Header Background day #22
آگاه‌سازی‌ها
پاک‌کردن همه

برای ستاره ها برقص

18 ارسال‌
6 کاربران
13 Likes
5,138 نمایش‌
Violet Jessica Aron
(@violet-jessica-aron)
Estimable Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 84
شروع کننده موضوع  

سلام!!
این یه داستان نسبتاً کوتاهه که خودم نوشتم و می خواستم به یکی از دوستان خوبم که توی بوک پیج هم هست تقدیمش کنم. متاسفانه نیاز به ویرایش شدید داره. اما حال و هوای داستان طوریه که می تونید با نقش اول داستان همذات پنداری کنید. از اونجایی که انجمن به زودی بسته می شه، ترجیح دادم داستانم رو این جا بذارم تا نظرات و انتقاداتون رو بشنوم. تا الان فقط سه نفر این داستان رو خوندن و نظرشون رو بهم گفتن. که یکی شون هم همون دوستی بوده که داستان رو براش نوشتم. فکر کنم خیلی هاتون بشناسینش: هلن پراسپرو

خب، دیگه صحبت کردن بسه. لطفا داستان رو بخونید و نظراتتون رو بگید. شدیدا به کمک نیاز دارم تا بتونم ویرایشش کنم و یه داستان خوب از خودم به جا بذارم.:1:

http://uupload.ir/view/k5i_dance_for_stars_.pdf/


   
نقل‌قول
k.b
 k.b
(@zkmk2002)
Active Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 11
 

سلام داستانتون رو خوندم . خیلی خوب بود . قلمتون رون و قابل فهمه و برای کسایی که تازه میخوان نویسندگی رو شروع کنن توصیه اش می کنم البته یه سری اشکالات کوجولویی هم داشت. من به شخصه خیلی دوست دارم وقتی دیالوگ کاراکتر ها عامیانه میشه ولی توی داستان شما بعضل وقتا خیلی عامیانه می شد و از زیبایی داستان کم می کرد. قسمت آخر که پدر مل برگشت هم یکم لوس و کلیشه ای بود . نکته دیگه ای که به نظرم رسید این بود که اگه قراره یه دنیای جدید خلق کنید (اشاره به اون ماهی که اول داستان اسمش رو آوردید، اگه اشتباه نکنم) بهتره اسطوره های جدید خلق کنید براش(اون قسمت که اسم زئوس رو آوردید). به شخصه عاشق نولان و داستان هاش شدم:21: در کل به نظرم داستتنتون خیلی خوب بود و خوشحالم که وقت گذشتم و خوندم . خیلی لذت بردم:53:

- - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

یه چیزی که یادم رفت بگم، نمیدونم تو پیشتازان کتاب عضوی یا نه ولی اگه اینها رو نخوندی حتما بخون
6 سوال کلیدی که هنگام خلق یک نظام جادو باید پرسید
10 سوال که برای خلق یک دنیای فانتزی باید از خود بپرسید
دن براون در باب در باب انواع کشمکش های داستانی-با تغییر و تلخیص
منبع پیشتازان کتاب


   
bahani reacted
پاسخنقل‌قول
amyr924122
(@amyr924122)
Estimable Member
عضو شده: 4 سال قبل
ارسال‌: 153
 

داستان خوبی بود از قلمت خوشم اومد ولی مشکل اینجاست که موضوع جذابی رو برای نوشتن انتخاب نکردی موضوعات جذاب تری هم بودن که میتونستن خواننده رو به وجد بیارن امیدوارم تو داستان بعدی ازشون استفاده کنی
منتظر اثر بعدیت هستم :دی


   
پاسخنقل‌قول
z.p.a.s
(@z-p-a-s)
Reputable Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 270
 

الان کارتو خوندم و خب، قلم بدی نداری ولی حس می کردم دارم ترجمه می خونم انگار. شاید به خاطر کمبود کتاب فارسیه و شایدم برداشت من اینجوری بود، چون خیلی از کلمه ها رو ما تو زبان عامیانه استفاده نمی کنیم و چه بسا تو نوشتن خودمون هم.
الان حال نقد کردن ندارم ولی ی چیز دیگه هم که به نظرم اومد، مادربزرگ این بچه یهو الان وسط داستان به عنوان معلم داستان نویسی از آسمون تلپ افتاد پایین؟ و الان مادربزرگ استعاره از هلنه؟:دی
اگه این دختره جوری می نویسه که ( منظورم اینه ک زیاد می نویسه) توی داستان هی به این اشاره می کنه که کلا دختر داستان نویسی هست، باید مادربزرگش تازه بیاد اصول اولیه نوشتنو بهش بگه؟ و بازم میگم، مگه مامانبزرگش جی کی رولینگه آخه؟ شاید اگه مادربزرگش بیشتر به همون قصه ی نولان پرداخته بود و توی ماجرا های اون همچین نکته هایی رو می گفت بهتر‌بود من حس می کردم الان سر زنگ انشام معلمم داره برام سخنرانی می کنه.
در مورد زمان هم من یخورده هی دچار دوگانگی می شدم، که اونم احتمالا به اصطلاحات و اینات برمیگرده.
و در کل اینکه بازم بنویس:)
منتظریم.


   
پاسخنقل‌قول
Violet Jessica Aron
(@violet-jessica-aron)
Estimable Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 84
شروع کننده موضوع  

percy.fan;44442:
سلام داستانتون رو خوندم . خیلی خوب بود . قلمتون رون و قابل فهمه و برای کسایی که تازه میخوان نویسندگی رو شروع کنن توصیه اش می کنم البته یه سری اشکالات کوجولویی هم داشت. من به شخصه خیلی دوست دارم وقتی دیالوگ کاراکتر ها عامیانه میشه ولی توی داستان شما بعضل وقتا خیلی عامیانه می شد و از زیبایی داستان کم می کرد. قسمت آخر که پدر مل برگشت هم یکم لوس و کلیشه ای بود . نکته دیگه ای که به نظرم رسید این بود که اگه قراره یه دنیای جدید خلق کنید (اشاره به اون ماهی که اول داستان اسمش رو آوردید، اگه اشتباه نکنم) بهتره اسطوره های جدید خلق کنید براش(اون قسمت که اسم زئوس رو آوردید). به شخصه عاشق نولان و داستان هاش شدم:21: در کل به نظرم داستتنتون خیلی خوب بود و خوشحالم که وقت گذشتم و خوندم . خیلی لذت بردم:53:

- - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

یه چیزی که یادم رفت بگم، نمیدونم تو پیشتازان کتاب عضوی یا نه ولی اگه اینها رو نخوندی حتما بخون
6 سوال کلیدی که هنگام خلق یک نظام جادو باید پرسید
10 سوال که برای خلق یک دنیای فانتزی باید از خود بپرسید
دن براون در باب در باب انواع کشمکش های داستانی-با تغییر و تلخیص
منبع پیشتازان کتاب

سلام! خوشحالم که میبینم بالاخره یه نفر نظر گذاشته^__^
ممنونم از این که وقت گذاشتین و داستان رو خوندین. درمورد ایرادهاش هم باید بگم که این داستان زیاد ویرایش نشده و خودم از پایانش راصی نیستم اصلا. اما خب، گفتم بذارمش توی سایت و نظر بقیه رو هم بشنوم:65:
قبول دارم که کارم زیاد توی دیالوگ نویسی خوب نیست، اما واقعا متوجه نشدم کدوم دیالوگ ها مشکل دارن. اگه مثال بزنید ممنون میشم ازتون:1:
و درمورد دنیاسازی، خب... داستان های کوتاه معمولا نیازی به دنیا سازی مخصوص ندارن. اگه می خواستم به جای زئوس از یه خدای خیالی استفاده کنم، باید کلی درموردش توضیح می دادم. فکر کنم اشکال اصلی از ماه باشه که اسم خاص براش درست کردم. باید از ماه میلادی استفاده می کردم. چون توی این داستان نیازی به اساطیر و قوانین خاص نیست.
اما واقعا نکته ی ظریفی بود و خوشحالم که بهش اشاره کردین.
خبر ندارم خاطرات تاج شکسته رو خوندین یا نه، ولی داستان بلندمه که توی سایت گذاشتمش و به علت مشکلاتی که دنیاسازیش داشت، تصمیم گرفتم به کلی تغییرش بدم. واسه همین فصل جدید نمی دم تا کتابم رو کامل بنویسم. نمیتونم فصل به فصل بذارمش توی نت. راه تغییر دادن داستان رو واسم مسدود می کنه.
خیلی ممنونم از این لینک هایی که فرستادین. قبلا خوندمشون... اما یادم رفته. بد نیست دوباره بخونم:دی

- - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

هاریون;44451:
داستان خوبی بود از قلمت خوشم اومد ولی مشکل اینجاست که موضوع جذابی رو برای نوشتن انتخاب نکردی موضوعات جذاب تری هم بودن که میتونستن خواننده رو به وجد بیارن امیدوارم تو داستان بعدی ازشون استفاده کنی
منتظر اثر بعدیت هستم :دی

بله بله می دونم موضوع جذابی نداشت:21:
فقط از قرنطینه و کرونا و ایده نداشتن واسه داستان به ستوه امده بودم. گفتم بیام یه حرکتی بزنم بس عجیب. :دی

- - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

z.p.a.s;44452:
الان کارتو خوندم و خب، قلم بدی نداری ولی حس می کردم دارم ترجمه می خونم انگار. شاید به خاطر کمبود کتاب فارسیه و شایدم برداشت من اینجوری بود، چون خیلی از کلمه ها رو ما تو زبان عامیانه استفاده نمی کنیم و چه بسا تو نوشتن خودمون هم.
الان حال نقد کردن ندارم ولی ی چیز دیگه هم که به نظرم اومد، مادربزرگ این بچه یهو الان وسط داستان به عنوان معلم داستان نویسی از آسمون تلپ افتاد پایین؟ و الان مادربزرگ استعاره از هلنه؟:دی
اگه این دختره جوری می نویسه که ( منظورم اینه ک زیاد می نویسه) توی داستان هی به این اشاره می کنه که کلا دختر داستان نویسی هست، باید مادربزرگش تازه بیاد اصول اولیه نوشتنو بهش بگه؟ و بازم میگم، مگه مامانبزرگش جی کی رولینگه آخه؟ شاید اگه مادربزرگش بیشتر به همون قصه ی نولان پرداخته بود و توی ماجرا های اون همچین نکته هایی رو می گفت بهتر‌بود من حس می کردم الان سر زنگ انشام معلمم داره برام سخنرانی می کنه.
در مورد زمان هم من یخورده هی دچار دوگانگی می شدم، که اونم احتمالا به اصطلاحات و اینات برمیگرده.
و در کل اینکه بازم بنویس:)
منتظریم.

بزرگ ترین سوالی که ذهنم رو درگیر کرده اینه که کدوم کلمه ها مشکل داشتن. مثلا جنتلمن؟ :دی
مادربزرگه که از آسمون نیفتاد پایین. همیشه روی زمین بوده. این چه سوالیه؟:7:
و نه، مل استعاره از هلن بود. و البته خودم. چون یه چند وقتی هر دومون واسه نوشتن ایده نداشتیم و خواستم به خودمون قوت قلب بدم.

اما با این نظر که گفتی مامان بزرگه نباید به کسی که خودش داستان می نویسه اصول پایه ای نوشتن رو یاد بده تا حدودی موافقم. اما اون بیشتر داشت طرز نگاه متفاوت به موضوعات رو برای مل توصیح می داد. مل که یه نویسنده ی واقعی نیست! تازه کاره مثل خودم! من تازه فهمیدم باید چطوری به موضوعات نگاه متفاوت داشته باشم. پس خیلی هم ممکنه بی راه نباشه. اما هرچی که هست، منم یه نویسنده ی آماتور هستم و نظر همه قابل احترامه.

دوگانگی زمان؟ یعنی چی؟ :دی


   
k.b reacted
پاسخنقل‌قول
z.p.a.s
(@z-p-a-s)
Reputable Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 270
 

خب از آخر می گم، منظورم از دوگانگی زمانی اینه ک مثلا آدم میاد به خودش تلقین کنه فضا فضای دوران حاله، که یهو قصر و پادشاهی میان وسط کار. بعد تا میاد اخت بگیره، دوباره دیالوگا و جمع شدن همه توی پارک! شوتمون می کنه تو حال، بعدم دوباره پرنده نامه رسون و از این چیزا کلا.
منظورم هم از ظهور مامانبزرگش این بود که گفتم قبلا دیگه، حتی اگرم مادربزرگشو اونقدر دست به قلم بگیریم، بازم همین امشب یهو می خواد کل نصیحتاشو بکنه؟ ریتم کار رو برای من کمی خسته کننده کرد.
و در مورد کلمات، نه اتفاقا جنتلمن منظورم نیست. همین کلماتی مثل : اوه خدای بزرگ! یا انگیزه یا موهبت.‌و در جواب سوالای که ما می گرسیم مثلا فلانی نظرت چیه من حداقل نمی گم فکر خوبیه. خوبه، بد نیست ، اینم ی نظری یا ی همچین چیزی.
بازم در آخر همه اینا می گم، خیلی مختصر و سرسری به متنت نگاه انداختم و شاید خیلی از چیزایی که گفتم به نظر من اینطور اومده باشه، ولی همچنان منتظر کارهای بعدیت هستم.


   
پاسخنقل‌قول
Violet Jessica Aron
(@violet-jessica-aron)
Estimable Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 84
شروع کننده موضوع  

z.p.a.s;44461:
خب از آخر می گم، منظورم از دوگانگی زمانی اینه ک مثلا آدم میاد به خودش تلقین کنه فضا فضای دوران حاله، که یهو قصر و پادشاهی میان وسط کار. بعد تا میاد اخت بگیره، دوباره دیالوگا و جمع شدن همه توی پارک! شوتمون می کنه تو حال، بعدم دوباره پرنده نامه رسون و از این چیزا کلا.
منظورم هم از ظهور مامانبزرگش این بود که گفتم قبلا دیگه، حتی اگرم مادربزرگشو اونقدر دست به قلم بگیریم، بازم همین امشب یهو می خواد کل نصیحتاشو بکنه؟ ریتم کار رو برای من کمی خسته کننده کرد.
و در مورد کلمات، نه اتفاقا جنتلمن منظورم نیست. همین کلماتی مثل : اوه خدای بزرگ! یا انگیزه یا موهبت.‌و در جواب سوالای که ما می گرسیم مثلا فلانی نظرت چیه من حداقل نمی گم فکر خوبیه. خوبه، بد نیست ، اینم ی نظری یا ی همچین چیزی.
بازم در آخر همه اینا می گم، خیلی مختصر و سرسری به متنت نگاه انداختم و شاید خیلی از چیزایی که گفتم به نظر من اینطور اومده باشه، ولی همچنان منتظر کارهای بعدیت هستم.

آره، شما درست می گی. زیاد معلوم نبود چه زمانیه. انتظار نداشتم خواننده ها بهش توجه کنن اما ظاهرا تو با نگاه سرسریت هم تونستی متوجهش بشی^__^ ولی زمان گذشته بود. پارکه هم مثلا توی گذشته بود:22: اما قبوله. خوب توضیح ندادم. چه کنم دیگه، من که از این مانان بزرگای رولینگ گونه ندارم نصیحتم کنه. :دی
فقط ببخشید اشتباهی واسه این تاپیک تگ شدی :دی


   
پاسخنقل‌قول
هلن پراسپرو
(@h-p)
Honorable Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 285
 

(سرخ شدن از گردن تا پیشانی)
بعله دیگه...همون دو قطره عزتم که تو محل داشتیمم به باد فنا رفت :9: :دی

الان دوباره داستان رو خوندم، نمی دونم چرا پر از حس نوشتن و اینا شدم..از من بعدیه..

راستش...فکر که می کنم میبینم z.p.a.s حرف درستی زد...دوگانگی زمان البته منو زیاد اذیت نکرد، و با دنیاشون خیلی خوب ارتباط گرفتم. فقط با خوندن دوباره، متوجه یه تیکه شدم که اذیت میکرد...
اونجا که مادربزرگ درباره قاتل و دختر فراری حرف میزد جالب بود، چون به داستان آمیخته شده بود. ولی بعد یه تیکه تو صفحه 13 بود، که با «مادربزرگ دستی میان موهایم می برد و..» شورع میشه. اون بند خیلی معلم انشا گونه بود، اون بند و چند خط بعد، که درباره جذاب و ساده نوشتن میگه.
به نظرم مادربزرگه، داستانگوی خوبیه، ولی استاد نویسندگی نیست. پس اگه میخواد حرفی بزنه، یا به مل چیزی یاد بده، باید با داستان یاد بده.

پ.ن: تازه الان متوجه یه تیکه به خصوص شدم.
«ستاره ها همه داستان های جهان رو میدونند»
(لبخند به پهنای صورت)


   
Atish pare reacted
پاسخنقل‌قول
Violet Jessica Aron
(@violet-jessica-aron)
Estimable Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 84
شروع کننده موضوع  

helen praspro;44468:
(سرخ شدن از گردن تا پیشانی)
بعله دیگه...همون دو قطره عزتم که تو محل داشتیمم به باد فنا رفت :9: :دی

الان دوباره داستان رو خوندم، نمی دونم چرا پر از حس نوشتن و اینا شدم..از من بعدیه..

راستش...فکر که می کنم میبینم z.p.a.s حرف درستی زد...دوگانگی زمان البته منو زیاد اذیت نکرد، و با دنیاشون خیلی خوب ارتباط گرفتم. فقط با خوندن دوباره، متوجه یه تیکه شدم که اذیت میکرد...
اونجا که مادربزرگ درباره قاتل و دختر فراری حرف میزد جالب بود، چون به داستان آمیخته شده بود. ولی بعد یه تیکه تو صفحه 13 بود، که با «مادربزرگ دستی میان موهایم می برد و..» شورع میشه. اون بند خیلی معلم انشا گونه بود، اون بند و چند خط بعد، که درباره جذاب و ساده نوشتن میگه.
به نظرم مادربزرگه، داستانگوی خوبیه، ولی استاد نویسندگی نیست. پس اگه میخواد حرفی بزنه، یا به مل چیزی یاد بده، باید با داستان یاد بده.

پ.ن: تازه الان متوجه یه تیکه به خصوص شدم.
«ستاره ها همه داستان های جهان رو میدونند»
(لبخند به پهنای صورت)

وای چرا؟ اگه میخوای لینک رو بردارم اصلا! :42:
نمیدونم چرا یهو پشیمون شدم از نوشتنش|:
ولی آره. مادبرزگه زیادی نصیحت میکرد. من بلد نبودم درست داستان رو بنویسم.


   
پاسخنقل‌قول
z.p.a.s
(@z-p-a-s)
Reputable Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 270
 

Violet Jessica Aron;44469:
وای چرا؟ اگه میخوای لینک رو بردارم اصلا! :42:
نمیدونم چرا یهو پشیمون شدم از نوشتنش|:
ولی آره. مادبرزگه زیادی نصیحت میکرد. من بلد نبودم درست داستان رو بنویسم.

چرا لینکو برداری؟ انجمن برا همینه دیگه. الانم اگه می بینی ما هی اومدیم نقد می کنیم چون کار دیگه ای نداریم گیرمون افتاده رو تو:)
خب بعدی از هلن شد نفر بعدم بجنبه...


   
پاسخنقل‌قول
Violet Jessica Aron
(@violet-jessica-aron)
Estimable Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 84
شروع کننده موضوع  

z.p.a.s;44471:
چرا لینکو برداری؟ انجمن برا همینه دیگه. الانم اگه می بینی ما هی اومدیم نقد می کنیم چون کار دیگه ای نداریم گیرمون افتاده رو تو:)
خب بعدی از هلن شد نفر بعدم بجنبه...

به خاطر حفظ عزت هلن!:10:
البته خودش گفت نمیخواد بر ندار.
وگرنه من که از نقد بقیه خوشحال می شم:)


   
پاسخنقل‌قول
amyr924122
(@amyr924122)
Estimable Member
عضو شده: 4 سال قبل
ارسال‌: 153
 

Violet Jessica Aron;44469:
وای چرا؟ اگه میخوای لینک رو بردارم اصلا! :42:
نمیدونم چرا یهو پشیمون شدم از نوشتنش|:
ولی آره. مادبرزگه زیادی نصیحت میکرد. من بلد نبودم درست داستان رو بنویسم.

اشتباه برداشت نکن بچه ها خوشحال شدن از نوشتنت و میخوان با نقد کمکت کنن تا داستان بعدیت بهتر بشه نه اینکه باعث بشن داستان ننویسی :دی


   
پاسخنقل‌قول
Violet Jessica Aron
(@violet-jessica-aron)
Estimable Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 84
شروع کننده موضوع  

هاریون;44475:
اشتباه برداشت نکن بچه ها خوشحال شدن از نوشتنت و میخوان با نقد کمکت کنن تا داستان بعدیت بهتر بشه نه اینکه باعث بشن داستان ننویسی :دی

ممنونم از نقداتون ^___^
به هرحال من دختر پر رویی هستم. هرچقدر تخریب بشم دست از نوشتن بر نمیدارم. :دی


   
پاسخنقل‌قول
ابریشم
(@harir-silk)
Noble Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 471
 

واقعا خیلی خوب بود.
بذار از نکات منفی شروع کنیم، چون یعنی خیلی زیاد طول نمی کشه و میشه به سرعت به سراغ نکات مثبت بی شمار این داستان رفت!
همونطور که خودت گفتی، اگه یه مقدار ویرایش می شد و شاید یه دور بازنویسی می شد خیلی بهتر می شد. همچنین شاید می شد گفت که پتانسیل این داستان از یه داستان کوتاه خیلی بیشتره و کمی حیفه که یه اثر بلند نشد. البته در حال زدن توی سر داستان های کوتاه نیستم، فقط حس می کنم به شخصه دوست داشتم نسخه ی بلند این داستان رو بخونم. چون سرشار از ایده های خوب و فضای زیبا بود.
می رسیم به نکات مثبت. اول از همه: توصیفات. توصیفات بسیار خوبی داشتی. نه خیلی زیاد، نه خیلی کم، کاملا به اندازه. قلم روون و نثر شکیل و توصیفات زیبات باعث شد خواننده بدون توجه به داستانی که بیان میشه کاملا ازش لذت ببره. پس این که داستان خوبی هم داشت باعث شد دو برابر خوب بشه.
فضاسازی. این هم عالی.
شخصیت پردازی، کاملا خوب. از شخصیت های کلیشه ای دوری شده بود. از دیالوگ های کلیشه ای دوری شده بود. همونطور که توی خود داستان گفته شد، یه سری موضوع عادی و حتی کلیشه ای با نگاهی جدید پرداخته شده بود و نتیجه کاملا عالی شده بود. نقش و سن هر شخصیت کاملا متناسب بود، و مثل خیلی های دیگه از کودکانی با رفتار بزرگسال دوری کرده بودید و این خودش یه نکته ی خیلی مثبته. شخصیت سازی قوی!
تا حدی یه اثر آموزشی هم بود، نه؟:) به نظرم خوبه اگه نویسنده های جوان دیگه به حرف های مادربزرگ این قصه توجه کنن.
نمی دونم نویسنده ی این داستان کی هست و چند سالشه، اما می تونم بگم شیوه ی نگارش کاملا بالغانه بود. به هیچ عنوان نوشته دچار سردرگمی نبود، یعنی چیزی که توی آثار خیلی از نویسنده های بزرگسال امروزی شاهدش هستیم.
بهتون تبریک می گم و خواهش می کنم باز هم بنویسید.:8:


   
پاسخنقل‌قول
ابریشم
(@harir-silk)
Noble Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 471
 

یه مقدار از نقدهای بقیه رو خوندم، در واقع با این که «مادربزرگ زیاد نصیحت می کرد» موافق نیستم. چون فرد مورد نظر توی موضوع به خصوصی مشکل داشت، و مادربزرگ در اون موضوع به خصوص تجربیاتی داشت. مدل نصیحت و توضیحات کاملا به جا بود.


   
پاسخنقل‌قول
صفحه 1 / 2
اشتراک: