Header Background day #23
آگاه‌سازی‌ها
پاک‌کردن همه

بدترین کابوس

4 ارسال‌
3 کاربران
6 Likes
3,165 نمایش‌
z.p.a.s
(@z-p-a-s)
Reputable Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 270
شروع کننده موضوع  

خب، اهم.
راستش خیلی وقت بود می خواستم این تاپیک رو بزارم ولی فکر می کردم شاید یه نفر قبلا گذاشته باشدش ولی امروز که گشتم فقط خواب جالب پیدا کردم باز حالا نمی دونم تکراری محسوب میشه یا نه ولی چون سایت دوباره داره جون می گیره این رو می زارم.
هر کسی رویا و کابوس می بینه. ولی چیزی که جالبه کابوس ها بهتر یاد آدم می مونن. بدترین کابوسی که تاحالا داشتید چیه؟ و از چه دسته ایه؟
خب خودم شروعش می کنم، کابوس های زیادی داشتم و دارم که خیلی از داستان هام رو از روی اونا نوشتم ولی یکی از بدترین هاشون که توی دسته کابوس تکرار شونده قرار می گیره کابوس استخر خونه. از بچگی به یک استخر می رفتم و هنوز هم اونجا رو بیشتر از بقیه استخر ها دوست دارم چون بهم آرامش میده. ولی از وقتی که اولین کابوس اسختر خون رو توی بچگی دیدم هر وقت اونجا میرم بوی خون از دماغم بیرون نمیره. توی کابوس هر دفعه یکی از آشناهام رو می بینم که بدون توجه به رنگ آب داره توش شنا می کنه و وقتی هم من رو می بینه با چشمای بی رنگ و روح بهم نگاه می کنه. و تا وقتی که از خواب بیدار نشدم نگاهش رو از روم بر نمی داره. جالبیش اینه که هیچ وقت تاحالا هیچ کدوم از این آشناها به اون استخر نیومده بودن. تقریبا آخرین بار پارسال بود که خوابش رو دیدم. خواب پارسالم با همیشه فرق داشت. پارسال من استخر خون رو تماشا می کردم و آب هم از همیشه سرخ تر بود ولی کسی که توش شنا می کرد من بودم .
خب، نوبت شماست...


   
herokhosro2 reacted
نقل‌قول
هلن پراسپرو
(@h-p)
Honorable Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 285
 

من پارسال یهوابی میدیم که شاید مسخره به نظر میاد ولی باید بگم:
یه آزمونی باید شرکت می کرد، که فقط 120نفر توش قبول میشدن. یعنی رتبه ای بود. من خواب میدیدم میرم تو اون آزمون میشینم، بعد اتفاقای عجیب میافتاد. مثلا بار اول یکی از رقبام تو مدرسه هی ویشگونم میگرفت اذیت میکرد نمی ذاشت تستا رو حل کنم.
یه بارم داشتم میدادم یهو ولدمورت رو دیدم که بهم گفت این ازمونای مشنگی چیه میدی؟ با من بیا. بع من میرفتم سمتش یهو همه جا منفجر می شد.
یک بار هم که تقریبا حدودای وقتی بود که داشتم نفمه و میخوندم، کتاب بادهای زمستان رو مثل هویجی که جلوی یه الاغ تکون میدن، با یک نخ جلوم تکون میدادن. منم میرفتم سمتش.
آخر همشونم میفهمیدم نفر 121 ام شدم.
جالبیش اینجاست که تو اون آزمون 124 ام شدم!


   
z.p.a.s reacted
پاسخنقل‌قول
z.p.a.s
(@z-p-a-s)
Reputable Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 270
شروع کننده موضوع  

helen praspro;41009:
من پارسال یهوابی میدیم که شاید مسخره به نظر میاد ولی باید بگم:
یه آزمونی باید شرکت می کرد، که فقط 120نفر توش قبول میشدن. یعنی رتبه ای بود. من خواب میدیدم میرم تو اون آزمون میشینم، بعد اتفاقای عجیب میافتاد. مثلا بار اول یکی از رقبام تو مدرسه هی ویشگونم میگرفت اذیت میکرد نمی ذاشت تستا رو حل کنم.
یه بارم داشتم میدادم یهو ولدمورت رو دیدم که بهم گفت این ازمونای مشنگی چیه میدی؟ با من بیا. بع من میرفتم سمتش یهو همه جا منفجر می شد.
یک بار هم که تقریبا حدودای وقتی بود که داشتم نفمه و میخوندم، کتاب بادهای زمستان رو مثل هویجی که جلوی یه الاغ تکون میدن، با یک نخ جلوم تکون میدادن. منم میرفتم سمتش.
آخر همشونم میفهمیدم نفر 121 ام شدم.
جالبیش اینجاست که تو اون آزمون 124 ام شدم!

ما کلاس هشتم یه معلم ریاضی داشتیم همه ازش حساب می بردن. منم نرم اول نرمم خیلی خوب نشده بود و قبل از یکی از آزمون های جامع که اتفاقا رقابتش تو مدرسمون خیلی شدید بود٬ هر شب من داشتم آزمون ریاضی میدادم و این معلمه بالای سرم بود . دقیقا شب قبل از آزمون تو خواب دیدم که از شصت دقیقه آزمون پنج دقیقه مونده و منم هیچی حل نکردم و اون معلمه هم بالا سرم ایستاده. هیچی دیگه دفترچه سوال رو پاره کردم و با یک ((به درک)) دفترچه رو کوبیدم تو صورتش و بقیه مدت آب پرتقال خورم 🙂 رتبم یادم نیست ولی در کل آزمون خوبی بود. از اون به بعد تا حالا دیگه خواب آزمون ندیدم.


   
پاسخنقل‌قول
Atish pare
(@daniyal)
Prominent Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 391
 

اول اینکه من خب بیشتر کابوسام یادم نمی مونه .0_0
و خب یکیش که یادمه این بودکه ...
هم کلاسی هام که همه رتبه اول کلاس بودن منو اویزون کرده بودن از یه نخل . من فقط چهرشونو میدیدم . و صدای شرشر اب میومد . بعد اونو یه چیزایی میگفتن من نمی فهمیدم بعد یهو یکی از اونا که ازشون متنفر بودم اومد رو م اب ریخت .. ابی که میریخت رو صورتم اصلا قطع نمی شد داشتم خفه می شدم که بیدار شدم ..0_0
خب چون اون سال من معدلم از همشون بیشتر شده بود و عجیب رقابت داشتیم .فک کنم به خاطر همین دیدم 0_0
و بهترین یا بهتره بگم بدترین خوابم که یادمه من لباس بلند و قرمز خوشرنگی بوشیده بودم و جلوی یه قصر وایساده بودم . و خیلی هم خوشحال بودم و پشتم هم یه باغ خیلی قشنگ بود . بعد یک مردی رو دیدم که داره از پله های قصر پایین میومد برام اشنا بود انگار میشناختمش رو به روم ایستادو لبخند می زد بهم . من هم خیلی خوشحال بودم . که یهو از خواب بیدار شدم .
بعد از اون خواب بهترین فرد توی زندگیم گم شد ... خنده داره مگه نه .. اخه من فقط 8 سالم بود ... اره گم شد به همین راحتی ... توی پارک محلمون بازی میکردیم .. اون گم شد .. و دیگه پیدا نشد ...


   
پاسخنقل‌قول
اشتراک: