Header Background day #23
آگاه‌سازی‌ها
پاک‌کردن همه

سرنوشت دزد

3 ارسال‌
2 کاربران
3 Likes
5,172 نمایش‌
omidcanis
(@omidcanis)
Honorable Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 273
شروع کننده موضوع  

به نام خدا
از فرسخ ها پرشی که تفکرم پیموده، شروع میکنم داستانی را که در جنگل همچون هوایی سرگردان و در آب همچون جویباری در لابه‌لای سنگ های گرفتار است. امشب برخلاف دیگر اوقات دیر خوابیدن را سرزنش میکنم ، طنابی که ذهنم را به عالم ارواح پیوند میدهد را پاره میکنم و همچون تیغه ای برشم را بر بخشی از اعتقاداتم میزنم.
از خاطراتم کتابی نچندان قطور و با جلدی پاره در مقابلم ظاهر میشود‌ و مرور میکنم هرآنچه از زندگی نقره فامم داشتم. در میانشان به جملاتی سفید برمیخوردم جوری که قابل روءیت نبودند ولی نخواندنشان لطمه ای بر ادامه نمیزد . جملات سفید انچنان ماهرانه در صفحات نقره ای جای گرفته بودند که کلمات را از هر بخشی میخواندی همچنان معنی میداد شاید بعضی اوقات مرور از حال به سمت گذشته لذت بخش تر است از حال به آینده چون خواه یا ناخواه ما در حال ساخت گذشته ایم و این لحظات را به عنوان گذشته ثبت میکنیم گذشته ای که قابل بازگشت نیست.
اما چرا جملات سفید شده اند مگر خاطرات گذشته چه داشت که اینک آنها را نمیتوانیم ببینیم. پاسخ سوال را باید در میان خاطرات دیگران دید چون کتاب خاطرات هرچقدر هم از برای یادداشت باشد بعضی از کلمات خود را پاک میکنند و از صفحه روزگارمان میروند همچون سرنوشت عقابی که نازش و نالشش به پرهایش بود ولی همان پرها اورا از صفحه روزگارا پاک کردند.
اینک از هزاران برگی که آسمان جنگل ذهنم را پوشانده اندکی نور درخواست میکنم تا بتوانم باری دیگر آسمان واقعی که قلبم را به ذهنم پیوند میدهد ببینم. دیدن هر آنچه باور داشتم در ابتدا ، عدالت با چون و چرا واقعی که مهربانی قانون اولش بود و ایمان کلید موفقیت.
کم کم کلمات سفید برایم لذتی دوچندان میگرند و نوری طلایی کلمات سفید دفترم را مزین میکند شاید اینبار بتوانم برای خاطراتم روشی دیگر از نوشتن را بیابم و همچون کتابی با جلدی زیبا آن را بسوزانم. مرور خاطرات تا به اینجا برایم لذت بخش بود ولی دیگر هر آنچه بنویسم را سفید میکند و مرا در قانون بی چون و چرای خود غرق میکند این آزارم میدهد و دلم را سیاهی پر میکند آنچنان که دیگر مسیری برای هدایت قلبم تا ذهنم ندارم.
اگر سرنوشت تا به اینجا در کنترل من بود دیگر من برده ی او شده ام جوری که تمام تصورم از آینده را خود کنترل میکند و هر آنچه از برای روح خیالاتم بگویم باز هم طناب را پاره میکند و خواب را از من میرباید.


   
نقل‌قول
Atish pare
(@daniyal)
Prominent Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 391
 

من همیشه گفتم و باز هم میگم ... نوشته هات واقعا خوب هستند ! اینو جدی میگم ...هم دیائکو هم تاریک تر از روشنایی و جدا از اون داستان هات خیلی خوب هستند و همیشه مفهوم رو میرسونن ..علاوه بر اون از تشبیه هایی ک استفاده میکنی خیلی خوشم میاد ..توی تجسم نوشته هات کمک زیادی میکنند..( مخصوصا این..واقعا ب دلم نشست ..نمیدونم چرا :ea8e50cf4bbee9a1913 :. از صفحه روزگارمان میروند همچون سرنوشت عقابی که نازش و نالشش به پرهایش بود ولی همان پرها اورا از صفحه روزگارا پاک کردند .:
مثل همیشه عالی بود ! منتظر داستان بعدیت هستم :g:


   
پاسخنقل‌قول
omidcanis
(@omidcanis)
Honorable Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 273
شروع کننده موضوع  

ساحره;43026:
من همیشه گفتم و باز هم میگم ... نوشته هات واقعا خوب هستند ! اینو جدی میگم ...هم دیائکو هم تاریک تر از روشنایی و جدا از اون داستان هات خیلی خوب هستند و همیشه مفهوم رو میرسونن ..علاوه بر اون از تشبیه هایی ک استفاده میکنی خیلی خوشم میاد ..توی تجسم نوشته هات کمک زیادی میکنند..( مخصوصا این..واقعا ب دلم نشست ..نمیدونم چرا :ea8e50cf4bbee9a1913 :. از صفحه روزگارمان میروند همچون سرنوشت عقابی که نازش و نالشش به پرهایش بود ولی همان پرها اورا از صفحه روزگارا پاک کردند .:
مثل همیشه عالی بود ! منتظر داستان بعدیت هستم :g:

سلام
خوشحالم که خوشت اومده. و ممنون که به این شکل در سایت فعالیت میکنی .
امیدوارم که خودت هم بیشتر و بیشتر تو نوشتن پیشرفت کنی هر چند تا به اینجا هم تونستی یه اثر دلنشین ایجاد کنی ‌. امیدوارم که داستان بلندت رو بخونم.
با تشکر:53:


   
پاسخنقل‌قول
اشتراک: