نويسند و چشمه ايده هاشون خشك شده و نمي دانند با شخصيتشون چيكار كنند و يا يك پايان مناسب براي داستانشون مي خوان.


   
saharhtm, R-MAMmad, Akramaz662 and 8 people reacted
نقل‌قول
*HoSsEiN*
(@hossein-2)
Noble Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 907
شروع کننده موضوع  

خب من يه ايده دارم ولي قصد نوشتنش را ندارم با اين حال براي روشن كردن چراغ اول مطرح اش مي كنم.

يك پسر يتيم نميدونه كيه و خانواده اش كين از پرورشگاه فرار مي كنه و وارد يك فروشگاه چند طبقه پر از اسرار ميشه و انجا شروع به كار مي كنه و شب هم همانجا مي خوابه اما كم كم متوجه ميشه موجودات ديگه اي هم توي فروشگاه هستند ، يكيشون يك گله شقايقه كه البته يك مرده،‌راه ميره ،‌حرف ميزنه و بقيه عمو صداش مي كنند و بين عروسك ها، ارواح و ديگر انسانهاي ساكن فروشگاه تنها كسيه كه از پسر حمايت مي كنه و اجازه ميده انجا بمونه.
پسر داستان ما براي اينكه بفهمه كيه بايد كارهايي انجام بده ، و اين كارها شامل كشتن ارواح،‌ شكار غول ها و كنار امدن با فرشته ها شياطين و ...ميشه.
اما يك مشكل هست هر بار كه از يك طبقه بالاميره اون گله يك چيزي از دست ميده،‌يك بار دانشش، يك بار قدرت راه رفتنش و در يكي از مراحل بعد از اينكه روح يك دختر بچه را نجات ميده تمام گل هاي فروشگاه از بين ميرن و ايا عمو هم كه تنها حامي اين پسر در بين تمام موجوداته از بين ميره؟
بهتر نيست اين پسر به جاي اينكه بفهمه كيه به زندگيش در فروشگاه ادامه بده؟

خب اين ايده من،‌چطور بود؟ فصد نوشتنشو ندارما ولي خيلي ميشه روش كار كرد.


   
Akramaz662, bistam, sossoheil82 and 8 people reacted
پاسخنقل‌قول
lord.1711712
(@lord-1711712)
Famed Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 1002
 

من هرچی فکر میکنم دوست دارم ایده هامو بنویسم. ولی با اینحال یکیشو که خیلی خوشم میاد ، حداقل تو ذهنم خیلی خفنه ( مثل بقیه ی ایده هام) ، رو میگم.
داستان یه پسریه که از زندگی معمولیش خسته میشه. اینو به پدرش میگه و اون بهش پیشنهاد یه سفر جنگلی رو میده. خانوادگی میرن سفر ، توی سفر اون توی یه چاله میوفته ، یه معبد خیلی کهن. خواهرش میره دنبال کمک ، فاصله ی افتادنش زیاد بود ولی چیزیش نشد، اون بلند میشه و در و دیوار معبد رو نگاه میکنه. همراه خودش یک چراغ قوه داشت ( حالا که فکر میکنم میشه گفت با گوشیش نور انداخت ) و تصاویر توی معبد رو دید. فهمید که اونجا معبدی برای عبادت و درخواست کمک از یکی از خدایان قدیمی بود. اون پسر مراسم عبادت و درخواست رو از روی شکل ها یاد میگیره و انجاممیده و از اون میخواد که زندگیش هیجان انگیز بشه.
راهی به سمت بیرون پیدا میکنه. به پیش خانوادش برمیگرده ( خواهرش نتونسته بود سوراخی که شخصیت اول توش افتاد رو دوباره پیدا کنه )
این پسر میره مدرسه ، یه روز مثلا یه هفته بعد از اون حادثه احساس عجیبی داره ، میره روی پشت بوم مدرسهبرای هوا خوری ، فرد تنهایی بود.
اونجا بود که به طور عجیبی چشماش میسوزه ، به ناگاه چیزی میبینه ، دو تا موجود غول آسا روی هوا مبارزه میکنن. شاید اصلا خارج از جو زمین ( اصلا به انسانها توجهی نمیکنن)
دستاش از کنترلش خارج میشن ، دستش بالا میاد و کلماتی بدون خواستن از دهنش خارج میشن درحالی که انگشتشو به سمت فرشته بالا برده.
نور سبز ضعیفی از انگشتش خارج میشه و به یکی از اونها که فرشته بود میخوره. اون تازه میفهمه ... وقتی که دیر شده. اون میمیره و جنازش ناپدید میشه.
اون موجود دیگه رو به روی شخصیت اول ظاهر میشه. اون یک ارباب شیطانی بود. شخصیت اول از ابهتش نمیتونه تکون بخوره. اون جلو میاد بهش میخنده و بشکنی میزنه و شخصیت اول بیهوش میشه. زمانی بهوش میاد که اونو بخاطر قتل تمام بچه های مدرسشون گرفتن. دادگاه به سرعت تشکیل میشه و اون به زندان میره. ( وقتی بیدار میشه یه خالکوبی رو دست چپش دار ) اونو به زندانی معمولی نمیبرن. وقتی میره اونجا میفهمه همه موجودات جادویین و یا جادوگر ها و یا هیولاهای ترسناکین. اونجا به کلاس درس میره ( چون هنوز 18 سالش نشده واسشون کلاس میزارن) همراه با هیولاهایی دیگه. فرض کنین معلم پشت شیشه ی ضد گلوله باشه و یا توسط نمایشگر سه بعدی انگار اونجا حضور داره. چند تا تفنگ اتوماتیک روی دیوار وصله که سر هر موجودی که نظم رو بهم زد رو منفجر کنه و شخصیت اول هر هفته یکی رو میبینه مثلا. قدرت های زیادی هم تو زندان هستن که حتی رءیس زندان هم بهشون چیزی نمیتونه بگه.
شخصیت اول توسط یکی از خدایان کهن زیر نظره ، قدرت یکی از فرشتگان قدرتمند رو بخاطر طلسم اون خداهه که از بدن شخصیت اول استفاده کرد گرفته و جانشین یکز از اربابان شیاطین درون زمینه ( خالکوبیه )
بعضی افراد تو زندان هستن که خودشون میخوان اونجا باشن. اونجا یه جادوگریه که دنبال یه نفر میگرده تا اونو بکشه ، منظورم خودشه ، جادوگره خودشو جاویدان کرده و الان میخواد بمیره ولی نمیتونه.
شخصیت اول وارد یه دعوا میشه که وسط دعوا اون ارباب شیطانی توسط خالکوبی بدنشو تسخیر میکنه ، چشاش مثل دو تا شعله میشه و با صدای شیطانه همه رو تهدید میکنه و آخر کتاب اول زندان رو نابود میکنه .
فعلا تا همینجاشو گفتم ... اگه کسی خواست ازش استفاده کنه بگه که فقط بدونم


   
Akramaz662, sahv, bistam and 9 people reacted
پاسخنقل‌قول
*HoSsEiN*
(@hossein-2)
Noble Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 907
شروع کننده موضوع  

چه ايده قشنگي، خيلي خوب بود به قول شاعر گفتني خفن بود، اگه توانستي بنويسش.
ايده كشتن بچه هاي مدرسه و زندانش منو ياد يه مانگا انداخت كه ان هم همينطوري بود ولي در كل ايده بسيار زيبايي بود.


   
bistam, sossoheil82, yasss and 4 people reacted
پاسخنقل‌قول
lord.1711712
(@lord-1711712)
Famed Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 1002
 

چند بار واسه من پیش اومده که ایده ای بدم بعد اونو یه جا ببینم.
حالا کدوم مانگا ؟ من نخوندم . اسمش چیه ؟

من که فکر نکنم وقت کنم. راستی اون داستان کوتاهی که نوشته بودم ایده ی رمان بلندشو در آوردم که بعد از کنکورم قطعا خواهم نوشت اگر خدا بخواد 🙂


   
bistam, فسیل, ensieh-oof and 1 people reacted
پاسخنقل‌قول
proti
(@proti)
عضو Admin
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 1560
 

Lord.Morteza;170:
من هرچی فکر میکنم دوست دارم ایده هامو بنویسم. ولی با اینحال یکیشو که خیلی خوشم میاد ، حداقل تو ذهنم خیلی خفنه ( مثل بقیه ی ایده هام) ، رو میگم.
داستان یه پسریه که از زندگی معمولیش خسته میشه. اینو به پدرش میگه و اون بهش پیشنهاد یه سفر جنگلی رو میده. خانوادگی میرن سفر ، توی سفر اون توی یه چاله میوفته ، یه معبد خیلی کهن. خواهرش میره دنبال کمک ، فاصله ی افتادنش زیاد بود ولی چیزیش نشد، اون بلند میشه و در و دیوار معبد رو نگاه میکنه. همراه خودش یک چراغ قوه داشت ( حالا که فکر میکنم میشه گفت با گوشیش نور انداخت ) و تصاویر توی معبد رو دید. فهمید که اونجا معبدی برای عبادت و درخواست کمک از یکی از خدایان قدیمی بود. اون پسر مراسم عبادت و درخواست رو از روی شکل ها یاد میگیره و انجاممیده و از اون میخواد که زندگیش هیجان انگیز بشه.
راهی به سمت بیرون پیدا میکنه. به پیش خانوادش برمیگرده ( خواهرش نتونسته بود سوراخی که شخصیت اول توش افتاد رو دوباره پیدا کنه )
این پسر میره مدرسه ، یه روز مثلا یه هفته بعد از اون حادثه احساس عجیبی داره ، میره روی پشت بوم مدرسهبرای هوا خوری ، فرد تنهایی بود.
اونجا بود که به طور عجیبی چشماش میسوزه ، به ناگاه چیزی میبینه ، دو تا موجود غول آسا روی هوا مبارزه میکنن. شاید اصلا خارج از جو زمین ( اصلا به انسانها توجهی نمیکنن)
دستاش از کنترلش خارج میشن ، دستش بالا میاد و کلماتی بدون خواستن از دهنش خارج میشن درحالی که انگشتشو به سمت فرشته بالا برده.
نور سبز ضعیفی از انگشتش خارج میشه و به یکی از اونها که فرشته بود میخوره. اون تازه میفهمه ... وقتی که دیر شده. اون میمیره و جنازش ناپدید میشه.
اون موجود دیگه رو به روی شخصیت اول ظاهر میشه. اون یک ارباب شیطانی بود. شخصیت اول از ابهتش نمیتونه تکون بخوره. اون جلو میاد بهش میخنده و بشکنی میزنه و شخصیت اول بیهوش میشه. زمانی بهوش میاد که اونو بخاطر قتل تمام بچه های مدرسشون گرفتن. دادگاه به سرعت تشکیل میشه و اون به زندان میره. ( وقتی بیدار میشه یه خالکوبی رو دست چپش دار ) اونو به زندانی معمولی نمیبرن. وقتی میره اونجا میفهمه همه موجودات جادویین و یا جادوگر ها و یا هیولاهای ترسناکین. اونجا به کلاس درس میره ( چون هنوز 18 سالش نشده واسشون کلاس میزارن) همراه با هیولاهایی دیگه. فرض کنین معلم پشت شیشه ی ضد گلوله باشه و یا توسط نمایشگر سه بعدی انگار اونجا حضور داره. چند تا تفنگ اتوماتیک روی دیوار وصله که سر هر موجودی که نظم رو بهم زد رو منفجر کنه و شخصیت اول هر هفته یکی رو میبینه مثلا. قدرت های زیادی هم تو زندان هستن که حتی رءیس زندان هم بهشون چیزی نمیتونه بگه.
شخصیت اول توسط یکی از خدایان کهن زیر نظره ، قدرت یکی از فرشتگان قدرتمند رو بخاطر طلسم اون خداهه که از بدن شخصیت اول استفاده کرد گرفته و جانشین یکز از اربابان شیاطین درون زمینه ( خالکوبیه )
بعضی افراد تو زندان هستن که خودشون میخوان اونجا باشن. اونجا یه جادوگریه که دنبال یه نفر میگرده تا اونو بکشه ، منظورم خودشه ، جادوگره خودشو جاویدان کرده و الان میخواد بمیره ولی نمیتونه.
شخصیت اول وارد یه دعوا میشه که وسط دعوا اون ارباب شیطانی توسط خالکوبی بدنشو تسخیر میکنه ، چشاش مثل دو تا شعله میشه و با صدای شیطانه همه رو تهدید میکنه و آخر کتاب اول زندان رو نابود میکنه .
فعلا تا همینجاشو گفتم ... اگه کسی خواست ازش استفاده کنه بگه که فقط بدونم

ایده تون خوبه چرا خودت نمینویسی؟ به نظرم هیچ کس به جز خودت نتونه خوب درش بیاره ها به نظرم شروع کن کار خوبی ازش در میاد
و یه چیزی
ایده ای که داری رو کامل بسط نده منظورم خلاصه ای از ایده بود نه اینکه کل داستانت رو بنویسی اینجا...


   
bistam, yasss, فسیل and 3 people reacted
پاسخنقل‌قول
lord.1711712
(@lord-1711712)
Famed Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 1002
 

زیاد وقت ندارم.
هرچی وقت آزاد دارم رو میزارم سر اربابان زمین یا ایده ی یه داستان دیگه که داستان کوتاهشو نوشته بودم. به نظرم هردوشون از این ایده بهترن.

چند تا ایده هم دارم که ایدهاش کامل نیستن اونها رو هم وقتی وقت کردم میاد اینجا مینویسم
هنوز شکل نگرفتن ، اول باید شکلشون بدم ...


   
bistam, yasss, فسیل and 1 people reacted
پاسخنقل‌قول
*HoSsEiN*
(@hossein-2)
Noble Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 907
شروع کننده موضوع  

Lord.Morteza;173:
چند بار واسه من پیش اومده که ایده ای بدم بعد اونو یه جا ببینم.
حالا کدوم مانگا ؟ من نخوندم . اسمش چیه ؟

من که فکر نکنم وقت کنم. راستی اون داستان کوتاهی که نوشته بودم ایده ی رمان بلندشو در آوردم که بعد از کنکورم قطعا خواهم نوشت اگر خدا بخواد 🙂

اگه اشتباه نكنم "Deddoman Wandārando" بود،‌انيمه اش هم هست،‌خيلي قشنگه حتماً‌ببين ضرر نمي كني .

داستانت جالبه ميشه روش خب كار كرد ولي خب نوشتن چندين داستان همزمان كار سختيه،‌اول ان يكي را تمام كن بعد بيا سراغ اين يكي.:105:


   
sahv, bistam, yasss and 3 people reacted
پاسخنقل‌قول
lord.1711712
(@lord-1711712)
Famed Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 1002
 

امسال که کنکور دارم فقط نکاتی که به ذهنم جرقه میزنه در مورد داستانها و یا ایده های جدیدی که دارم رو مینویسم. تابستون حتما میبینم :1:


   
bistam, yasss, فسیل and 1 people reacted
پاسخنقل‌قول
proti
(@proti)
عضو Admin
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 1560
 

Lord.Morteza;192:
امسال که کنکور دارم فقط نکاتی که به ذهنم جرقه میزنه در مورد داستانها و یا ایده های جدیدی که دارم رو مینویسم. تابستون حتما میبینم :1:

خب اگه کنکور داری کیبوردتو غلاف کن
اصلا و ابدا توی دوران کنکور چیزی ننویس نصف وقتت رو و کل ذهنت رو به باد میده یعنی تو اوج درس خوندن ایده میاد تو ذهنت بعد کلا بی خیال درس میشی میشینی مینویسی این بلایی هست که سر خودم اومده:21::20:بعدشم دیگه پشیمونی سودی نداره و یه سال از عمرت به باد میره پس شما همینجا ایده بده اما ننویسیا

من اصولا اهل مانگا و اینا نیستم اینه که نمیتونم درمورد اون نظر بدم:64:


   
bistam, yasss, فسیل and 2 people reacted
پاسخنقل‌قول
lord.1711712
(@lord-1711712)
Famed Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 1002
 

من کامپیوتر و لپتاپ ندارم ! هردو سوختن پس کیبوردم غلافه !
ایده هایی هم که وقت و بی وقت به ذهنم میاد رو روی کاغذ بصورت خیلی خلاصه مینویسم و میرم ادامه ی درس :5:


   
yasss and فسیل reacted
پاسخنقل‌قول
*HoSsEiN*
(@hossein-2)
Noble Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 907
شروع کننده موضوع  

Lord.Morteza;217:
من کامپیوتر و لپتاپ ندارم ! هردو سوختن پس کیبوردم غلافه !
ایده هایی هم که وقت و بی وقت به ذهنم میاد رو روی کاغذ بصورت خیلی خلاصه مینویسم و میرم ادامه ی درس :5:

اخ اخ اخ
نگو‌اصلاً موقع درس خواندن اين سريال هاي مسخره تلويزيون هم جذاب ميشن،‌حتي حركت مورچه روي فرش مثل فيلم ارباب حلقه ها هيجان انگيز ميشه. :4:
بهترين ايده ها هم اين زمان به ذهن ادم ميان.
اصلاً تالكين نيست معلم بوده موقع تصحيح برگه ها ايده به ذهنش رسيده .


   
sossoheil82, yasss, فسیل and 3 people reacted
پاسخنقل‌قول
lord.1711712
(@lord-1711712)
Famed Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 1002
 

تا الان موقعی که درس رو شروع کردین بطور ناخودآگاه به سنگ کاری خونه ی همسایتون نگاه کردین ( با اینکه کلا رنگ صدفی داره و چیزی به ظاهر سادست ) اما شما اونقدر در اون طرح غرق بشین و خاطراتتون رو از زمانی که به یاد دارین تا همون زمانی که توش هستین مرور کنین و به ساعت نگاه کنین و ببینین که یک ساعت و خورده ای گذشته ؟


   
sahv, sossoheil82, R-MAMmad and 2 people reacted
پاسخنقل‌قول
proti
(@proti)
عضو Admin
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 1560
 

*HoSsEiN*;229:
اخ اخ اخ
نگو‌اصلاً موقع درس خواندن اين سريال هاي مسخره تلويزيون هم جذاب ميشن،‌حتي حركت مورچه روي فرش مثل فيلم ارباب حلقه ها هيجان انگيز ميشه. :4:
بهترين ايده ها هم اين زمان به ذهن ادم ميان.
اصلاً تالكين نيست معلم بوده موقع تصحيح برگه ها ايده به ذهنش رسيده .

آخ گفتی یعنی بزرگترین ایده ها همون موقع درس خوندن تو سر ادم میاد
مزخرف ترین فیلمها جذاب میشن
و کلا یه چیز خفنیه

Lord.Morteza;236:
تا الان موقعی که درس رو شروع کردین بطور ناخودآگاه به سنگ کاری خونه ی همسایتون نگاه کردین ( با اینکه کلا رنگ صدفی داره و چیزی به ظاهر سادست ) اما شما اونقدر در اون طرح غرق بشین و خاطراتتون رو از زمانی که به یاد دارین تا همون زمانی که توش هستین مرور کنین و به ساعت نگاه کنین و ببینین که یک ساعت و خورده ای گذشته ؟

تمرکزت بالاس داداش من


   
yasss, فسیل, R-MAMmad and 2 people reacted
پاسخنقل‌قول
Smajids
(@smajids)
Trusted Member
عضو شده: 4 سال قبل
ارسال‌: 26
 

سلام منم یه داستان دارم می نویسم سینا خبر داره اسمش هفت کتیبه است
خب حالا میخوام قسمتی اش رو لو بدم
در زمان های دور پادشاهی یک کتیبه داشت که نماد قدرت و اقتدارش بود سرزمین این پادشاه توسط وحشی های شمال و جادوگران جنوب مورد تاخت و تاز قرار گرفت و کتیبه نابود شد از سرزمین میانه یک کتیبه محافظت میکرد که کتیبه دارای قدرت و دانشی بود برای صاحبش ، در حالی که همه فکر می کردند که کتیبه نابود شده ، کتیبه جادویی خود را به هفت قسمت تبدیل کرد قسمت اولش دانشی بود بی کران و لو نمیدم
حال بعد از 1000 سال گذشت زمان و نابود شدن سرزمین میانه ، کتیبه به هفت قسمت تقسیم شد و هر قسمت به دست یک محافظ تا شاید در آینده تمامی کتیبه ها به دست آخرین محافظ افتد
وظیفه محافظت از کتیبه به صورت ارثی بود و کتیبه جادوی خود را فقط بهمحافظ واقعی نشان می داد
سال 4891میانه ( میانه نامی است که از زمان نابودی سرزمین میانه و جادوگران و وحشی ها به واحد شمارش سال تبدیل شده)
و..........................
خب این تقریبا این مقدمه و فصل اولشه و کل داستان در مورد هفت محافظ کتیبه و آخرین اون هاست اسم دو شخصیت اصلی داستان هم نمیگم خخخخخخخخ شخصیت زیاد داره . تا تقریبا از هفت زاویه هم نوشته شده بعضی ها که مهم ترن بیشتر توضیح دادم لو نمیدم اما عید امسال فصل اولش رو میزارم احتمالا و هر ماه یک فصل


   
yasss, فسیل, barsavosh and 2 people reacted
پاسخنقل‌قول
صفحه 1 / 4
اشتراک: